موتٌ فی عزِّ خیرٌ من حیاه فی ذل

مشخصات بلاگ
مطالب پربحث‌تر

15

سلام تو هفته ی اخیر دو تا اتفاق خاص برام پیش اومد که ارزشش رو داشت بنویسم.

اول

تو ترافیک اتوبان صدر درحال رانندگی بودم که یک دفعه یک ماشین شاسی بلند از سمت راست پیچید جلوی من. خوب خیلی عجیب نبود و گاهی برا آدم پیش میاد. بعد صدای آمبولانس اومد. مدام پشت بلند گو میگفت که همه برن سمت راست که سریع بره جلو. منم داشتم میرفتم راست که دو هزاریم افتاد. اون خانم راننده ی ماشین شاسی بلنده متوجه آمبولانس شده بود و سریع کشیده بود خودش رو سمت چپ که بتونه بیافته پشت آمبولانس! نمی دونید ماشینا چطور برای پشت سر آمبولانس حرص می زدند ...

داشتم با خودم فکر می کردم که چند نفر از این ماشینا به فکر مریض تو آمبولانس افتاده؟ دلشون سوخته یا براش دعا کردن و ...؟

و به این فکر میکردم که سبک زندگی شهری و مدرن مخصوصا تو کلان شهرهایی مثل تهران چطور اخلاقیات فطری یواش یواش می خشکونه !راه حل چیه برا ماهایی که وسط این شهریم؟


عاشق روستایی ها هستم. چاکر مرام شون!


دوم:


در شهر مقدس قم ، تو مسجد نزدیک خونه ی پدرخانم، بین دو نماز، نزدیک پرده ی خانما نشسته بودم. تو صف جلویی کنار پرده ی سبز رنگ وسط مسجد پیرمردی روی صندلی نشسته بود، دستش و نگاهش من رو به سمت آخر صفمون هدایت کرد. یک بچه ی 3 یا 4 ساله ته صف کنار دیوار وایساده بود و پیرمرد مهربون هم دو تا شکلات تو دستش گرفته بود و دستش رو به سمت پسربچه دراز کرده بود. هر چی پیرمرد تلاش می کرد بچه ببینتش فایده نداشت. بعد از مدتی دیگه همه اونایی که تو صف بودند احساس وظیفه کردند تا پسر بچه رو از نیت خیر پیرمرد مهربون مطلع کنند. بالاخره پسر به پیرمرد نگاه کرد و لبخند زد. پیرمرد هم با نگاهش بچه رو فرامیخوند تا شکلات بهش بده. پسره مدام می خندید و از جاش جم نمیخورد! باز تو صف همه احساس وظیفه کردند و مدام پسربچه رو تشویق می کردند بره شکلات ها رو بگیره. منم ازته صف هر چی بهش گفتم بیاد بگیره مثل بقیع جواب نداد. 

دست پیرمرد که از ابتدا به سمت پسر دراز بود باعث شده بود همه احساس وظیفه کنند و نتونن راحت بشینن. بعد از اینکه تلاشمهایم جواب نداد داشتم میرفتم تو این فکر که لذت ببرم از اوج مهربونی پیرمرد یا اینکه به خودم بگم چرا این پیرمرد ول نمیکنه؟ بچه شکلات رو نمیخواد دیگه. که یهویی روحانیت معظم مشکل رو حل کرد. حاج آقایی که سمت چپم نشسته بود ایستاد و شکلات رو از پیرمرد گرفت و برد تا انتهای صف داد دست پسربچه ی ناشی. اونم ذوق زده یکیش رو سریع خورد و اونیکیش هم گذاشت برای بعد

معلوم بود کلی باهاش داره حال میکنه ...

معلوم نبود چرا معطل می کرد؟ خجالت می کشید؟ می ترسید؟ تنبل بود؟ همه ی گزینه ها؟


فکر میکردم ماها خودمون تو زندگیمون کجاها نقش اون پسربچه رو بازی میکردیم؟ فکر می کردم که چقدر خوش به حالمونه خدایی داریم که اون پیرمرده تازه یکی از بنده هاشه ...  دعا می کردم اگر بچه شدیم خدا از این حاج آقا های باحال بزاره سر راهمون شکلات رو از خدا بگیرن بهمون بدن ...





14

بسم الله الجمیل

در راه برگشت از پنجره ماشین دکتر ملبوبی ماه رو دیدم. ماه کامل و زیبا

یاد یک خاطره قدیمی افتادم. سال 89. اولین سفر راهیان نور و بهترین سفری که به عمرم رفته ام. آقای مصطفوی از فرماندهان تیپ محمد رسول الله برامون خاطره می گفت. از همرزمش میگفت وقتی بیرون پادگان به دیوار تکیه داده بود و به ماه خیره شده بود. ازش پرسید: چی شده ساکت شدی زل زدی به ماه و پلک نمی زنی؟ بغض گلوش رو گرفت و گفت: تا حالا فکر کردی که این ماه رو حضرت زهرا هم نگاه می کرده؟ تو اون شبهای سخت بعد از رحلت پیامبر ، اون وقتی که داغ مظلومیت امامشان به داغ پدرشان افزوده شده بود. من الآن دارم به ماهی نگاه میکنم که مادرم هم بهش نگاه کرده. دقیقا همونه. و بعد با گریه ادامه داد چجوری میشه با چشمی که به این ماه نگاه کرده گناه کنم. اصلا ممکن نیست.


همرزمش شهید شد. شهادت که الکی نیست. خفناش شهید میشن



13
سلام
امروز جمعه 22/1/92
میخوام از کرامات بگم این دفعه
دیشب مهمان خانه ای بودم. از قبل جعبه شکلات نسبتا شیکی گرفته بودم که همراه با خودم ببرم. مثل همیشه درگیر مشغله های ذهنیم بودم و به کلی فراموش کردم جعبه رو همراه خودم ببرم. تا امروز هم که با مادرم صحبت کردم خودم متوجه نشده بودم که یادم رفته ...
امشب که رسیدم خوابگاه به بچه ها گفتم شکلات رو باز کنید دور هم بزنیم. رفقا هم لبیک گفتند. البته من مشغول خوندن مطالب بچه ها برای نشریه بسیج بودم و محو در لپتابم بودم. یکدفعه محسن گفت: زرشک این که همش آب شده ...
دیدم بله همه شکلات ها آب شدن و دوباره سفت شدن. قیافشون مثل کلک هایی(قایق) بود که رو سطح یک دریاچه افتاده باشن و آب دریاچه یخ زده باشه (ایول توصیف خداییش)
خلاصه ایده ی قبلیم مبنی بر اینکه حواسپرتی لزوما بد نیست بلکه ذاتا پدیده ای خنثی است تایید شد و بلافاصله به بابام زنگ زدم تا بدونن حواسپرتی های من منجر به چه خیراتی که نمیشه ...
التماس دعا




12
سلام
امروز چهارشنبه 14 اسفند 92 ، یزد

کلاس صبح دوشنبه پیچیده بود. فرصت مناسب پیش اومد تا برم مدرک مادرم رو از دانشگاه شریف بگیرم. بعد از ظهر داشتیم میرفتیم راهیان و پیچیده شدن کلاس از الطاف الهی بود.
مدارک نقص کوچیکی داشتند. زنگ زدم مادرم گوشی بر نداشتند. خونه هم همین طور. دوباره زنگ زدم فایده ای نداشت. موبایل بابا هم خاموش بود! با وجود همه بیخیالیم کمی ترسیده بودم. نهایتا پدربزرگ تلفن خونه رو برداشتند. جویای داستان شدم و بابابزرگ خیلی سریع و صریح گفتن قلب بابات درد گرفته، داداشت رسوندنشون بیمارستان و مامانت الآن بیمارستانه!!! نمیدونم چرا جزییات رو نپرسیدم. سریع خداحافظی کردم که به مادرم زنگ بزنم. این بار واقعا ترسیدم. تلنگر عظیمی بود. تلنگر که نبود، یه چیزی شبیه شوتی که فوتبالیستها به توپ می زنن.شوت سهمگین از طرف خدا و برای من بود. لازمم بود. هر چی به مادرم زنگ می زدم یا جواب نمی دادن یا اشغال بود و یا رد میدادن. نمیدونستم اوضاع چقدر وخیمه؟ مدرک مادرم رو گرفتم و رفتم مسجد شریف، کلاس بعدیم داشت دیر می شد و فقط گاهی به مادرم زنگ می زدم که فایده نداشت. فایده نداشت چون گوشی برنمی داشتند، تازه اگر هم بر می داشتند، این چیزی رو عوض نمی کرد.
تو بی آر تی دعا میکردم فقط . با تاخیر رفتم سر کلاس. مثل همیشه سر کوچکترین مسائل از استاد سوال می پرسیدم!
وسط کلاس مادرم زنگ زد. استاد گفت کلاس رو که دیر میاید بعد هم گوشیت زنگ میزنه نظم کلاس رو به هم میزنی، منم بلافاصله گفتم درسته استاد، جالا جواب هم بدم؟! (که تکمیل بشه)  رفتم بیرون و فهمیدم خدا خیلی من رو دوست داشته، مصیبت بزرگ از بیخ گوشهام رد شده بود. بابا  یک سکته ی قلبی خیلی شدید رو تجربه کرده بودند. خوشبختانه سرعت عمل داداشم ، پزشک بودن بابام و کار خوب تیم پزشکی به داد پدرم رسیده بودند.
باید می رفتم یزد و راهیان پیچید، این سفر توفیق میخواد که نداشتم. البته رسیدن خدمت پدر هیچ کم از راهیان نداشت بلکه قابل مقایسه نبود.
بعد از کلاس رفتم دنبال بلیط قطار سریع السیر، بلیط نبود. سه شنبه هم همان آز شیمی تجزیه کذایی (رجوع به غیر روزمره های 9) رو داشتم که پیچیده میشد. قرار بود اون رو برم که جلسه ی ادبی تو بسیج به طول انجامید و به آز هم نرسیدم. آخه قرار بود بچه های المپیاد ادبی رو دور هم جمع کنیم و یک حلقه ی ادبی تو بسیج با کمک اونها تشکیل بدیم. جلسه به خوبی برگزار شد. بلیط که گیر نیومد رفتم راه آهن که تو لیست انتظار بلیط گیرم بیاد که متاسفانه وقتی رسیدم قطار رفته بود. سریع رفتم مهرآباد. ساعت 6 پرواز بود و من 5:30 رسیدم . تو لیست انتظار نفر 10 ام بودم. تا نفر نهم بلیط گیرشون اومد!!!
سریع رفتم ترمینال دو که با پرواز 9 شب ایران ایر برم. تو لیست شماره 19 بودم. نفر اول لیست هم بلیط گیرش نیومد. سر کار بودیم همه. همه رفتند ولی من چون همیشه امیدوارم تا وقتی که هواپیما پرید وایسادم. بعد مثل بقیه من هم رفتم
رفتم ترمینال غرب و اتوبوس سوار شدم. صبح یزد بودم و رفتم زیارت پدر.
 الحمدلله
محمد امین تعریف می کرد بابا تو راه بیمارستان چه وصیت هایی کردند ...

در حاشیه این رو هم بخونید
تو فرودگاه در حال انتظار جلوی این گیشه ای که برای حمایت از سالمندان و معلولان کهریزک درست کردن ایستاده بودم و فیلمشون رو نگاه می کردم. یکی دو تا سوال هم برام ایجاد شد و دوستمون بهم جواب داد. داشتم می رفتم که بهم گفت "اومدی فیلم دیدی و این همه سوال پرسیدی کمک نمی کنی و به مووسه؟" منم تو رو دربایستی گیر کردم و ده تومن به رفیقمون دادم. بعد گفت که اسمت رو بگو فیش بنویسم برات. منم گفتن نه بابا چیکار فیش دارم. اون اصرار کرد و من قبول نکردم و رفتم
بعدش داشتم یک بار قضیه رو برای خودم مرور می کردم. اول اینکه اصلا نیت نکرده بودن کمک کنم و فقط تو رودربایستی گیر کردم، یعنی برای دل خودم کمک کردم. بعد که کیف رو باز کردم دنبال پنج تومنی می گشتم. از بد روزگار همش 10 تومنی بود و فقط یکی 500 تومنی پیدا شد! در دو راهی قرار گرفتم و با اکراه دو تومنی رو دادم چرا که خیلی زشت بود. آیا من(محمد حسین متالهی) 500 تومن کمک کنه!! چقدر نیت خالصه! بعد هم با خلوص بیشتر نگذاشتم اسمم رو بنویسه که یارو تو دلش خوب من رو تمجید کنه. به این میگن خلوص ، یعنی یه ذره خدا هم قاتی نیت نباشه
خدا اگر ما رو برای این کارای خیرمون ببخشه خیلی لطف کرده بهمون، دیگه گناهان رو که بیخیال!









11
سلام
دیروز دومین و تنها دندان عقلی که برایم مانده بود را بیرون آوردم! ادامه زندگی رو خدا به خیز بگذرونه!
ورم و درد زیادی داره . دو تا بخیه خورد
مشکل فقط اینه که چهارشنبه جلسه ی مهمی دارم که نمیتونم درست حرف بزنم
هر چی خیره
یاعلی











10
سلام
دیشب با صابر و سید طه از دوستان دبیرستان با هم بودیم. گل های روزگارند. جاتون خالی رفتیم نیکو صفت و آش شله قلمکار چربی به رگ زدیم!
در مترو انقلاب باید از هم جدا میشدیم ولی حرفهایمان تمام نشده بود. از پله برقی که پایین رفتیم اشاره ای کردم که دوباره بریم بالا. بچه ها خندیدند ولی ان قلت نیاوردند. دوباره پله ما را بالا برد. گفتم بمونیم بالا صحبت کنیم که صابر گفت بالا سرده بریم پایین. دوباره رفتیم پایین. ایستادم که صحبت کنیم صابر گفت من از سکون بدم میاد بریم بالا. رفتیم ، بالا سرد بود ...
فکرکنم دفعه دهم بود که داشتیم از پله برقی استفاده می کردیم که گفتم: بچه ها خیلی ضایعه. دوربین داره میبینه، بهمون گیر میدنا. سید طه عصبانی شد و گفت: مثلا چی میخوان بگن؟ مگه اغتشاش کردیم؟ ببین هیچ کسی داره استفاده نمیکنه از پله برقی . بیت الماله رفیق! داره هدر میره و اسراف میشه. ما داریم جلوی اسراف رو میگیریم.
کاملا قانع شدم و کارمان را ادامه دادیم
14 دور که رفتیم بالا بودیم. گفتم بچه ها 14 دور به یاد 14 معصوم رفتیم دیگه نریم. قبول کردند!
وقتی میخواستیم بریم پایین از پله های معمولی رفتیم پایین و از پله برقی استفاده نکردیم تا اثبات کنیم نیتمون خیر بوده. آخه اون موقع از پله برقی ها داشت استفاده می شد!









9
سلام

در همین لحظه کنار هوشنگ متوجه شدم آخرش استاده نمره رو تایید کرد. 9
افتادم
تازه بدیش اینه که همین واحد رو یک بار اشتباهی گرفته بودم و متوجه نشده بودم و  چون نمیدونستم این واحد رو گرفتم سر کلاسا نرفته بودم. بهم داده بود صفر
بدتر از همه اینا اینه که این واحد رو دوباره باید پاس کنم! هوشنگ میگه سه باره

پریروز که نمره ها رو اعلام کرد شوکه شدم. تو گروه ما رسم نیست کسی رو بندازن. حواسم نبود آز شیمی تجزیه میشه گروه شیمی

وای که چقدر بی ربط بود. هیچ کاربردی برامون نداشت .فقط بیش از 10 بار، 10 نوع مختلف تیتراسون انجام دادیم. بعضی درسا بی ربطن ولی جذابیت دارن. آدم حس میکنه داره یه چیزی یاد میگیره. بدتر از همه این بود بعد باید میرفتیم کارای تکراری که انجام داده بودیم رو به صورت داستانی دوباره می نوشتیم. اسمش هم گذاشته بودن گزارش کار
راه دیگه کپی کردنشون بود که من کپی نکردم. خلاصه هیچ کدوم رو ننوشته بودم!
دیروز رفتم پیش استاد. سفت و سخت گفت نمره نمیده. میگفتم جبران میکنم ، گزارش کار میارم، مقاله میارم و ...
می گفت الآن وقتش نیست. می گفتم یه بار این واحد رو صفر شدم. می گفت ارتباطی با من نداره به آموزش مرتبطه. می گفتم ترم آخر کارشناسیمه، می گفت من هم باید عدالت رو رعایت کنم. میگفتم یک سال شاید عقب بیافتم می گفت چند بار بهت گفتم گزارش کار بیار، چند بار گفتم سر وقت بیا و قس علی هذا

خلاصه فایده نداشت. گفتم من تلاشم رو می کنم. محاسبات گزارش کارو می نویسم و مقاله خوبی هم پیدا می کنم و ترجمه می کنم. شب رو بیدار بودم و مقاله رو ترجمه کردم. امروز صبح باز رفتم با استاد صحبت کردم. استاد باز قبول نکردن. 

باز گفتم من کار خودم رو ادامه میدم. ترجمش تقریبا تموم شده بود و تایپش مونده بود. نشستم به تایپ کردن. فقط هر از چند گاهی میرفتم تو سیستم ببینم تایید کرده استاد یا نه. خلاصه این دفعه آخری امیدم نا امید شد!
محاسبات گزارش کار رو که نمی نویسم دیگه ولی مقاله رو تایپ می کنم. حیفه یه شب بیدار موندم براش. تایپش کردم فایلشو میزارم همین جا. برای استاد هم میفرستم

ایشالله به ارشدم گیر ندن. ممکنه یک سال عقب بیافتم. در هر صورت پاس کردن این واحد از همه چیز بدتره
هر چی خدا بخواد
یاعلی













سلام

15 دی 92

بعد از امتحان متون با اون سوالای ضایع تو دفتر بسیج نشسته بودم
دکتر مرعشی اومد تو و دنبال شارژر می گشت

اتفاقا شارژرمو گم کرده بودم و تازه تو دفتر پیدا شده بود. نشستیم و درباره مدرسه تابستونی های اروپا صحبت میکردیم

یک دفعه دو تا از رفقای دکتر اومدن تو دفتر، دکتر معرفی کرد

آقای تپه هستند ، آقای آهو تپه ، بعد کاشف به عمل اومد آقای حیدری آهو تپه هستند

و دومی آقای نجاتی، طلای المپیاد زیست دوره یک و دانشجوی اولین دوره بیوتک. فارغ التحصیل آمریکا و الآن هم آلمان داشت پستاک می خوند

آقای حیدری هم بیوشیمیست بود و نروژ درس میخوند. دوره ی کوتاهی مسئول بسیج دانشجویی هم بوده ایشون قبلا.

خود دکتر مرعشی هم  که آلمان درس خونده بود

جمع جالبی بود . سه دانشجوی هم دوره خفن از لحاظ علمی و به شدت حزب اللهی ، حس خوبی بود

آقای نجاتی می گفت فکرم عوض نشده و هنوز معتقدم تو اگر در آمریکا زندگی کنی و کارگر هم باشی داری تولید ناخالص ملی اونجا رو افزایش میدی و قسمتی از اون سیستم شدی. به دشمن خدمات میدی، مگر اینکه بهشون ضربه بزنی. مثلا فعالیت هاش در مرکز اسلامی رو توضیح میداد. دعای کمیل ها و جلسات تفسیر و ...

شماره دکتر رو نوشتم و پشت اسمشون پیشوند دکتر رو گذاشتم. خودکار رو گرفت و دکترش رو خط حطی کرد و گفت توهین نکن!

برای باشگاه دانش پژوهان گفتن کاری از دستشون بر بیاد انجام میدن


و در آخر تذکر خوبی بود که آینده ی علمی ما چیزی نیست جز شغل ما، یکی نانوا یکی بقال یکی خیاط یکی محقق یکی استاد و ... 

تعبیرش این بود. مهم اینه که مؤمنانه زندگی کنی. تو هر شغلی که داری. کفش دوز و خیاط باشی یا استاد و فیلسوف فرق نداره زیاد

شغله دیگه

می گفت تو ایران هر کاری بکنی و کارت رو خوب انجام بدی عالیه، چون به سیستم کمک کردی. حالا تو هر شغلی که باشی


الحمدلله
یاعلی



















سلام

با مهدی غلامی صحبت می کردم . از خاطرات می گفت . می گفت یه بازه ای مسئول بسیج مکانیک بوده و کار اونطور که میخواسته پیش نرفته . می گفت مهم ترین دلیل عدم موفقیتش این بوده که بین بچه های بسیجش ون یک مهدی غلامی نداشته

دیدم حرف دل من رو می زنه . حرفی که ته دلم مونده بود و فکر می کردم گفتنش زشته و نشاناه ی غروره . ولی ولقعا دیدم اگر دو تا متالهی تو بسیج داشتم چه کارا که نمی شد کرد

بیشتر فکر کردم دیدم از دوره ی خودم ناراضی ام ولی از دوره ای که مسئول نبودم خیلی راضی ام . دو تا همایش بزرگ تحصیل در خارج از کشور ، کارگاه تخصصی گیم تئوری ، کلاس سرچ در روز چهلم شهید احمدی روشن ، کارگاه خفن سلول بنیادی و ...

اصلا اولین کارم به عنوان یک نیروی تازه کار که هیچ مسئولیتی نداشت برگزاری نشست های دانشجویی با موضوعات مختلف بود . واقعا حالا که میبینم برای اولین کار نعرکه بوده . مهدی رنجبر هم تایید میکرد

سوال اینه که مهدی رنجبر و ابراهیم طیب نژاد چرا متالهی داشتند و من نداشتم؟ اونها گاهی یک دفعه با برنامه های خفن مواجه می شدن بدون اینکه در جریان باشن ولی برای من این اتفاق تقریبا نیافتاد . مشکل از کجاست؟

بیشتر که فکر کردم دیدم لابد مشکل از منه دیگه . متالهی ها و غلامی ها پیش رنجبر و طیب نژاد جمع شدند و خوب کار کردند ولی دور متالهی نه.

مشکل از اینجاست. انشالله یک متالهی برای مسئول بعدی خواهم بود

یاعلی













سلام

دیروز 5 شنبه بود . در اتاق تنها بودم و گرسنگی فشار می آورد . باید می رفتم و غذای داخل یخچال را گرم می کردم . چند بار سعی کردم ولی موفق نشدم . تصمیم گرفتم صبر کنم فشار گرسنگی بیشتر شود تا انگیزه ی بلند شدن از پشت لپتاب و گرم کردن غذا رو پیدا کنم

ساعت 4:30 شد و من هنوز غذا را گرم نکرده بودم . گرسنگی خیلی زیاد بود ولی خوابیدن راحت تر بود . روی زمین خوابیدم . داشتم خواب می رفتم که به یاد جملات مادرم افتادم که باید به خودت برسی و ... 
دیگه نمی شد خوابید. به سراغ مرغ رفتم

ناهار خیلی چسبید . همین جوری سرد خوردم غذا رو ولی باز چسبید !!
فهمیدم تحلیلم غلط بوده
وقتی حال ندارم برم غذا رو گرم کنم باید صبر کنم ، آنقدر گرسنه بشم که سردش هم برام لذیذ باشه  . هم من انرژی اضافی مصرف نکردم و هم گاز مصرف نشده و هم لذت می برم و هم علم در گرسنگی است !

توجیهات رو بذاریم کنار . دعا کنید خدا شفام بده و این مرض تنبلی رفع بشه














سلام

شنیده بودم یکی از معیار های تشخیص حق از باطل ، حالت درونی و تشخیص دل است ولی باور عمیق اخیرا طی یک اتفاق خاص حاصل شد .

یکی از بچه های بسیج که تازه فارغ شده اومد پیش من و گفت میتونی برای یک کار علمی سالن رزرو کنی؟ گفتم آره . گفت خیلی خوبه . بچه های موسسه ماهان هستند و می خوان برای کنکور یک سری مطالب بگن و ...
و اضافه کرد که این طوری خیلی بهتره ، به جای اینکه به دانشگاه پول بدیم برای رزرو سالن به بسیج پول میدیم . 

پیشنهاد خوبی بود . مخصوصا تو این شرایط که حداقل 2/5 میلیون پول کم داریم برای کارامون . چند روزی فکرم رو مشغول کرده بود و درگیر بودم

یه شب با همین رفیقمون رفتیم کهف الشهدای ولنجک تو راه داشت من رو قانع می کرد.

- کار علمیه دیگه ، اصلا بعضیاشون دانشجوی همین جا بودن
- بسیج مگه براش مهم نیست که سطح علمی بچه ها بالا بره
- اصلا هدف برنامه اینه که بچه های بسیج سطحشون بره بالا
- چه فرقی داره ، ما باید ه پولی بدیم به جای دانشکده به بسیج میدیم
- اصلا شما پول نگیرید ، به جاش برای بچه هایی که شما معرفی کنید تخفیف ویژه میدیم
- شما بهتر این پول رو خرج می کنید یا دانشگاه ، به کدوم برسه مفید تره برای جامعه و دانشجو ها؟
و ...

یکی از رفقا بهش گفت : 
یه وقتی آدم می خواد یه کاری انجام بده و تصمیمش رو گرفته ، حالا میخواد کارش رو توجیه کنه . اگر این طور باشه این حرفا قبوله
وگرنه واقعیت اینه که پول باید بره تو حساب دانشگاه و بسیج داره به خاطر واسطه گری و استفاده از عنوانش این پول رو به خودش اختصاص میده

تصمیم گیر نهایی من بودم . نمی دانستم بر اساس توجیحات قبول کنم یا بر اساس دلم نه بگویم؟ از اول مخالف بودم ولی مشکل شدید مالی در بسیج باعث شده بود نتوانم نه بگویم

دنبال کسی میگشتم که بهم بگوید اشکالی ندارد تا با حجتی این پول را جذب بسیج کنم ولی ته دلم می گفت هر کسی بهت بگه اشکال نداره باز تو راضی نمیشی

خلاصه اضطراب داشتم ، شنبه صبح رفتم پیش معاون فرهنگی و مساله رو مطرح کردم و اون خیلی صریح گفت پس بیاد قرارداد ببنده و نرمش بخرج نداد .

پول کاملا پریده بود ولی من اصلا ناراحت نبودم . یعنی آن اضطراب جایش را به آرامشی دلنشین داده بود. واقعا لذت بخش بود.

از ته دل درک کردم که دل به حق و باطل گواهی می دهد

انشالله دلهایمان سالم باشند تا همیشه راهنماییمان کنند

یاعلی



















سلام

دو اتفاق جالب در روز های اخیر افتاد که می نویسم 

فرهاد زنگ زد و گفت شهریار فغانی استاد اکولوژی بوده و الآن خارجه و تو باید بیای و جواب اعتراض بچه ها رو بدی . هر چی گفتم بلد نیستم قبول نکرد . گفت تا فردا باید نتایج رو بگیم مشکل فقط به دست تو حل میشه . پرسیدم اگر جمعیته نیم جون تخصصی ندارم ، فرهادم با پیمان نجات که مسئول دوره بود مشورت کرد و به این نتیجه رسیده بود که دروغ بگه و من رو تا باشگاه ببره . همه سوالات جمعیت بود و خیلی سخت و هیچ کمکی نکردم جز اینکه روحیه میدادم . البته بد نشد . خیلی ها رو بعد از مدت ها دیدم . 

قسمت جالبش : پیمان داشت آب می خورد . در حین اینکه داشت لیوان آب رو بالا می کشید به این نتیجه رسید که باید تعارف کنه ، با حالت خاصی چشمهاش رو به چشم های من خیره کرده بود و با انگشت به همان لیوانی که داشت سر می کشید اشاره می کرد . یعنی هم زمان هم آب رو میخورد و هم تعارف میکرد 
و نمیتونست حرف بزنه و این احساس عجز ناشی از عدم توان حرف زدن حالت خاصی را در چشمش ایجاد کرده بود

یعنی نیم ساعت می خندیدم . باید میدیدییید


امشب رفتم سلف غذا بگیرم . به سختی موفق شدم . آخه سالی چند بار بیشتر این کار رو نمی کنم . تو ساختمون استاد درس محاسبات رو دیدم و فهمیدیم هم خوابگاهی هستیم . به اتاق 205 رسیدم . لگد زدم به در و در باز شد . دو نفر غریبه تو اتاق بودند . بعد از یک لحظه مکس فهمیدم به جای خوابگاه 15 رفتم خوابگاه 17 ... سریع گفتم 15 بودم و اشتباه اومدم و در رفتم و دو غریبع زدند زیر خنده . دنبال استاد بودم که بگم هم خوابگاهی نیستیم ولی رفته بود . نزدیک اتاق خودمون که رسیدم حس کردم کفشم طبیعی نیست. نگاه کردم دیدم پای راستم تو یک دمپایی سفید رنگ ناآشنا که تا حالا ندیده بودمشه و پای چپم تو کفش خودم . اصلا دمپایی رو یادم نمی اومد ولی حدس زدم برای اون یکی اتاق 205 باشه . غذا رو گذاشتم و برگشتم و یواشکی کفش خودم را پوشیدم . استاد برگشته بود . نیم ساعتی تو اتاقش با هم صحبت کردیم و اذان و نماز

حسین بوذرجمهری هم که به فکر رفیقشه ... 

همین بود

یاعلی




















سلام

 

یکی از رفقا بهم میل زده بود که مسجد دانشگاه شریف از شب اول ماه رمضان ، هر شب ، مراسم مناجات داره . حاج آقا قاسمیان هم مناجات رو می خونند.

 

رفتم شریف . به محض ورود کریمی از بچه های المپیاد ریاضی رو دیدم که رو صندلی نشسته بود و داشت جز یک رو می خوند . با این آقای کریمی همسفر حج بودیم . مناجات که جای شما خالی بود . دفعه اولم بود دعای ابوحمزه رو می خوندم .

 

به نیت سحری رفته بودم قربه الی الله !! ولی رکب خوردم . سحری ندادن دوستان و برنامه پذیرایی به شربت و شیرینی ختم شد . یکی با قیافه نسبتا آشنا نزدیک آمد . با پرس و جو فهمیدم او هم المپیاد ریاضیه .  کمی که صحبت کردیم شناختمش . کسری احمدی بود . ورودی 87 شریف و تنها طلای جهانی دوره ی خودشون . هم دوره مهدی یزدی از بچه های مدرسه خودمون که نقره جهانی گرفته بود و الآن پرینستون درس می خونه .

 

نمی دونستم سحری رو چی کار کنم . رفقا پیگیر کله پاچه شدن ! من هم استقبال کردم . 7 تا پاچه ، زبان ، گوشت و مغز رو چهارتایی خوردیم. خیلی عالی بود. من ، کریمی ، کسری و نفر چهارمی که اسمشو میذاریم رفیق. رفیق از قبل تدارک دیده بود و انتهای غذا انگور و خرما و شربت خاکشیرو رو کرد ! چسبید !

 

اذان رو دادن و مغازه رو به سمت ماشین ترک کردیم. رفتیم مسجد شریف به ابن امید که درش باز باشه و نماز صبحمون رو بخونیم. بسته بود و رایزنی با نگهبان هم نتیجه ای نداد. بچه ها داشتن فکر می کردن که تو خیابون نماز رو بخونیم که پرسیدم : مگه نمیرسید خونه هاتون ؟؟

 

کسری گفت : " نماز اول وقت رو بزنیم به بدن بهتره "  فهمیدم رفقا از من خیلی جدی ترند . از وسط بلوار 4 برگ پهن به جای مهر چیدم. اون برگ دو روزه که تو جیب لباسمه .

 

پیاده راه افتادیم و به مسجدی با در بسته برخورد کردیم. تصمیم بر آن شد که تو ایستگاه مترو نماز رو بخونیم . نزدیک که شدیم دیدیم در مترو هم بسته است . نزدیک تر شدم و فهمیدم در را قفل نزدن . خلاصه در رو باز کردیم و رفتیم داخل . کریمی و رفیق با ته مونده ی آب وضو گرفتن و بقیش رو هم ریختیم رو کریمی !

 

دعوای همیشگی شروع شد . کی میره جلو امام جماعت بشه؟ اول از روش ریشومتری خواستیم استفاده کنیم و کریمی رو بفرستیم که قبول نکرد . نهایتا کسری رفت جلو . پرسیدم مطمئنید میشه رو برگ نماز خوند؟ کسری گفت آره . زمین و آنچه از زمین می روید . گفتم بابا فقیهی برا خودت ، من دقیقش یادم نبود . خندید و آروم برا خودش ادامه میداد " خوردنی و پوشیدنی نباید باشه"

 

بین اذان و اقامه یک قدمی برداشت . مثل امام جماعت های حرفه ای !! اصلا به قیافش نمی خورد . شلوار لی و با موهای بلند که چند برابر عمامه روحانیت بود و ...

 

نماز دل چسبی بود . در ایستگاه مترو ، روز اول رمضان ، پشت سر یه بچه حزب اللهی خفن که طلای جهانی داره و بسیار متواضعه

 

هم نشین شدن با آدمای خوب خیلی لذت بخشه

خدا این نعمت رو هیچ وقت از من نگیر

 

التماس دعا 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام

امروز 1 خرداد 92 است

خبر های خوب اینکه کارت اعتکافم رو دیروز گرفتم و انشالله امسال برای اولین بار میرم اعتکاف

و اینکه کارهای اولیه ثبت نام کربلا رو هم انجام دادم و اگر توفیق داشته باشم نیمه شعبان کربلا هستم.

 

و خبر بد : کارهای کل ترم رو انجام ندادم و همش مونده الآن و یک سری کارهای بسیج هم مونده . خلاصه درستش اینه که 24 ساعته در حال فعالیت باشم. در واقع اینکه سرم شلوغه بد نیست .  اینکه سرم شلوغه و انرژی کافی رو نمی ذارم بده.

 

امروز ساعت 5:30 صبح خوابیدم به امید اینکه 6 بیدار شم و جدی پیگیر کاهام بشم. ولی خداییش قبلش هم کلی خوابیده بودم و این خواب اضافی رو اضافی بود . خلاصه جوابش رو هم گرفتم.

 

بیدار که شدم هوا کاملا روشن بود . حدس زدم مثل همیشه گوشیم بیدارم نکرده باشه . سریع دنبال گوشی گشتم ببینم ساعت چنده؟ از کلاس جا موندم یا نه ؟ گوشیم رو که پیدا نکردم هیچی تازه فهمیدم لپتاب هم نیست .

ساعت 7 صبح بود . یعنی 90 دقیقه کافی بود تا یک عزیز با اعتماد به نفس بالا ، درحالی که من تو اتاق بودم ، بیاید و گوشی و لپتاب و شارژر جفتشون رو بردارد و ببرد و من هم چنان در خواب غفلت باشم .

تا باشد بنده تنبلی پیشه نکنم .

و این قدر خوشبین نباشم و محتاط تر عمل کنم . تازه امروز فهمیدم اکثر بچه ها شب اتاقشان را قفل می کنند !!


انشالله که خیر است . حتما خیر است .قطعا با توجه به عملکرد من بهترین اتفاق همین بوده است.

میدانم گاهی اتفاقاتی را بد می انگاریم ولی برایمان خیر است ولی با این وجود شما دعا کنید پیدا بشن !!

درد فقدان اطلاعات رو چشیدید؟

و من الله التوفیق








سلام

امروز روز متفاوتی بود .

زائران کربلا برگشته بودند . تا انتها بخوانید .


در دفتر بسیج در حالی که کفشم را بیرون آورده بودم کار می کردم که یک پونز گوشت کف پایم را به مثابه ی گچ دیوار سوراخ کرد و بالطبع من هم پونز را به مثابه ی بیرون کشیدن از دیوار از کف پایم بیرون کشیدم . فقط پای من کاملا متفاوت از دیوار خون گریست!


3دقیقه طول کشیدتا دوباره سر کارم برگشتم . در ادامه در ارتفاع سه متری روی نردبانی بودم که نامرد لغزید و زیرپایم را خالی کرد و من هم کاملا عمودی در هوا رها شدم. فرود خوبی داشتم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده به جز افزایش 10 درصدی ضربان قلب که پس از اندک مدتی رفع شد.


بعد از مدت ها با همکلاسی عزیز قرار گذاشته بودم که درس بخونم. رفت و آمدم در تهران هم که با دوچرخه است. راه افتادم ولی امروز تهران بارانی بود.قبلا دوچرخه ام سپری داشت که 20 درصد آب را می گرفت ولی امروز همان هم نبود و موش که نه انسان آب کشیده شدم. خیس خیس


به زائران زیارت قبول گفتم و روبوسی کردیم. پرسیدم به یاد من بودید؟ گفتند بیادت بودیم که هیچ؛ اسمت رو هم روی گنبد امام حسین نوشتیم!

_ مگه رفتید رو پشت بام؟

_ آره . تعمیرات بود و توفیق شد رفتیم.

_ نوشتید و پاک کردید یعنی؟

_ نه قطعه های طلاکاری شده رو که میخواستن کار بذارن پشت یکیش با ماژیک نوشتیم و کار گذاشتن

منم گفتم بابا ایول دمتون گرم


دوران دبیرستان از مهمترین تفریحات سالمم آشپزی بود! مدت ها بود آشپزی نکرده بودم . امشب غذایی درست کردم که خوشبختانه نبودید وگرنه بی انگشت می شدید !


اینا رو نوشتم برای اینکه بگم از این به بعد اگر همینطوری به سرم زد یک مطلبی بنویسم که بار محتوایی خاصی نداره و صرفا روایت یک اتفاق خارج از روزمره های قابل انتظاره ؛ اون رو میتونید تو قسمت غیر روزمره های وبلاگم بخونید . چون مطالب مهمی نیستند تو صفحه اصلی نمیذارمشون.


یاعلی