موتٌ فی عزِّ خیرٌ من حیاه فی ذل

مشخصات بلاگ
مطالب پربحث‌تر

بسم الله


شنیده بودیم که انسانها می میرند . روحشان جاودان است.اما اینجا قرار است روح هم کشته شود.

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کی نبود. یه روستای کوچیک بود با چندتا خانوار. صبح ها مردا و پسراشون میرفتن سر زمین های کشاورزی و بعضی هاشون دام ها رو می بردن چرا. زنا هم کارای خونه رو جلو می بردند، آشپزی میکردن برا شوهر بچه هاشون، خونه رو زیبا نگه میداشتند، تو اعیاد کیک و شیرینی درست میکردند و روز تولد بچه هاشون لباسهایی که با دست خودشون دوخته بودند رو بهشون هدیه میدادند. گاهی هم دور هم جمع میشدند و از همنشینی هم لذت می بردند.

تو یکی از این هم نشینی ها خانم1 فهمید چقدر خیاطی خانم2 خوبه و چقدر عاشق خیاطیه، خانم2 هم فهمید خانم1 چه آشپز حرفه ای و خوبی هست. با هم قرار گذاشتند از این به بعد خانم1 آشپزی کنه برای هر دو خانواده و خانم2 خیاطی. این جوری شد که هر کدوم کارمورد علاقه خودشون رو می کردند. خانم1 کیک ها و شیرینی هایی رو به 2 میفروخت که قبل از این به هیچ وجه گیرش نمی اومد و با پولش لباس های زیبایی میخرید. اصلا مهم نبود که دیگر بچه ها لباسی که تار و پودش آغشته به عشق مادر است نمی پوشند و یا کیک مادرشان را نمی خورند و اصلا مهم نبود که مادران موقع آشپزی در خیال پول آشپزی می کنند یا در خیال دیدن لبخند فرزند و شوهرشان. مهم این بود که کار دست کاردان افتاده بود. هر کسی کاری را که تخصص داشت انجام میداد. سطح کیفیت غذا و لباس هر دو بالا رفته بود. تازه تخصصی شدن کارها باعث شده بود خیاط روز به روز ماهر تر شود و آشپز نیز هم. 

و این چنین بود که اقتصاد پیشرفت کرد. قبل از این نه تولیدی بود و نه مصرفی. اقتصادی نبود و پولی نبود و معامله ای نبود. اقتصاد اما اینجا متوقف نشد. اگر دیروز خانم خیاط با دیدن لباس زیبایی که دوخته بود، به کارش می بالید و خانم آشپز هم از بوی خوب غذایش لذت می برد، امروز اما در این روستا چنین خبری نیست. چند نسل بعد جمعیت روستا خیلی زیاد شده بود. نوادگان خانم خیاطه نیاز به تولید انبوه داشتند تا نیاز روستا را تامین کنند و اقتصاد را به پیش ببرند. دیگر کسی خیاط نبود. عده ای زن را استخدام کرده بودند که اولی پارچه ها رو دوردوزی میکرد، دومی از روی یک الگوی تکراری و همیشگی پارچه را می برید و سومی همیشه 10 سانت زیر فاق را زیر ماشین می دوخت و ... . کارها تخصصی تر شده بود و البته قطعا کیفیت و سرعت بالاتر رفته بود. نوادگان خانم آشپزه هم فست فودی زده بودند و زنانی را استخدام کرده بودند که اولی فقط پوست مرغ را جدا می کرد و دومی فقط پودر سوخاری را می ساخت و سومی فقط مرغ را در پودر می غلطاند و ...

و این ماهیت اقتصاد است که با تخصص گرایی افراطی و ایجاد وابستگی متقابل بین اقشار، و با واسطه گری پول برای ایجاد ارتباط بین این وابستگی ها ی متقابل رشد میکند. ارتباط مساله با زن و خانواده از این جا شروع می شود که ظاهرا باید این دنیای خشک و زمخت اقتصادی، که در آن هیچ چیزی روح ندارد، بگذاریم برای مردان بماند. مردان این دنیای بی روح را راحت تر تحمل می کنند ولی زنان شخصیت های لطیفی هستند که پشت هر کارشان عاطفه و احساس موج می زند. آیا انداختن زن در این ورطه ی بی روح اقتصادی ظلم به زن نیست؟ من نامش را میگذارم ظلم روانشناختی، چرا که روان زن با چنین دنیای بی روحی سازگار نیست. مساله بدین جا ختم نمی شود. همان مردان هم وقتی می توانند آن دنیای بی روح اقتصاد را تحمل کنند و پا  از جاده ی تعالی خود بیرون نگذارند که پناهگاهی امن، پر معنا و روح دار به نام خانواده داشته باشند.

چه تقسیم کار قشنگی کرده اند پدر و مادر دینی ما و اسوه های تمام زنان و مردان عالم وقتی قرار گذاشتند کارهای خانه را زن خانه عهده دار شود و کارهای بیرون از خانه را مرد خانه. این گونه دنیای زیبای کوچک و پرمعنا و پرعشق را زن می سازد و آن دنیای زمخت و بی روح و بزرگ که گریزی از آن نیست را مرد می سازد. اما اقتصاد، این تقسیم کار را نمی پسندد. اقتصاد و هر آنکس برای اقتصاد اصالت قائل است، همه ی دنیا را زمخت و بی روح می خواهد. چرا عنصری به نام خانواده وجود داشته باشد که در پرتو آن نصف نیروی کار جامعه که زنان هستند از چرخه ی اقتصاد حذف شوند. زنان باید مثل مردان شوند، با روان خود بجنگند و متخصص شوند. زنانی که از هر انگشتشان یک هنر غیر تخصصی می بارید تا دنیایی کوچک اما کامل و روح دار را بسازند باید تبدیل شوند به زنانی که فقط یک هنر خاص حرفه دارند. زن خوب اقتصاد، زنی است که آن قدر مصرف کند که نیاز به پول پیدا کند و پولش را با کار تخصصی که برای دیگران انجام می دهد بدست آورد. 

زن خوب اقتصاد، مرد است. و جامعه ای که واحدش خانواده باشد ضداقتصادی است. جامعه ی اقتصادی متشکل از افراد است و نه خانواده ها.


اگر دیدید در شهری زن و مرد هر دو باید کار کنند تا هزینه های خانواده تامین شود، بدانید وارد یک شهر مدرن شده اید.

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله النور


گاهی خودمان را بزک میکنیم. نه فقط برای دیگران بلکه برای خودمان. باید یکی بیاید و نورافکن بیاندازد تا اندک نوری از میان صورتک ها و پرده ها بگذرد و به خودمان برسد و کمی واقعیت خودمان را تماشا کنیم. 

چه بسیار بچه هیئتی ها وسط روضه ها از خدا توفیق شهادت می خواهند. مثلا شبیه اون رزمنده هایی که شب عملیات در نماز شبشان از خدا توفیق شهادت می خواستند. و لحظه ای فکر نمی کنند که دعایشان به سان دعای مردی است که در دهه 60 از ترس بمب ها شبانه روز را در زیرزمین سپری کند و آرزویش شهادت باشد. اصلا هم حواسمان نیست که آرزوی شهادتمان نه تنها با توپ و خمپاره تعقیب نمی شود بلکه در پسش قیمه و حلوا و ... است. به قول مداح هیئت، ماها به قیمه اش رسیدیم.

چگونه می توانیم خودمان را به این زیبایی بزک کنیم؟ پاسخ واضح است. توپ را در زمین خدا انداخته ایم. ما آرزوی شهادت داریم، مشکل از نبودن توپ و تانک است حتما ...

احمدی روشن ، روشنمان می کند که بفهمیم جنگ همیشه هست و همیشه اگر سرباز خوبی باشیم، خونمان پربهاست . ولی خب احمدی روشن ها هر روز پیداشان نمی شود. تازه سر خودمان را هم گول می مالیم که احمدی روشن و شهریاری خاص بودند، رشته ی ما که هسته ای نیست و ...

ولی شهدای حرم آن نورهایی هستند که هر چه بافته ایم را پنبه می کنند و خود واقعی مان را به ما نشان می دهند. در مسیری رفته اند که حقانیتش را نه فقط شیعیان می فهمند بلکه همه آزادگان عالم می فهمند. راهشان به سان راه امام حسین(ع) است که آزادگی برای درک حقانیتش کافیست. پشت به پشت هم می تابند. امروز خبر شهادتشان می آید و فردا در حرم حضرت معصومه برایشان نماز میت می خوانیم و تشییعشان می کنیم و پس فردا تصویر فرزندان منتظرشان را به نظاره می نشینیم و دوباره خبری دیگر در راه است. 

مرده ای بر سر زنده شدگان راه زینب سلام الله علیها نماز میت می خواند. عجب طنز تلخی است.

تکلیفمان را با خودمان روشن کرده اند.

ما همان هایی هستیم که در زیرزمینی بیش از هزار کیلومتر دورتر از معرکه پنهان شده اند.

وقتی می بینیم که زندگیمان به مانند سرباز درون معرکه نیست، وقتی درگیر دغدغه های دنیایی هستیم، وقتی وقتمان را تلف می کنیم، وقتی ذره ای احساس نمی کنیم برای دشمنان قرآن خطرناک به نظر می رسیم، وقتی آسوده چشم بر هم می گذاریم، وقتی این چنین هستیم و از معرکه دوری می کنیم ، می فهمیم که ما کجا و آرزوی شهادت کجا

قطعا ما از آن دسته که عزم شهادت دارند ولی از همین جا برای دشمنان خطرناک ترند نیستیم.

بادمان را خالی می کنند.

شهدای مدافع حرم

دست مریزاد

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


سه شنبه بود. دو روز پیش از اربعین امام حسین(ع) . بیشتر از بیست کیلومتر تا کربلا فاصله نداشتیم. ظهر بود. نمیدانم چه شده بود که مدتی آب گیرمان نیامده بود. خب پیاده روی تو گرما آب بدن رو میکشه. به جای آب حسرت آن آب هایی که از پارچ برایمان در لیوان می ریختند را می نوشیدیم. احتمالا بقیه ایرانی ها هم به خاطر مسائل بهداشتی منتظر آب معدنی یا آب لقمه1 بودند همین حس را داشتند. 

از دور یک کوه آب معدنی نمایان شد. اما نزدیک تر که شدیم دیدیم فروشنده است. چند تا ستون جلو تر دوباره فروشنده ای آب بساط کرده بود و کالای با ارزش خود را به قیمت گراف می فروخت. قوانین اقتصادی حاکم بود دیگر. تقاضا زیاد بود پس قیمت باید بالا میرفت. مرد خیری یک بسته 12 تایی آب معدنی خرید. در یک چشم به هم زدن زائران تشنه ی امام حسین ناپدیدش کردند. انزجار همراه این خاطره سبب شد دغدغه ی قدیمی ذهنم آن قدر قدرت پیدا کند تا اینجا طرحش کنم. آخه با تشنگی زائر پیاده امام حسین در راه کربلا هم باید پول درآورد؟2


از بچگی از شیر آب خانه آب میخوردیم. اون اوایل که آب معدنی آمده بود کمی برایم عجیب بود. مگه آب هم بسته بندی می خواد؟ مگه نوشابه است؟ حس می کردم آب معدنی آب متفاوتی است حتما. خواص دارویی دارد. از آن جهت دارو است دارند کالایش می کنند و می فروشند. ولی گذشت زمان نشان میداد نه این همان آب است. مردم تشنه که می شدند میرفتند شیر آبی پیدا می کردند و حالا بطری آبی می جویند. اولین تجربه ی جدی تر من نمایشگاه کتاب تهران بود. راهنمایی بودم. از صبح تا ظهر راه رفته بودیم و در گرمای ظهر هیچ چیز جای آب خنک را نمی گرفت. این بطری ها کارکرد اصلیشان همان کارکرد آب بود. رفع تشنگی. چرا که چادر های بزرگی زیر آفتاب قد علم کرده بودند تا سیراب کردن تشنگاه را با پول معاوضه کنند. و عجب کاسبی خوبی راه انداخته بودند !


همیشه به این فکر میکردم که اگر قبل تر تشنه ای به مغازه ای می رسید، قطعا سلام و علیکی با صاحب مغازه میکرد و آب خنک میخواست. مغازه دار هم با لبخندی او را سیراب میکرد و به سروری وجودش را فرا می گرفت که تشنه ای را سیراب کرده. چه بسا هردو تشنگی امامشان را یادآور می شدند و یاحسین بر لب می آوردند. شاید قبل تر ها مغازه داران آب سرد کن هایی تدارک میدند یا به رسم یزدی های قدیمی کوزه های آب بزرگ در خیابان می گذاشتند و با خط زیبا روی آن می نوشتند "السلام علیک یا اباعبدالله"


ولی امروز احتمالا مغازه داران مثل پفک ، آب را می فروشند و همانطور که پفک هاشان را حراج نمی کنند، علاقه ندارند آب سرد کنی برای عابران تاسیس کنند. آدم های بدی نیستند. نماز می خوانند و روزه می گیرند ولی نمی شوند توقع داشت کالایشان را حراج کنند. آب کالایی است که می فروشند.قبل تر ها اگر پدری به یاد فرزندش آب خوری عمومی تاسیس می کرد و تصویر فرزندش را بالای آب خوری نصب میکرد، مورد دعای همه قرار می گرفت. ولی امروز سوپری نزدیک آب خوری چندان خوشحال نمی شود ...


قبل تر ها تشنگی نیاز بود ولی مایه خواری و عیب نبود. فقیری را می بینم که تا دیروز از آن آب سرد کن ها می نوشید و امروز خیابان ها را پشت سر هم رد میکند و آب سرد کن های از کار افتاده را می شمرد تا به آب برسد. دیروز اگر از مغازه داری آب طلب می کرد خجالت نمی کشید ولی امروز اگر از سوپر مارکت آب بخواهد باید خجالت بکشد. آب کالایی است که ارزش ریالی خودش را دارد3 ...


دنیای مدرن بیش از هر چیز یک خاصیت دارد. همه روند ها را پول و اقتصاد تعیین میکند. تا کجا باید مدرن شویم؟ باید  همه چیز را با کلمات پول ، کالا ، سود ، عرضه و تقاضا نگاه کنیم؟ باید از همه چیز ارزش زدایی کنیم؟ مرز این نگاه اقتصادی منزجر کننده کجاست؟ جامعه ی اسلامی چگونه است؟ در دنیای اقتصاد زده چطور زیبایی ها و ارزش ها را حفظ کنیم؟ چه کار کنیم که در این دنیای مدرن حیاتمان به اقتصادمان گره خورده و اقتصاد این قدر نازیبا می نماید؟


پی نوشت:

1: آب لقمه : اشاره دارد به آب معدنی های لیوانی ، ببخشید نیم لیوانی

2: فضای پیاده روی کربلا فضایی آکنده از محبت و زیبایی است. این اتفاق از آن جهت که در بستر بسیار زیبایی رخ داده بود خیلی زننده بود. چون خیلی تو چشم بود منم بزرگش کردم. حتما برید پیاده روی. از محبت سیرابتون می کنند.

3: شاید علت بزرگ شدن این موضوع در ذهن من بافت شهر یزد باشه. خیابان های یزد همیشه پر از آّب خوری و آب سرد کن بود. 

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم رب الحسین


این روزها دلمان آکنده از بغض دشمنان امام حسین علیه السلام است. زیارت عاشورا که میخوانیم و نام پنج تن را یکی یکی می بریم، مظلومیت بهترین بندگان خدا برایمان مجسم می شود.

زیارت عاشورا را که میخوانیم به پیامبری نزدیک می شویم که پیش از وفاتش آن به اصطلاح یارانش او را به هذیان گویی متهم کردند، و به جانشینی نزدیک می شویم که در سجده فرقش را شکافتند، به سید زنان عالم که ... و کریمی که اهلش او را مسموم کرد و به سید شهیدان امام حسین نزدیک می شویم که ...


در این لحظه یک آرزو و یک دعا بیش از هر چیز ذهنمان را درگیر می کند. از عمق دلمان میخواهیم همانند اربابان و مولاهایمان بمیریم. در اوج این احساس هستیم که میخوانیم


اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد علیه و علیهم السلام


و این جمله در عین شیرینی اش چقدر سنگین و سخت است. در لحظه ای که جز مرگ و رفتن از این دنیای پست آرزویی نداریم ، در لحظه ای که از عمق جانمان می خواهیم به سان امام مان بمیریم و دنیای بی حسین را تجربه نکنیم، حرف از زندگی می زند. در اوج نفرت از زندگی در دنیایی که با خوبانش چنین میکند، دعا میکنیم که زندگی ما مانند زندگی آن عزیزان باشد.

آخر مگر کسی که به اینجا می رسد زندگی می خواهد که خدا به جای ما زندگی را دعا کرده است؟

این جاست که باید این واقعیت سنگین را بپذیریم که هیچ شیعه ای به مانند امامانش نمی میرد مگر به مانند امامانش زندگی کرده باشد.


و چقدر شبیه آنان زندگی کردن سخت تر می نماید... 


پی نوشت:

نوکری دلسوخته که از مصیبت اربابش آرزوی مرگ میکند در نیمه ی راه است. نوکر زیارت عاشورایی کسی است که دل سوخته و بغض و نفرت خود را به سمت حماسه راهبری کند. قبل از طلب مرگی مثل مرگ اربابانش، زندگی خدایی طلب کند. انتقام خون خدا را از باطل گرفتن فقط از زنده ها بر می آید ...

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله

فکر میکنم 3 یا 4سال است که مصرف کالای ایرانی مورد تاکید مکرر آقاست و جریانهایی بوجود آمده که مصرف کالای ایرانی را تبلیغ میکنند. اما تمایل به مصرف کالای خارجی عقبه ی تاریخی بلندی دارد. از مدت ها پیش وقتی زمام امور دست افرادی بود که دوست داشتند ایرانی ها از سر تا پا فرنگی شوند، این فرهنگ پایه گذاری شده است. و قطعا این جریان ها نسبت به عمق آن فرهنگ غلط قدیمی بسیار نحیف هستند و به نظر می رسد خیلی ها باید به خاطر زمین ماندن خواسته ی امام جامعه بعد از چند سال شرمنده باشند. باید کار به جایی برسد که آقا رسما وارد ادبیات محاوره ای مردم شده و از مردم بخواهند دنبال مارک و برند نروند. کار از رهنمود های کلی گذشته و خودشان وارد عمل شده اند و با جزییات فرهنگ سازی می کنند. دیشب صحبت های آقا با کارگران را می شنیدم و به یاد خاطره ای از گذشته افتادم

از کودکی از این که می شنیدم جنس خارجی از هر چیز بهتر از ایرانی آن است ناراحت می شدم. ولی یک استثنا وجود داشت. برنج ایرانی. هر وقت سردر مغازه ای میدیدم که با افتخار نوشته برنج ایرانی خیلی ذوق میکردم. ولی تابلوی یک مغازه، بین راه مدرسه تا خانه ی اول دبیرستان مرا تلخ کرده بود. بزرگ نوشته بود چای فقط خارجی ، برنج فقط ایرانی. هر روز تابلوی این مغازه به من یادآوری میکرد که هیچ کسی به خاطر افتخار به ایران برنج ایرانی را تبلیغ نمیکند. چای خارجی نه تنها زیبایی آن برنج ایرانی را زدوده بود بلکه ترکیب این دو ترکیب بسیار تلخی برای من بود. این ترکیب به من فهماند که نه ایرانی بودن کالای ایرانی برای کسی اصالت دارد و نه خارجی بودن کالای خارجی. این تابلو بیانگر یک واقعیت تلخ بود. هر روز به من نشان میداد که داستان، داستان اصالت شکم است. مینویسد چای فقط خارجی چون شکمش این را می گوید و می نویسد برنج فقط ایرانی چون باز شکمش این را می پسندد.

اگر آن تابلوی سوپرمارکت اصالت شکم را ابراز میکرد امروز وقتی با دقت نظر به اطرافمان نگاه کنیم، به تبلیغات صدا و سیمایمان نگاه کنیم، به بازارهایمان نگاه کنیم متوجه خواهیم شد همه ی اینها اصالت هوای نفس را ابراز میکنند.

فرهنگ هواست که در آن نفس میکشیم. هوایی که نسل های آینده در آن رشد می کنند بدین گونه مسموم است. سمی که از دنیای مدرن به عاریت گرفته ایم.

فضای مسمومی که هوای نفس ما را به جای خدایمان می نشاند. خدای نظام ارزشی ما که هدایت گر ما در بطن زندگیست این گونه به هوای نفس تقلیل پیدا میکند. خدایی که با استدلال ساخته نمی شود. خدایی که در بطن زندگی ما حضور دارد و برای ما خوب و بد را تعریف کرده و ما را راهبری میکند ذره ذره با این تابلو ها در ذهن ما ساخته می شود.

واقعا در فضایی که پر است از این تابلو های زشت و مفسد چگونه باید نسل آینده ای پویا و فعال تربیت کرد؟ نسلی که آرمانی بلند تر از امیال داشته باشد؟

گاهی به حال و هوای دوران انقلاب و دوران جنگ غبطه میخورم.

خدا گاهی خیلی خوب فضایمان را سم زدایی میکند و تغییر میدهد احوالات جامعه مان را


یا محول الحول والاحوال

حوا حالنا الی احسن الحال

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله الهادی


در نوشته ی قبل از دیدگاه پراگماتیستی یک تکامل گرا ، لیبرالیزم را نگاه کردیم. دیدیم که چگونه لیبرالیزم سعی دارد با نهادینه کردن نوعی از شکاکیت توده ها را منفعل کند تا ظلم پذیری به جای یک ضد ارزش به ارزش مبدل گردد و این گونه ظلم و استثمار نهادینه شود.

در این نوشته می خواهم رویکرد تکاملی را نقد کنم. و توضیح دهم که تکامل گرایی افرطی هم نوعی از شکاکیت هست و منجر به انفعال می شود.

تکامل گرایی افراطی یعنی سعی در بسط دادن مدل تکامل داروینی به همه شئون زندگی. در این نوشتار سعی شده این رویکرد نقد شود

1- این بسط دادن هیچ توجیه عقلانی ندارد. در واقع تکامل داروینی حتی بین موجودات زنده از لحاظ عقلی اثبات نشده چه رسد به اینکه به دیگر شئون زندگی بسط داده شود. تکامل مدلی است که در بهترین حالت می تواند تنوع زیستی و تاریخ حیات را تبیین کند و هیچ دلیلی ندارد این تبیین همان واقعیت باشد. ممکن است همه ی موجودات به صورت مستقل توسط القی خلق شده باشند اما خالق به صورتی خلق کرده باشد که تبیین تکاملی ممکن شود! این احتمال نشان می دهد تکامل در بین موجودات زنده در حد دیگر مدل های علمی معتبر است و یقین فلسفی نسبت به آن وجود ندارد. توانایی بسط دادن این مدل به دیگر ساحت های زندگی بشر دلیل بر صحت این کار نیست. و واقعا هیچ دلیلی وجود ندارد که اثبات کند تبیین تکاملی درست است و دیگر تبیین ها غلط است. البته شایان ذکر است گرایش به نگاه تکاملی به تمام ساحات زندگی یک دلیل درونی دارد. رویکرد تکاملی به زندگی و پدیده ها به ما کمک میکند نقش هر گونه واقعیت فرا مادی را راحت تر انکار کنیم. هر کسی نسبت به واقعیات فرا مادی و نسبت به مفاهیمی مثل خدا و آفرینش و ... بدبین باشد و آنها را نا معتبر بداند، به شدت به این رویکرد متمایل خواهد شد.

2- چنین تکامل گرایی به شکاکیت منتهی می شود. چرا که از نظر تکامل گرا هیچ ارزشی و هیچ ضد ارزشی وجود ندارد. خوب و بدی نیست. پرسش از واقعی بودن ارزش ها را به واقعی بودن آگاهی ها و معرفت ها هم تعمیم می دهیم. آگاهی های یک حیوان آیا لزوما با واقعیت ارتباط دارد؟ از نگاه تکاملی ارتباطی بین صحت و درستی یک گزاره و اهمیت تکامی آن وجود ندارد. هر آگاهی و معرفتی ممکن است در عین غلط بودن، برای معتقدینش سودمند باشد، پس از لحاظ تکاملی انتخاب می شود.

در واقع حقایق کشف نمی شوند بلکه معرفت و آگاهی فقط در صورتی ایجاد و انتخاب می شود که موفقیت تولید مثلی را افزایش دهد.

به دیگر سخن باید به تکامل گرا گفت مگر نه این است که مغز تو و ذهن تو ، قواعد منطقی که تو با آنها فکر میکنی و هر گونه آگاهی که تو داری در یک روند تکاملی ایجاد شده اند؟ اگر چنین است تنها تنیجه گیری درست این است که: همه ی آگاهی هایی که بدست می آوریم چون تضمین کننده ی تولید مثل بیشتر ما و اجداد ما بوده وجود دارند. و نه به خاطر اینکه واقعیت دارند. پس نمی توان به صحیح بودن هیچ معرفتی یقین داشت.

3- پارادوکسی که هر شکاک در افکارش دارد را در تکامل گرا هم می توان یافت. تکامل گرا همه چیز را غیر واقعی و صرفا حاصل یک روند تکاملی می داند. می توان از او پرسید این اعتقاد که تکامل در زندگی جاریست و تکامل است که همه چیز را ایجاد کرده، درست است یا نه؟ شما به این گزاره یقین داری یا نه؟  مگر نه این است اعتقادات و آگاهی ها و اصلا روش تفکر انسان در روندی تکاملی ایجاد شده اند؟ اگر یک انسان به درستی تکامل، معتقد باشد به خاطر منفعت های تکاملی این اعتقاد بوده و اگر انسان دیگری به بطلان مطلق تکامل معتقد باشد باز به خاطر منفعت های تکاملی این اعتقاد است. پس همان طور که نمی توان بین ارزش های مختلف قضاوت کرد بین اعتقاد به درستی و غلطی تکامل هم نمی توان قضاوت کرد. تناقض اینجاست که تکامل گرا با فرض جاری بودن تکامل در همه ی عرصه ها استدلال کردن را شروع می کند و نهایتا خودش به اصل و زیر بنای اسدلال هایش که اعتقاد به وجود یک روند تکاملی بوده شک میکند !!  در واقع او یقین دارد که باید به همه ی گزاره ها شک کرد !!

4- یک تکامل گرا فردی بدون آرمان است. هیچ هدفی برای زندگی خودش متصور نیست. برای هیچ ارزشی در زندگیش تلاش نمی کند. تکامل گرا در واقع زندگی را بسیار پوچ و بی معنا می بیند. از آنجایی که به درستی و غلطی هیچ گزاره ای یقین ندارد کاملا منفعل است


زندگی بسیار سختی دارد


خدا را به خاطر نعمت یقینش شکر




  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله الهادی


در این نوشته سعی کردم لیبرالیزم رو از منظر یک تکامل گرای افراطی بررسی کنم. در شماره ی بعد حرفهای تکامل گرا را نقد خواهیم کرد. با این حال نگاه از زاویه دید تکامل گرا هم نکات قابل تاملی به ما درباره لیبرالیزم می آموزد.


از ترجمه ی تکامل برای کلمه ی evolution بدم میاد! اصلا بهش نمیاد. چرا که تکامل ، کامل شدن و بهتر شدن و این چرت و پرتها رو به دهن تداعی میکنه در صورتی که در طبیعت چنین چیزهایی وجود نداره. البته این مفاهیم غیر واقعی و ذهن ساخته، خود در تکامل ایجاد شده اند و حالا که ما تکامل را دریافته ایم نباید فریفته ی آنها شویم. 

محور تکامل محدودیت منابع و در نتیجه رقابت موجودات بر سر بقا بین منابع است. تنازعی که طی آن قوی ترین ها انتخاب شده و بقیه از بین می روند. دقت کنید که قوی تر به معنی بهتر نیست. بهتری وجود ندارد بلکه قوی تر یعنی همان کس که احتمال زنده ماندن و تولید مثل کردنش بیشتر باشد. محوریت تکامل یک گزاره ی بدیهی و انکار ناپذیر است. محور تکامل این است که آنهایی که به احتمال بیشتری زنده می مانند، واقعا به احتمال بیشتر زنده میمانند و بقیه میمیرند !!

البته تکامل علاوه بر محور به بستر هم نیاز دارد. بستری که در آن تنوع بین موجودات و توارث صفات تضمین شود. بستری که در آن تغییرات بتوانند در طول زمان تجمع پیدا کنند. بستری که زیست شناسان تکامل را در آن می جویند، DNA است. توارث را انتقال نسل به نسل این ماده و تنوع را با جهش های تصادفی تضمین می کنند. بسیار ساده است ولی در کنار هم سیستم زیبایی می سازد که حیات را ایجاد میکند. البته باید عذرخواهی کنم که از عبارت بی معنایی مثل زیبایی استفاده کردم چرا که زیبایی وجود ندارد . این مفهوم ایجاد شده است چون احتمالا کسانی که طبیعت را زیبا می پنداشتند موفقیت تکاملی بیشتری داشته اند!

میخواهم از تغییر بستر تکامل حرف بزنم. وقتی که تکامل DNA در گونه ی انسان هر روز منجر به پیچیده تر شدن ساختار مغز او میشد تا بتواند در برابر محیط متغیر رفتار های پیچیده تری انجام دهد و قدرت حل مساله پیدا کند. افزایش قدرت مغز تا جایی پیش رفت که انسان توانست حجم زیادی از اطلاعات را در مغز خود ذخیره کند. هم چنین سیگنالینگ ساده ی بین موجودات در انسان روز به روز پیچیده تر شد و امکان انتقال اطلاعات پیچیده را فراهم کرد. این گونه بود که تکامل در بستر ژنوم، بستری جدید برای تکامل معرفی کرد. تکاملی که گاهی نامش را تکامل فرهنگی می گذاریم. بستری که در آن تنوع افکار و عقاید و روش ها حاصل تجربه های متفاوت است و توارث آنها حاصل فرایند انتقال اطلاعات در قالب تربیت در یک خانواده است. بستری که این امکان را فراهم میکند تا صفات جدید یا بهتر بگویم افکار جدید با افکار قبلی جمع شوند و محفوظات بشر روز به روز افزایش یابد. در این بستر کسانی انتخاب می شوند که باهوش تر باشند و قواعد طبیعت را بهتر دریابند در تنازع بقا بر دیگران پیروز شوند. و باز هم تاکید میکنم پیروزی مفهوم متعالی و دوست داشتنی نیست بلکه ترجمه همان اتفاق ملموسی است که طی رقابت می افتد که بعضی می روند و بعضی می مانند و بیشتر می شوند.

در بستر همین تکامل فرهنگی و ژنومی است که بسیاری از ویژگی های نوع انسان شکل می گیرد. ارزش های اخلاقی همه حاصل انتخاب گروه هایی است که با همکاری های درون گروهی و فداکاری متقابل بر گروه های دیگر چیره شده اند. آنچه باعث شده ما گاندی را خوب تر از هیتلر بدانیم همان ویژگی هایی است که برای ایجاد جوامع کارامد مورد نیاز بوده اند.

نه تنها ارزش های اخلاقی بلکه ضد ارزش ها هم واقعی نیستند. حرص و آز که ما آن را بد میدانیم ترجمه تلاش انسانها برای بقا بیشتر است. آنچه وجود دارد تکامل است و چیزهایی که بوجود آورده. بین ایثار و حرص تفاوتی نیست. حتی اعتقاد به وجود نیرویی ماورائی که ما نامش را خدا میگذاریم و اعتقاد به زندگی جاودانه، واقعیات تکاملی هوشمندانه ای هستند که موفقیت تولید مثلی معتقدین به خود را از طریق افزایش امید به زندگی بهبود می دهند.

و اینجا بود که انسانهایی از این ارزش های تکامل ساخته استفاده کردند و سعی کردند با یکپارچه کردن این ارزش های واهی و مکتب سازی و ایدئولوژی سازی توده های انسانی را کنترل کنند. و پدیده هایی مثل دین ساخته شد. دین سازان به سرعت در تکامل انتخاب شدند چرا که توانستند از انرژی توده ها برای اهداف خود استفاده کنند. مسیر هوشمندانه ای که بی بازگشت بود. چرا که آنها با کمک انرژی اکثریت همواره جهش یافته هایی که برای گریز از دین تلاش می کردند را از بین می بردند. و اینجا بود که تنازع بین ایدیولوژی ها زاده شد. 

ادیان و ایدیولوژی ها طی فرایندی خودخواهانه هر روز بیشتر از دیروز منابع را به تصرف خود در می آوردند و توده ها را محروم می ساختند. درست مثل ملکه زنبور عسل که به بهای افزایش تولید مثل خود موفق شده همه زنبور های کارگر را محروم از تولیدمثل کند. غافل از اینکه برعکس ملکه زنبور عسل یک سیستم تکاملی پایدار ایجاد نکرده اند. کار را به جایی رساندند که مقابله ی همکارانه ی توده ها علیه ایدئولوژی ها سود بیشتری داشت نسبت به قبول حاکمیت ایدئولوژی و سکوت. و این جا بود که انقلاب ها تکامل پیدا کردند.

خب بعد از انقلاب ایدئولوژی جایگزین چیست؟ خلا ذهنی انسان را چه چیز پر میکند؟ انسانی که تجربه ی تاریخی اش از خشونت بین افکار متضاد و نظام های فکری مختلف سرشار است. اینجا برتری تکاملی با کدام ایدئولوژِی است؟

لیرالیزم برنده ی این بازی بود. فکری که صاحبانش خیلی زود بر بقیه چیره شدند و تکامل آنها را برگزید. هر مکتب یک سری ارزشها را بهانه قرار میداد و نظامی می‌ساخت و بعد این نظام ها که هر کدامشان به مطلق بودن و کامل بودن خودشان معتقد بودند به جنگ با هم می‌پرداختند. به تنازع برای بقا پرداختند. سود بیشتر اعضای هر مکتب در گرو تقویت مکتب است و این یعنی عضو هر مکتب به حق بودن مکتبش یقین داشت و فعال بود. صاحبان مکاتب با استفاده از ارزشهای تکامل ساخته، انسانهای فعالی را به خدمت گرفته بودند که در راه مکتب جانشان را هم میدادند درست مانند آن زنبور کارگر . لیبرالیزم به عنوان یک ایدئولوژِی جدید و جایگزین بیش از هر چیز روی ارزش هایی تاکید میکرد که نادیده گرفته شده بود. صلح ، آزادی ، آرامش کلیدواژه های اساسی لیبرالیزم بود. لیبرالیزم با یک مکانیسم هوشمندانه کاملا متفاوت از بقیه مکتب ها اعضای خود را به انفعال دعوت میکند. اگر بقیه مکاتب اعضایشان را به جان فشانی برای مکتب دعوت میکردند در عوض لیبرالیزم شعار میدهد که هیچ مکتبی بر دیگر مکتب ها برتری ندارد. او با داعیه ی ایجاد صلح بین مکاتب وارد میدان می شود. ولی آیا واقعا این گونه است؟ لیبرالیزم در وهله ی اول هر کسی که هنوز به آموزه های مکتبش دلبستگی داشته باشد و در عین حال از جهاد و ایثار و سختی در راه اهداف مکتبش خسته شده باشد به خود جذب میکند. لیبرالیزم به شکل مضحکی مسلمان لیبرال می سازد. مسیحی لیبرال میسازد. در حالی که این مکتب ها با هم قابل جمع نیستند. مسلمان لیبرال یعنی مسلمان منفعل. لیبرالیزم با منفعل کردن دشمنانش با تکیه بر ارزشهایی چون صلح ، آزادی و آرامش وارد میدان شد.

واقعیت این است که لیبرالیزم در شرایط سختی که مکاتب فعال با جنگ های خود مردم را به ستوه آورده بودند توانست با استراتژی هوشمندانه ی خود، در تکامل مکاتب پیروز شود. او با دشمنانش نجنگید بلکه آنها را تو خالی کرد. لیبرالیزم می خواهد همه مردم منفعل شوند. هیچ ارزشی، ارزش جانفشانی نداشته باشد. در چنین دنیای منفعلی یکه تاز باشد و حاکمیت مطلقه داشته باشد. لیبرالیزم دو بال بسیار کلیدی دارد. دو بالی که هر دو از اومانیسم سرچشمه میگیرند. شعار لیبرال ها این است که انسان نباید برای هیچ واقعیتی فراتر از انسان جان فشانی کند. ارزشمند ترین واقعیت خود انسان است. خدای مسلمانان و مسیحیان وجود ندارد، ولی قابل احترام است! قابل احترام است چون انسانها دوستش دارند. در نگاه اومانیستی، خدا ارزش ندارد مگر انسان ها به او ارزش بدهند. این شعار برای هر کسی که راحتی و آرامش فردی را به ایثار و قبول سختی در راه آرمان ترجیح میداد، بسیار جذاب بود. هر کسی که راحتی انفعال را بیشتر از غرور فعال بودن دوست داشت. بال اول او ایندیویژوالیسم بود. بالی که می گفت خدای واقعی هر فرد فقط و فقط خود اوست. به همه می گفت بهترین چیز برای هر کس آن چیزی است که خودش انتخاب میکند و می‌پسندد و کسی حق ندارد برای دیگران نسخه بپیچد. اینگونه انفعال را محکم کرد چرا که دیگر گروه های همکارانه ایجاد نمی شد. این گونه از تجمع انرژی توده ها جلوگیری کرد و انرژی انسانها را به صورت جزیره های جداجدا از هم نگه داشت. بال دوم دموکراسی است که باز از انسان محوری سرچشمه می گرفت. و دموکراسی معنایش ایجاد حس کاذب تاثیر گذاری در بشر بود. دموکراسی کارش احیای غرور از دست رفته ی یک انسان منفعل است. ولی واقعیت این بود که لیبرالیزم هیچ اهمیتی به نظرات توده ها نمی داد بلکه از دموکراسی به خوبی استفاده کرد تا رضایت مضحکی برای بشر ایجاد کند و نگذارد بشر به انفعالش پی ببرد.

من تکامل دان هستم و در تخیلات زندگی نمی کنم بلکه واقعیت را جست و جو میکنم. لیبرالیزم هم مانند یک ایدئولوژی مثل دیگر ایدئولوژی هاست. فقط روشی متفاوت در پیش گرفته و در برهه از زمان بوی سبقت را در مسابقه ی تکاملی این دنیا از دیگر ایدئولوژی ها ربوده است. تلاش برای ترویج انفعال تنها فعالیتی است که مریدان لیبرالیزم انجام می دهند و به شکل مضحکی متوجه تناقض رفتارشان نیستند. نمی فهمند که ترویج دادن انفعال خود یک نوع فعالیت است که ایدئولوژی از آنها خواسته. آمریکا به عنوان بزرگترین داعیه‌دار لیبرال دموکراسی بیش از هر مکتب دیگری دست به تاراج منابع زمین زده. بیش از هر مکتب دیگری در طول تاریخ انسان کشته است و البته حواسمان هست که کشتن انسانها و نجات انسانها از مرگ از نظر من تفاوتی ندارد. همانطور که مسیحیت کلیسا مستکبر و اقتدارگرا بود لیبرالیزم هم هست. و اساسا متکبرها و قوی ترها در تکامل انتخاب می شوند و این قانون بدیهی طبیعت است.

آخرین مکتب جهانی مروج فعالیت کمونیسم بود که با ترویج انقلابی گری ، با ایجاد انسانهای فعال موجبات سرنگونی بسیاری از از دیگر نطام های ایدئولوژیک را فراهم آورد. ولی این لیبرالیزم بود که با نرمی، کمونیسم و دیگر مکاتب را از درون خالی کرد. حکومت لیبرال برای کنترل توده ها برنامه ی بسیار ساده ای دارد. برنامه ای که دو بخش دارد. بخش اول کنترل منفعل ها از طریق نیازهای اولیه آنهاست. از طریق تحریک امیالی که تکامل برای انسان به یادگار گذاشته. انسان منفعل را می شود با وعده ی غذا، با وعده ی دسترسی بیشتر به جنس مخالف، با وعده ی پول و مقام و شهرت و به طور کلی با یاری جستن از لذت گرایی ذاتی انسان کنترل کرد. درست مانند الاغی که هویجی را جلویش آویزان کرده اند تا راه برود!  بخش دوم هم سرکوب انسان های فعالی است که زیر چتر آرامش لیبرالیزم نرفته اند و هنوز اهل طغیان هستند. لیبرالیزم این موجودات را در راه حفط اصول ارزشمند لیبرالیزم از بین می برد تا دنیا از لوث وجود انسانهای متعصب و فعال پاک شود. و لیبرالیزم امیدوار است منفعلان متوجه این تناقض نشوند که لیبرالیزم هم به مانند دیگر مکاتب فعال قبلی، مخالفان خود را به خاک و خون می کشد.

ولی آیا این آخر راه است؟ آیا شاهد پایان تحول مکاتب در تاریخ هستیم؟ فوکویاما اندیشمند آمریکایی در کتاب پایان تاریخ این نظریه را مطرح می کند که لیبرال دموکراسی پایان تاریخ است و هیچ ایدئولوژی دیگری یارای مقاومت در برابر ساختار هوشمندانه آن را ندارد.

ولی من به عنوان یه تکاملدان با نظر او مخالفم. آیا برای همیشه منفعلان از تناقض رفتارشان ناآگاه می مانند؟ آیا در حالی که لیبرالیزم مخالفان فعال خود را نابود میکند، ارزشهای انسانی تکامل ساخته ی انسان ها آنها را علیه لیبرالیزم نمی شوراند؟ آیا لیبرالیزم برای همیشه می تواند چرخه ی انفعال را حفظ کند؟ چرخه ای که در آن انسانهای منفعل کار میکنند و پول درمی آورند بعد به دنبال ارضای قوای جنسی خود می‌روند و بعد به دنبال ارضای شکم خود به فست فودهای معروف میروند. سپس به دنبال به روزترین تکنولوژی ها می روند تا در کیفیت موبایل و لبتاپ و ... از دیگران عقب نیافتند و بعد برای تفریح ورزش می کنند و بعد برای رفع خستگی می خوابند و فردا دوباره سر کار میروند! آیا این چرخه ی انفعال تا ابد برای همه ی منفعل ها ادامه دارد؟

تجربه ی من به عنوان یک تکامل دان خلاف این را می رساند چرا که هیچ موجودی در تکامل شکست ناپذیر نیست و کامل مطلق وجود ندارد. من تکامل دان هستم و در تخیلات زندگی نمی کنم بلکه واقعیت را جست و جو میکنم. تجربه ی واقعی ما در دو دهه ی اخیر روند نرم تضعیف لیبرال دموکراسی و تقویت مکتبی فعال به عنوان شیعه را نشان می دهد. تجمع 20 میلیون نفر در جایی که هیچ زیبایی خاصی ندارد و سرشار از سختی و کمبود امکانات و خطر مرگ است نشان از فعال بودن اعضای این مکتب دارد. لیبرالیزم علی رغم تلاش هایش نتوانسته فعالیت مکتب شیعه را از بین ببرد و واقعیت این است که شیعه هر سال فعال تر می شود. فقط و فقط همین واقعه ی پیاده روی در عراق و مطالعه ی روند آن در سال های گذشته، انرژِی نهفته در توده های معتقدین به این مکتب را اثبات میکند.

تاریخ شاهد جنگ بزرگ لیبرابیزم و شیعه خواهد بود. اولی انفعال و کنترل پذیری همگان را میخواهد و دومی فعالیت همگان در راستای مکتب خودش را میخواهد.

و البته من قضاوت نمی کنم و ظرفدار هیچ کدام نیستم. من یاد گرفته ام که رفتار ایثارگرانه ی سنجاب ها در جانفشانی و رفتار خودخواهانه ی شیرها در کشتن بچه های همدیگر، هر دو در روند تنازع بقا و هر دو در بستر تکامل ایجاد شده اند. هیچ یک از دیگری زیباتر یا بهتر نیست. و قطعا لیبرالیزم و شیعه با هر شعاری که دارند از این قاعده مستثنی نیستند.

 

پی نوشت:

نوشته ی بعد رو که در نقد عقاید این دوست تکامل گراست حتما بخونید.

 

یاعلی

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله

صبح زود که در رخت خواب هستیم در معرض یک انتخاب هستیم. چندی دیگر در رخت خواب بمانیم یا بیدار شویم. بین این دو اکر باید انتخاب کنیم، باید قضاوت کنیم. درب یخچال را که باز میکنی باید بین غذاهای مختلف به قضاوت بنشینی و چیزی بخوری. موقع رفتن به دانشگاه هم می توانی تاکسی سوار شوی یا اتوبوس و راه منتظر قضاوت توست. همه ی زندگی همه ی انسانها قضاوت است. تفاوت سبک زندگی افراد به تفاوت قضاوت هایشان است. قضاوت ما حس ما موقع مواجهه با یک پدیده است. این که چه چیز را بد می پنداریم و چه چیز را خوب. این که چه رفتاری را زیبا قلمداد میکنیم و چه رفتاری را زشت. قضاوت ما تابع نحوه ی ارزش گذاری ما روی پدیده های اطراف ماست.

تفاوت زندگی یک مسلمان با مسیحی ، تفاوت زندگی یک روستایی با یک شهرنشین و تفاوت زندگی یک سیاه پوست با یک سفید پوست به خاطر تفاوت در نظام ارزشی آنهاست. تفاوت زندگی یک انسان سعادتمند و الهی و یک انسان شقی فقط ناشی از تفاوت در نظام ارزشی آنهاست. از اینجا اهمیت نظام ارزشی ما مشخص می شود. نظام ارزشی ما آن چیزی نیست که آن را می نویسیم یا درباره اش فکر میکنیم. آن است که در زندگی ما جاری است. حاکم بر تمام قضاوت های ماست.

در ادامه می خواهم مفهوم کیفیت را برای کالاها یا خدماتی که به ما ارائه می شود تحلیل کنیم. تحلیلی مبتنی بر دو نظام ارزشی متفاوت، نظام ارزشی توحیدی و نظام ارزشی مدرن. تعریف نظام ارزشی مدرن بسیار سخت است چرا که تکثر جز لا ینفک آن است. عدم احساس تعلق به نیرویی ماورایی که انسان، قضاوت های درست را از او بگیرد از خصوصیات آن است. نظام ارزشی مدرن ابتنای قضاوت ها فقط و فقط به خواست شخصی افراد است. انسان‌خدایی(اومانیسم )مبنای نظام ارزشی انسان مدرن است.

از نگاه یک مصرف کننده ی مدرن کیفیت معنایی جز مطلوبیت یک کالا برای هر فرد ندارد. تامین سلامتی ، راحتی ، طعم خوب ، زیبایی و غیره هیچ کدام تعریف کاملی برای کیفیت نیستند چرا که مطلوبیت برای افراد مختلف ، تحت شرایط مختلف تغییر میکند و قابلیت تعریف دقیق تر ندارد. در دنیای مدرن کیفیت آنجا معنای دقیق تری پیدا میکند که از نگاه تولید کننده به مفهوم کیفیت نگاه کنیم. از نگاه تولید کننده مطلوبیت برای مصرف کننده به معنای پول بیشتری است که حاضر است بپردازد. از نگاه تولید کننده هر چه کالا یا خدمتش گران تر خریده شود کیفیت بیشتری دارد. گاه با تبلیغات نسبت به سلامتی کالایش در صدد افزایش کیفیت آن می رود و گاه با بهبود دادن طعمش و گاه با زیبا تر کردن بسته بندی اش. گاهی هم با منتسب کردن محصولش به یک بازیگر معروف کیفیت آن را بهبود می دهد!

اما در نگاه نظام ارزشی توحیدی ملاک کیفیت چیز دیگری است و به نظر ارتباطی با ارزش پولی ندارد. در نظام ارزشی توحیدی هر کالا با نسبتش با بندگی خدا سنجیده می شود. در نظام ارزشی توحیدی، ملاک خوبی و بدی، طعم و مزه نیست. دوام یا زیبایی یا حتی سالم بودن نیست. در نظام ارزشی توحیدی، من دارای ارزش نیست. جان من ، سلامتی من ، خواب من ، غذای من ، لباس من ، راحتی و رفاه من ، خانه ی من، هیچ کدام ذاتا ارزشمند نیستند. هر کدام از اینها به نسبتی که در مسیر بندگی به عنوان ابزار مورد نیاز باشند ارزش پیدا میکنند نه بیش از آن.

در نظام ارزشی توحیدی کفش خوب راحت ترین کفش نیست چرا که مسلمان می خواهد کفشش به حدی راحت باشد که ضربه ای به فعالیت روزانه اش در راه بندگی نزند. او راحتی بیش از این را نمی خواهد. اتفاقا او از این که وقتی پاهایش را از کفش بیرون می آورد و وارد خانه اش می شود احساس راحتی کند و خدا را شکر کند، لذت می برد. کفش خوب کفشی نیست که آنقدر راحت باشد که پای فرد را حساس و آسیب پذیر کند بلکه کفش خوب کفشی است که با دادن مقدار مناسبی از آسیب روزانه، پای فرد را برای کار شدید برای خدا آماده کند. کفش خوب کفشی است که پایی بسازد که بتواند سخت ترین مسیر ها را برای خدا بپیماید.در نگاه توحیدی کفش خوب کفش گران نیست بلکه کفشی است که پوشنده ی آن هنگام راه رفتن در خیابان نگاه مردم را به سمت خود بر نگرداند حسرتشان را بر نه انگیزد. چرا که حسرت مردم برای مال دنیا آنها را از خدا دور میکند. از نظر مومن کفش خوب کفشی است که بتوان با آن به بهترین وجه برای کارهای خدا روی زمین دوید در عین حال باید به گونه ای باشد که فرد نتواند با ان به احدی تفاخر کند.

زندگی ما مبتنی بر نظام ارزشی ماست. اگر بخواهیم ببینیم واقعا چقدر مسلمانیم و چقدر خدایی هستیم ببینیم در آنجاهایی از زندگی مان که عادات مذهبی رفتارمان را تغییر ندادند، آنجاهایی که نظام ارشی ما در قضاوت هایمان به صورت عریان  تجلی می یابند، چه کاره ایم. وقتی خرید میکنیم . وقتی غذا میخوریم و ... ببینیم مطلوب ما چیست؟با کیفیت ترین غذا و لباس و تب لت و ... را با ملاک های خودساخته میشناسیم یا با ملاک های خدا؟ آیا واقعا چیزی که بهترین برای بندگی باشد را مطلوب تر میدانیم یا آن چیزهایی که خودمان تشخیص میدهیم؟ اعتقاداتمان را بگذاریم کنار و بیاییم ساده ترین رفتار های زندگیمان را موشکافانه نگاه کنیم. خدای نظام ارزشی ما خداست یا خودمان خدای خودمانیم؟ ما خوب و بد خودمان را در کف زندگیمان تشخیص می دهیم یا خدا خوب و بد را تعیین می کند؟


گاهی فکر میکنیم کسانی که عدم وجود خدا رو تئوریزه میکنند، ما را به الحاد می کشانند و خطرناک هستند. در صورتی که آنها اصلا مهم نیستند چرا که آنها، رو بازی میکنند و از همان اول در جبهه ی باطل بودنشان را به هر انسان سلیم النفسی نشان می دهند. آنهایی خطرناک هستند که از مباحات شروع می کنند. کاری به خدا ندارند فقط نوع قضاوت های ما درباره ی غذا و پوشاک و دیگر شئونات زندگی ما را غربی و مدرن می کنند. ابتدا از سطح شروع می کنند و فساد را از کف زندگی ما پیگیری می کنند. وقتی خدا از بطن زندگی مان خارج شد. وقتی زمانش به زمان نماز و مکانش به مسجد و حسینیه محدود شد. آن وقت است که می شود به آن خدای ضعیف شک کرد! آنوقت دیگر سلیم النفس نیستیم و تازه نوبت می رسد به آنهایی که می آیند و الحاد را تبلیغ می کنند. خدا اگر در بطن زندگی نباشد، عادت به اعتقاد به وجود او چقدر ارزشمند است؟


به راستی خدای ما چقدر قدرت مند است؟ و چقدر نظام ارزشی که او تعیین کرده مبنای قضاوت های ماست؟

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله الهادی


مرتضی پاشایی را قبل از فوتش نمیشناختم. البته بعد از فوتش فهمیدم صدایش برایم آشنا بوده است. نمی خواهم درباره ی او صحبت کنم. شنیده ام پسر بسیار خوبی بوده، محب اهل بیت و اهل نماز اول وقت و ...

ایشالله همه هنرمندانمون این جوری باشن. ایشالله خدا رحمتش کنه


چیزی که برام جالب بود تفاوت برخورد مردم و حاکمیت با دو فوتی بود که پشت سر هم اتفاق افتاد. فوت آیت الله مهدوی کنی و فوت خواننده ی عزیز مرتضی پاشایی . اینجا نمی خواهم ارزش گذاری کنم و نمی خواهم بگویم کدام یک از این دو واقعه دردناک است. نمی خواهم مقایسه کنم جامعه ای که  برایش فوت یک عالم دردناک تر است جامعه ی بهتری است و یا جامعه ای که فوت یک هنرمند را دردناک می داند؟


احساسی که ذی این دو اتفاق به من منتقل شد را بازگو میکنم. احساسی که صرفا جرقه ای بود برای فکر روی موضوع رابطه ی حاکمیت و مردم. امام و امت

صحبت های مردم در کوچه و بازار و بی آر تی  و ... ، فضای فیسبوک و اینستاگرام و واتس آپ و غیره و فضای تلویزیون این احساس رو به بنده منتقل کرد که از دید حاکمیت ضایعه ی فوت عالم دینی بسیار دردناک فهمیده شد و وزن زیادی گرفت. هر نهادی که به نحوی به حاکمیت متصل یود به این ضایعه وزن داد در صورتی که در کف جامعه وزن زیادی نداشت. بالعکس از دید مردم فوت هنرمند دردناک تر بود. مردم برای او که صدایش در گوششان بود گریه میکردند. برایش از ته دل دعا میکردند. حتی مذهبی هایی که آن هنرمند را میشناختند  با وجود احترام زیادی که برای عالم قائل بودند قلبا برای هنرمند بیشتر ناراحت شدند. این گویای چه جیزی است؟

این بیش از یک حس نبود و و هیچ کار آماری و علمی خاصی هم پشتیبان آن نیست. حتی اگر اثبات هم شود یک مثال برای تبیین رابطه ی حاکمیت و مردم به طور کلی چیزی را اثبات نمی کند. ولی به هر حال من این حس را جرقه ذهن خودم و شما قرار میدهم تا به گسیختگی مردم و حاکمیت از یکدیگر فکر کنیم.

جدایی و گسیختگی مردم از حاکمیت به وجود اعتراض و نارضایتی در مردم نیست بلکه گسیختگی به معنای عدم اشتراک بین دغدغه های حاکمیت و دغدغه های مردم است. گسیختگی مردم و حکومت یعنی نداشتن زبان مشترک. بگذارید منظورم را دقیق تر بگویم. به نظر من وجود دعوا و اختلاف نظر بین مردم و حاکمیت در یک موضوع نشان از عدم جدایی حکومت و مردم دارد. در محل اختلاف نظر بین مردم و حاکمیت در یک موضوع اگر چه راه حل ها متفاوت است ولی هردو روی موضوع وحدت دارند. دو نفر وقتی با هم دعوا می کنند یعنی هر دو اهمیت موضوع مورد دعوا را تصدیق می کنند. و این خود از جنس وحدت است. 

گسیختگی یعنی حاکمیت دغدغه هایی داشته باشد که مردم اصلا نمی فهمند یعنی چه؟ برای چه؟ شاید در ابتدای امر ناراضی هم نباشند. شاید گسیختگی به این باشد که حاکمیت عزای عمومی اعلام کند ولی مردم احساس عزا نکنند. ناراضی نیستند ولی نمی فهمند چرا عزای عمومی شده؟ از خود می پرسند چجور عزای عمومی شده که ما احساس عزاداری نمی کنیم؟ والبته عکس ان هم هست. گسیختگی وقتی است که حاکمیت نفهمد دغدغه های مردم چیست؟

سوالات زیر سوالات مهمی هستند:

1- گسیختگی مردم و حاکمیت لزوما با نارضایتی مردم و حکومت همراه است یا نارضایتی صرفا یکی از نتایج ممکن گسیختگی است؟

2- حکومت ایدئولوژیکی که میخواهد مردمش را به سمت آرمانش هدایت کند چقدر به عدم گسیختگی با مردمش نیاز دارد؟

3- به فرض اینکه جلوگیری از گسیختگی برای هدایت لازم باشد، ملزومات حفظ این اتصال چیست؟

4- چه حدی از این اتصال لازم است؟ این اتصال را به چه قیمتی باید حفظ کرد؟ 

5- چگونه حکومتی هم مردمی میشود و هم آرمانگرا؟ اگر دغدغه های مردمی از دغدغه های آرمانی زاویه گرفت، رفتار ایده آل حکومت چیست؟ مصلحت یعنی چه؟

6- اگر حاکمیتی دچار مردمی است که توسط نیرو هایی بیرون از حاکمیت نیز راهبری می شوند، راهبرد حاکمیت چه باید باشد؟ حاکمیت چگونه در عین حفظ ارتباط با مردم نسبت به نیروهای بیرونی منفعل نشود؟

7-- رابطه ی بین مردم و حاکمیت در یک نظام لیبرال دموکراسی چیست؟ (نظام لیبرال دموکراسی حکومتی است که تنها آرمانش ، بی آرمان بودن جامعه است)

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله المتکبر


من از تو توقع دارم که ...

یعنی من از تو میخواهم برای من فلان کار را انجام بدهی. یعنی من به خودم اجازه میدهم از ناحیه خودم به تو دستور بدهم. توقع من از تو ، دستور دل من به توست گرچه آن را با نرمی و لطافت بگویم. گرچه با خواهش و التماس بگویم.

فقط اگر خود را مافوق دیگران ببینی به خودت اجازه می دهی از ناحیه خودت از آنها درخواست داشته باشی ، به سان آن مدیری که از زیردستان خود توقع اطاعت دارد. حتی آن گدایی که توقع دارد کمتر از هزار تومان به او ندهند و برای پول التماس میکند وقتی با کمتر از آن چیزی که توقع دارد مواجه می شود، عصبانی شده و اعتراض می کند. او متکبر است چون متوقع است ولی آن گدای متواضع اگر روزی هیچ بدست نیاورد از هیچ کس ناراضی نیست چرا که او متوقع نبوده است.

تکبر نیز نوعی توقع است. متکبرها خود را بزرگ نمیشمارند بلکه کوچکی و حقارت نفسشان آنها را به سمت بزرگ جلوه دادن خود می کشاند. انها بزرگ نیستند بلکه میخواهند در نظر دیگران بزرگ دیده شوند. آنها به بزرگ دیده شدن محتاجند و از همه توقع احترام دارند.

متکبران و متوقعان ، عاجزانند

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم رب الحسین


سلام بر تو ای پنجمین انسان برگزیده ی خدا

سلام بر تو یا امام حسین

سلام بر تو

بعد از رسول

بعد از فاطمه

بعد از علی

بعد از حسن

علیهم السلام


فقط یک سوال :

در این دنیا که ...

در اینجا که ...


یا امام مظلوم . توجیهمان کن چرا باید اینجا زندگی کنیم؟

یا حسین به جان عزیزانت، توجیهمان کن که چگونه اینجا زندگی میکنیم؟

اصلا چگونه در هوای اینجا نفس میکشیم؟


این الطالب بدم المقتول بکربلا


  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


من ازت توقع دارم که ...

یعنی من نیاز دارم فلان رفتار رو از ناحیه ی شما ببینم. توقع از جنس نیاز است. اگر توقعاتمان برآورده نشود ناراحت می شویم، دچار کمبود می شویم درست مثل وقتی نیازهایمان برآورده نمیشود. توقع ما عجز ماست. توقع ما درخواست عاجزانه ی ما از دیگران برای رفع نیاز ماست. ماهیتش همین است گرچه همراه با عصبیت و اعمال قدرت ما باشد.

توقع یعنی کمک خواستن و دست نیاز دراز کردن در برابر غیر خدا. یعنی دروغ می گوییم که ایاک نعبد و ایاک نستعین. ریشه ی توقع در این است که بعضی مخلوقان خدا را خدا می پنداریم و توهم داریم که آنها هم در این دنیا تاثیر گذارند. چون فکر میکنیم بر ما و محیط ما تاثیر گذارند از آنها متوقعیم.

توقع از جنس عجز و نیاز است. از جنس عجز در برابر غیر خدا. از جنس شرک



  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله الرحمن الرحیم


برای اجرای کارهای بزرگ و سخت نیاز به اجرای مدل های کوچک و راحت داریم. قبل از ساختن آن ساختمان های عظیم، ماکت میسازیم. یا قبل از زلزله برای شبیه سازی زلزله، مانور زلزله برگزار میکنیم. شاخصه ی مانور ها این است که راحت تر قابل اجرا هستند. به ما کمک میکنند شرایط واقعی را تا حدودی حس کنیم. 

خدا هم برای ما مانورهایی قرار داده است. ماه رمضانش مانور سبک زندگی اسلامی است.زمان را کوتاه کرده و پاداش و عقابش را شدت بخشیده تا ما را برای خوب زندگی کردن حداقل برای یک ماه انگیزه بخشد. تا زیبایی زندگی خدایی را بچشیم. تا آن دنیا حجت بر ما تمام باشد که لذت عبادت را چشیده ایم و باز خدا را در تمام زندگیمان عبادت نکرده ایم.

نماز ، روضه ، اعیاد و مصائب اهل بیت  و ...  همه مانور هستند. برای بندگی در تمام زندگی ، برای شاد شدن با شادی اهل بیت و ناراحت شدن با نارحتی اهل بیت در هر لحظه از زندگیمان

ولی مقصود من هیچ کدام از این مانورها نیست. از عشق زمینی میخواهم بگویم. همان عشقی که دختر و پسرها گرفتارش می شوند. از آن رابطه ی هیجانی عاطفی خودخواهانه نیز نمی گویم. منظورم روابطی انسانی که حول معامله ی محبت ایجاد می شوند نیست. منظورم همان عشقی است که در آن بی دریغ و بدون توقع جبران، محبت می کنیم. همانی که معمولا پس از ازدواج ایجاد می شود.


ضَرَبَ‌ اللَّهُ‌ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ‌ شُرَکَاءُ مُتَشَاکِسُونَ‌ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ‌ هَلْ‌ یَسْتَوِیَانِ‌ مَثَلاً الْحَمْدُ لِلَّهِ‌ بَلْ‌ أَکْثَرُهُمْ‌ لاَ یَعْلَمُونَ‌
خداوند مثالی زده است: مردی را که مملوک شریکانی است که درباره او پیوسته با هم به مشاجره مشغولند، و مردی که تنها تسلیم یک نفر است؛ آیا این دو یکسانند؟! حمد، مخصوص خداست، ولی بیشتر آنان نمی‌دانند.

بیشتر ما درگیر خدایان متعددیم. خدایانی که اربابان دل ما هستند. هر کدام زنجیری دارند که ما را با آن به سمتی می کشند. هر کدام ما را از نور به سمت ظلمتی می کشانند. خدایان متعدد ما را از نور واحد به ظلمات متکثر وارد میکنند! والذین کفرو اولیاهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات
افسارمان به دست این اربابان متکثر است.
گاهی مقام و شهرت ما را می کشد گاهی مال و ثروت
گاهی تفاخر و تکبر ما را می کشد گاهی شهوت جنسی
گاهی شکم ما را می کشد گاهی ریا و تظاهر
گاهی حب نزدیکان ما را می کشد گاهی حسادت
گاهی بتی که از خداباوری خود ساخته ایم ما را میکشاند
و ...
و این اربابان گاهی با هم دعوا هم میکنند. در مورد دعوایشان بعدا صحبت میکنم. اینجا تمرکزم روی تکثرشان است. اربابان متعدد و ضعیف. مرکبی را به ذهن متبادر می کند که هزاران تسمه ی کوچک و بزرگ به افسارش بسته اند و هر کسی او را به سمتی میکشاند. این حالت را خیلی هامان تجربه کرده ایم. میتوانیم یک صبح تا شبمان را تحلیل کنیم و ببینیم در هر لحظه تحت فرمان کدام ارباب بودیم.
و خدا قطعا بین این خدایان نیست که اگر باشد آنقدر قدرتمند است که جایی برای دیگر اربابان نمی گذارد. و ما در دنیای تکثرها گرفتار شده ایم. جایی که همه دست به دست هم داده اند تا غفلت کنیم. تا خدا را فراموش کنیم. انسان باشیم و فراموشکار. تا خودمان را از بند یکی از این خداها آزاد میکنبم دیگری افسارش را دور گردن ما میاندازد. آنقدر زیادند که جلوی تفکر ما را میگیرند. جلوی تمرکز ما را میگیرند. و خاصیت این دنیای مدرن هجوم حداکثری این اربابان ضعیف ولی بسیار متعدد است.
ظلم بود در حق ما اگر خدا لذت داشتن دلی که یک ارباب را بیشتر ندارد را به ما نمی چشاند. برای زندگی توحیدی ، برای جدا شدن از تکثر و رسیدن به وحدت نیاز به مانور داشتیم. و مانور رمانتیک خدا همان عشق و محبتی است که بین زن و مرد جعل میکند.
وقتی هیچ چیز به نظرت خوش مزه نمی آید مگر همراه با لبخند او باشد
وقتی زیبایی به تو نفوذ نمی کند چون حس میکنی به سرچشمه ی زیبایی رسیده ای
وقتی شامه ات کور شده و فقط با بوی او بیدار می شود
وقتی تعریف و تمجید دیگران برایت رنگ می بازد و رضایت او تنها معیار رضایت تو است
وقتی تحقیر دیگران ناراحتت نمیکند چرا که او برای تو ارزش قائل است
وقتی هیچ سلیقه و تدبیری برایت نمی ماند و همان می خواهی که او بخواهد
وقتی بیماری اش بیمارت میکند و شادی اش شادت میکند
وقتی بیماری اش در کنار عجزت، تو را شرمنده میکند. شرمنده از این که وجود داری
وقتی عذرخواهی میکنی که وجود داری

در این هنگام است که می فهمی داشتن دلی که تنها یک صاحب دارد چقدر لذت بخش است. و تازه می فهمی که چقدر بدبختی که ارباب ارباب دلت را تا به حال نیافته ای.
و خدا اینگونه با مانور عشق، زندگی توحیدی را تبلیغ می کند. عشق زمینی کوچک لقمه ایست از آن سفره ی دل انگیز عبودیت و بندگی خدا. و لابد برای همین است که خدا مزدوجین را بیشتر از مجردین دوست دارد

و تازه زمان شرمنده شدن است.

پی نوشت:
1- با جرقه ی نظرات شهید مطهری درباره ی عشق



  • محمد حسین متالهی اردکانی
بسم الله الواحد

درباره واژه ی من میخواهم حرف بزنم. من همان حس مبهم و غیرقابل تعریفی است که هر کدام از ما از خودمان داریم. معمولا نوع نگاهمان به خودمان با نوع نگاهمان به دیگران متفاوت است. من، تشکیل یافته از مجموعه خصوصیاتیست که ما را از دیگران متمایز می کند. ما را متمایز میکند، یعنی به ما یک هویت منحصر به فرد می دهد. همین متمایز بودن و منحصر به فرد بودن را دوست داریم. من همان چیزهایی است که ما بواسطه ی آنها به خودمان افتخار میکنیم.

لازم نیست من امر مقدس و قابل افتخاری برای جامعه باشد. مساله ی پیچیده ایست. فکر میکنم مهم ترین قسمتش این است که ما را ویژه کند. ما را تعریف کتد و خاص کند. همه ما حب نفس داریم. خودمان را دوست داریم. هر آنچه ما را تعریف کند و از یکنواختی با بقیه انسانها خارج کند برای ما مقدس است و من وجودمان را شکل میدهد.

یکی به پولش ، زندگی مرفهانه اش ، غلامان و کنیزانش و جلال و جبروت ظاهری اش افتخار می کند. با فخرخروشی من وجودش را بزرگ میکند
دیگری داشتن یک صندوق پر از طلا در گوشه ی خانه ی حقیرانه اش را اتفاقی بس عجیب و بزرگ تلقی میکند و اصلا تعریف و تمجید مردم برایش مهم نیست.
دیگری تنها دانش آموز کلاس است که سیگار میکشد. خیلی ها او را مذمت میکنند و دیگران او را با تعجب به نظاره می نشینند. انگشتنماست و عاشق انگشت هایست که او را نشانه رفته اند. کاری ندارد دیگران درباره اش چه میگویند. سیگار روی لبش او را خاص کرده است.
دیگری زنی است که جذب نگاه مردان به سمت خود را معیار ارزش خود میداند. تعداد زیاد لایک هایی که عکسهایش در صفحه ی فیسبوکش میخورند به او اعتماد به نفس میدهد. وقتی از خودش راضیست که بیشتر زیبایی بدنش تصدیق شود. زیبایی بدنش برای او هویت ساز و من ساز است.
اما دیگری افتخار میکند که هیچ مرد نامحرمی صورت او را ندیده و در مجالس زنانه به این آن این نکته ی مهم را گوش زد میکند.
یکی دیگر میگوید شیطان پرستم. شیطان پرستی را من انتخاب کرده ام. شیطان پرستی را دوست دارم چون من آن را انتخاب کرده ام. چون من مهم هستم. تنها چیزی که مهم هست من هستم و انتخاب من
و دیگری مردی است که به زور بازویش می نازد. نیاز به وجود چشمهای دیگران نیست. کافیست خودش جلوی آیینه بایستد و به خودش نگاه کند. مست میشود از خطوط برجسته ی روی بدنش و سفتی ماهیچه هایش. من وجودش را این گونه تقدیس میکند و میپرستد.

این ها چندی از من های درون من و شماست. همه از اینها را داریم. مسلمان و غیر مسلمان هم ندارد. این من هایی که آنها را به عنوان بت درونمان می پرستیم حتی با خداباوری ضعیفمان هم قابل جمع است.

حال آن را مرد قوی هیکل را در نظر بگیرید که تنها در خانه نشسته و از باز کردن درب شیشه مربای آلبالویی که تازه خریده عاجز شده است. آن بتی که برای آن زندگی میکند. برای آن غذا می خورد و برای آن کار میکند و برای آن تمرین میکند را در حال تضعیف میبیند. مرد آن بتی که هر شب جلوی آیینه به عبادتش می نشیند را در حال تضعیف میبیند. از خودش بدش می آید. اول خدا رو شکر میکند که بتش لااقل جلوی دیگران ضایع نشده و تنها بوده است. ولی مشکل تمام نشده. بت درونش در حال ریزش است. حداقل برای خودش. خب چاره چیست؟ مرد دست به دعا بر میدارد و از خدا می خواهد که درب شیشه باز شود. خنده دار است ولی واقعیت دارد. همه ی ما گاهی برای رضایت بت هایی که جای خدا در وجودمان نشانده ایم دست به دعا برمیداریم.

این من هایی که شمردم من های ساده ای هستند. رو بازی میکنند و اهل نفاق نیستند. این من ها گاهی جلوی خدا مینشینند. شریکان خدا هستند. جلوی خدا می نشینند و معامله می کنند. من یکی و خدا یکی. دو نفر کنار هم. مرد را می بینی که برای باز شدن شیشه مربا نذر هم میکند. من درونش دارد با خدا چانه زنی میکند.

آزاد شدن از دست این من ها راحت است. همان شیشه مربا نعمت خداست برای آن مرد که به خودش بیاید و من درونش را خورد و له شده بیابد و بعد از شکستن بت درونش تازه خدا را ببیند. این من ها به راحتی می شکنند. به راحتی بت هایی که ابراهیم علیه السلام با تبر شکست. و البته صاحبان بت ها رنجی بزرگ را متحمل میشوند. حتی اشک میریزند. حتما مردم شهر ابراهیم هم از دیدن بت های شکسته شان غمگین شدند و اشک ریختند. ولی این اشک ، این درد و این غم نعمت خداست برای دیدن حقیقت. شکستن بتهای درون دلمان نیاز به جراحی دارد و جراحی یعنی تیغ. یعنی درد. یعنی زخم. یعنی خونریزی

از این من های ساده و پیش پا افتاده بگذریم. میخواهم از بت هایی بگویم که اهل نفاقند. گرگ هایی هستند در لباس میش. بیچاره انسانهایی که درگیر این بت ها هستند. بت های منعطفی که با هیچ تبری نمی شکنند. بت های لیزی که از دست ابراهیم هایی که خدا میفرستد لیز میخورند و فرار  میکنند.

آن مرد بی نیاز وقتی در برابر آن گدای کهنه پوش تواضع کرد و با او مصاحبت کرد، به خودش مینازد. بتش چاق میشود. از شدت تواضع خودش مست میشود. تا چند روز با یادآوری آن خاطره شادی وجودش را فرا میگیرد.
و یا آن مردی که صدها یتیم را تحت پوشش خودش گرفته بدون این که کسی بداند. به خودش افتخار میکند. برای خدا چنین کرده؟ خیر. این کار به او هویت داده و او را ویژه کرده است. او این گونه برای خودش قابل افتخار است و برای دل خودش این کار را میکند.
و یا آن دانشجو که شب ها تا به صبح در بسیج دانشگاه میماند و کار میکند. فعالیتش در بسیج برای خداست؟ لزوما نه.شاید بسیج به او هویت داده و او خواستار تقویت بت درونش است. او در حال عبادت بت درونش است.شاید اگر در بسیج کار نکند، اگر بتش را عبادت نکند احساس رضایت از خودش را از دست میدهد.
و اگر میبینی کسی بعد از قضا شدن نماز صبح خودش و عزیزانش، های های گریه میکند به او غبطه نخور، شاید احساس میکند تکه ای از هویتش ، تکه ای از من درونش ، تکه ای از آرزویهایی که برای رضایت بت ساخته بود جدا شده است.
برای آن روحانی شاید پوشیدن لباس پیغمبر و انتسابش به دین بت شده است. برای اعتلای جایگاه این لباس در جامعه تلاش میکند. خواستار تقویت من است.
و یا آن جوانی که استدلال ها و برهان هایش را دوست دارد. تشنه ی این است که افکار مخالف را بشنود و با استدلال هایش آنها را خورد کند. منطقی بودن و عقلانی فکرکردنش او را تعریف کرده. دوست دارد که انساهای منطقی حرفش را بشنوند و حق بودنش را تصدیق کنند. او از منتسب کردن خود به اسلام ، خدا ، عقلانیت و منطق هویت میگیرد. اصلا وبلاگ تاسیس میکند تا برهان هایش و افکار زیبایش را به انتشار بگذارد!

امان از دست این من های پیچیده. من هایی که مالامال از تکبر و خودبرتربینی هستند. تکبر در برابر خدا هستند در لباس عبودیت خدا. و بیچاره صاجبان این من های کثیف. چرا که ظاهری مومنانه دارند و باطنی سراسر شرک و بت پرستی. و بدبختی اینجاست که این دورویی و نفاق را سخت میتوان تشخیص داد و بعد از تشخیص سخت میتوان درمان کرد. اول از تشخیصش بگویم و بعد از درمانش و بعد شکر و بعد دعا

تشخیص اولین گام است. تشخیص هم یک فرایند دفعه ای نیست بلکه استمرار میخواهد. مادامی که بیماری هست باید آن را تشخیص داد. خاصیت بیماری های خطرناک این است که درد ندارند و بیمار را از وجودشان مطلع نمی کنند. مثل سرطان. دل آلوده به این بت های اخیر مصداق مریضی است که درد ندارد و به بیماری خود آگاه نیست. مادامی که بیماری را تشخیص دهیم به فکر درمان هستیم و برایش تلاش میکنیم. مادامی که درد باشد، حرکت هم هست.

اگر از کارهای خوبت خیلی ذوق زده می شوی، ذوقی که حس بندگی ات را کم کند من وجودت را می پرستی و نه خدا را.
اگر وسط نماز که زمان ارتباط با خداست به فکر برنامه ریزی برای کارهای بسیج و تاثیرگذاری فرهنگی عمیق تر بودی ، اگر به فکر استدلال هایت در بحث با فلان شخص بودی مریض هستی
اگر وسط نمازت در فکر مطلبی بودی که درباره بندگی و بت پرستی قصد داری در وبلاگت بنویسی ، بدان که مریض مریضی!
اگر به جای آرزوی انفعال محض در برابر خدا ، آرزو داشتی فعال باشی و منشا اثر، بدان به دنبال بت درونت حرکت میکنی و نه خدا. تمایل ما به نسبت دادن حق به خودمان ناشی از بت درون وجودمان است. میخواهیم خودمان حق را در جامعه جاری و ساری کنیم. پس خودمان باید برنامه ریزی کنیم. باید خودمان بلند شویم و کار فرهنگی کنیم و ...   ولی بنده ی واقعی این گونه نیست. یعنی اگر میزان برنامه ریزی و تلاشت برای رسیدن به نتیجه ای خاص نسبت به میزان دعا کردن و خواستنت از خدا عددی بزرگ بود، بدان بت بزرگی درونت پرورش داده ای.
اگر قدرتت کم بود بدان مریضی. انسان به گونه ای آفریده شده که انرژی و توانش فقط در برابر پرستش خدا تا انتها آزاد می شود. اگر بت درونت را می پرستی نشانه اش این است که کسالت و تنبلی راحت بر تو چیره می شود. چون قلبت هیچوقت نمیتواند عاشق بتی شود که از خودت ساخته ای. بت پرستی، موقع عمل، وقتی کار سخت می شود خودش را نشان میدهد. آنجا که باید هزینه ای بدهی که برایت گران می آید. هیچ بت پرستی به خاطر بتهایش جانش را به خطر نمی اندازد ولی چه بسیار انسانها که به خاطر خدایشان جانشان را فدا کرده اند. پس جدیت و عزم راسخ و خستگی ناپذیری نشان از بندگی دارد و کسالت و تنبلی و سختی گریزی و قدرت کم نشان از بت پرستی. نشان از بت و معشوقی دروغین که همه انرژی ات را تخلیه نمی کند.
اگر خوبی هایت را فراموش نمیکنی و ساعت ها با یادآوری خوبی هایت لذت میبری بدان درست مثل آن مرد قوی هیکلی هستی که جلوی آیینه ماهیچه هایش را می پرستید.
اگر خدایی ناکرده حتی خیلی کوتاه و گذرا به ذهنت خطور کرد که : امام زمان بیایند خیلی خوبه ولی اگر امام زمان اومدند و همه چیز عالی شد اونوقت من چیکار کنم؟ مگه قرار نبود من یک تحول بزرگ ایجاد کنم و جامعه رو رشد بدم؟
اگر چنین گفتی بدان بت پرست قهاری هستی!

برای درمانش هم چیزهایی به ذهنم می رسد.
باید همواره توجه داشته باشیم که بیماریم. همواره افعال و رفتارمان و نیت هایمان را به نقد بگذاریم و این بت پرستی و تکبر پنهان شده زیر ظاهر بندگی را رسوا کنیم.
باید بفهمیم که در برابر خدا منفعلیم. برای کوچک ترین خواسته هایمان که به راحتی با کوچکترین فعالیتی بدست می آیند نیز دعا کنیم تا بفهمیم نتیجه دست خداست و هیچ ارتباط قطعی بین تلاش و برنامه ریزی ما و تحقق نتایج مورد نظرمان وجود ندارد. مثلا دعا کنیم کفشمان راحت درون پایمان برود. دعا کنیم غذایمان خوشمزه شود و ...
خوبی هایمان را تحلیل کنیم و از خودمان جدایشان کنیم. سعی کنیم بفهمیم خوبی هایمان ناشی از خانواده ی خوبمان ، دوستان خوبمان و به طور کلی محیط اطرافمان بوده. بفهمیم خدا خواسته خوبی از ما سر بزند وگرنه ما چه کاره ایم؟!
بدی ها و گناه ها رو مدام یادآوری کنیم. این گناهانمان که مرتکب شده ایم و باید جوابشان را بدهیم را لااقل نگذاریم هدر برود. به وسیله ی یادآوری آنها بت های وجودمان را تحقیر کنیم و پرده ی عبودیت را از چهره ی کثیفشان برداریم.
باید به اهل بیت توسل کنبم. گریه برای اهل بیت ، گریه برای امام حسین وسط روضه از این بت ها آزادمان میکند، گرچه اگر حواسمان را جمع نکنیم بعد از گریه بت ها گریه هایمان را به نفع خودشان مصادره خواهند کرد و با آن گریه ها خودشان را چاق میکنند.
باید برای درمان حواسمان باشد که ساده ترین کارها را نمی توانیم بدون خدا انجام دهیم چه رسد به مبارزه با این بت های قدرتمند.پس بنشینیم و دعا کنیم که خدا به ما رحم کند و خودش ما را از این بت ها رهایی بخشد. و البته باید آماده ی تحمل فشار و درد ناشی از خورد شدن بت هایمان هم باشیم. باید از خدا بخواهیم بت شکن هایی چون ابراهیم بر ما نازل کند. بت شکن هایی که قلبهایمان را جراحی کنند و بتهایش را بشکنند. و وای از این بتهای سخت که مثل قارچ می رویند پس همواره باید دعا کنیم. پیوسته و بدون انقطاع

آری این خداست که باید بیاید و بت هایمان را خورد کند.
اوست که باید عجز و ناتوانی بت ها را به رخمان بکشد.
اوست که باید ما را از محیطی شنوا که تشنه ی نوشیدن حرفهای بت های ما بود ، به محیطی منتقل کند که خودمان به سانسور خودمان دست بزنیم.
اوست که باید ما را از محیطی که در آن حس میکردیم منشا تغییریم و عنصر فعال جامعه ایم به جایی ببرد که بفهمیم منشا تغییر که هیچ بلکه نسبت به تدابیر خدا منفعل محضیم.
اوست که باید با تحقیرهای شدید و متوالی بت هایمان فرصت بازسازی به آنها ندهد.
اوست که باید آرزوهای بت ساخته و صحنه های بت پسند ما را جلوی چشممان و با دست خودمان به آتش بکشد تا بفهمیم منی وجود ندارد و هر چه هست از اوست
اوست که باید به ما نشان دهد موقع عمل چقدر در اجرای افکارمان ضعیف و بیچاره ایم
اوست که باید توهم داشتن ذهنی فعال را هم از ما بگیرد وقتی فشارهای روانی را طوری مهندسی می کند که در دنیای ذهن خودت هم اختیار نداشته باشی. ذهنت را هم نتوانی کنترل کنی و با چشمان خودت ببینی چگونه ذهنت همراه با افکار مهاجم به این طرف و آن طرف میرود.
و ...

و خدا را شکر میکنم که به من آیینه ای داده است که امراضم را تشخیص دهم. خدا رو شکر میکنم که انفعال محضم را نسبت به خودش به رخم میکشد. وقتی تقریبا هر آنچه از خوبی ها که بت درونم برایش برنامه ریزی کرده و تلاش کرده به ثمر نمی نشیند و و خوبی هایی که هیچ برنامه ای برایش نداشت اتفاق می افتد. و خدا را شکر میکنم که ابراهیمی بس قدرتمند به من عطا کرد. و چقدر تدبیر خدا زیباست که نابودی بت های قدرتمند درونم را به عزیزترینم واگذار کرد چرا که اگر چنین نبود نمی توانستم درد تیغ و تبرش را تحمل کنم.

و از خدا میخواهم ابراهیمم را حفظ کند
و هر روز قدرتش را افزون کند
الهی آمین




  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


امروز میخواهم درباره ی کلماتی مثل نصیحت پذیری، انتقاد پذیری، موعظه، واعظ و ناصح صحبت کنم. ببینیم نصیحت پذیری چه چیزهایی نیست!

نصیحت پذیری کنترل خشم پس از شنیدن نصیحت نیست.

نصیحت پذیری لبخند ملیح هنگام شنیدن نصیحت نیست.

نصیحت پذیری نشویق ناصح هنگام موعظه کردنش نیست.

نصیحت پذیری بحث منطقی و آرام برای توجیه اشتباه واعظ نیست

نصیحت پذیری حتی ایجاد رضایت در موعظه کننده و موثر نشان دادن موعظه ی او نیست.


نصیحت پذیری سعه ی صدر ما برای شنیدن انتقاد ها نیست بلکه از جنس تسلیم است. از جنس کرنش و خشوع است.نصیحت پذیری نگاه از موضع پایین به بالاست. کرنش دربرابر چه؟ چه چیزی در موضع بالا قرار گرفته که از پایین به او باید نگاه کرد؟
آیا این نقش را واعظ بازی میکند؟

واعظ کیست؟ یا چیست؟

واعظ نه تنها آن عالم ربانی است بلکه گاهی آن کودک خردسال که هنوز درست حرف نمی زند هم هست.
واعظ نه تنها آن انسان دلسوز و مهربان بلکه گاهی انسانی مغرور ، از خود راضی و بدخواه است.
واعظ نه تنها بشر که گاهی نوشته ی روی دیوار یا رفتار سگ انتهای کوچه است.
واعظ نه تنها دوست بلکه گاهی دشمن است.

آیا نصیحت پذیری یعنی کرنش و تسلیم در برابر واعظان؟! قطعا نه! نصیحت پذیری تسلیم در برابر حق است و واعظ چیزی نیست جز حامل حق. اصل آن حقیقت است که واعظ حمل میکند و نه واعظ.

نصیحت پذیری یعنی آمادگی قلب برای تسلیم شدن و کرنش کردن در برابر حرف حق، حاملش هر چه میخواهد باشد. نصیحت پذیری تسلیم بعد از تشخیص است. تشخیص حق. انسانی که نقیض کلام واعظ را به عنوان حق تشخیص می دهد و تسلیم می شود نصیحت پذیر است. لزومی ندارد واعظ همان حقی را که حمل میکند را حقیقت بداند بلکه ممکن است آن را باطل بداند.

آیا نصیحت پذیری فقط تسلیم است؟ نصیحت پذیری واقعی فراتر از تسلیم اعضا و جوارح است. نصیحت پذیری واقعی تسلیم عقل و ذهن ماست. نصیحت پذیر درست بودن حق را با عقلش تصدیق و دست های عقلش را بالا می برد. نصیحت پذیری از این هم فراتر است. چه بسا عقلی که تسلیم شده و قلبی که هنوز یاغی است. نصیحت پذیری تسلیم قلب ماست. نصیحت پذیر کرنش می کند ولی با رغبت و با رضایت. تسلیم شدن اعضا و جوارح و یا حتی تسلیم شدن عقل برای هر انسانی دردناک است. ما انسان های خودخواه که قلب هایی یاغی داریم همیشه از کرنش و تسلیم بیزاری می جوییم. رضایت و کرنش در وجود آدمی جمع نمی شود مگر آنکه قلبش تسلیم شده باشد.

نصیحت پذیری از جنس عشق است. یکای شان یکی است. قلب تسلیم شده  را فقط در سینه ی عاشقان می یابیک؛ چرا که عاشق خود را ارزشمند میداند فقط و فقط برای تسلیم بودنش در برابر معشوق. تنها افتخارش بی اختیاری و کرنش اوست.

نصیحت پذیری عشق عاشق است. قلب بشر رضایت واقعی را فقط به ازای معشوق=خدا تجربه میکند. خدا او را این طور آفریده. ولی خب قلب هر انسانی در هر لحظه صاحبی دارد و این صاحب اگر خدا نباشد رضایت واقعی حاصل نمی شود. صاحب هایی که خدا نیستند به جای رضایت، سرخوشی و هیجان و بعد سرخوردگی به او هدیه میدهند. و همه ما این لحظات تلخ را تجریه کرده ایم.


برمی گردم و حرفم را اصلاح میکنم. نصیحت پذیری همان کرنش ما در برابر واعظ است. واعظ واقعی آن حامل نیست بلکه صاحب قلبمان است. همه انسانها در همه لحظات نصیحت پذیر هستند.

اما نصیحت پذیر واقعی که طعم رضایت واقعی را می چشد فقط عاشقان خدا هستند


پی نوشت:


خدایا آن زمانهایی را که نصیحت پذیر نفسمان بودیم را ببخش

خدایا همه زندگیمان را ببخش !

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


قبل  از شروع باید بگم که نوشته ام حاصل تفکرات خودمه و نمی خواهم بگم حرف دینه. حرفهای درستی است ولی شاید نیاز به تعدیل داشته باشد.


به پدیده ی بازار فکر میکردم. بالاخره ما انسانها ابعادی از زندگانی مان در این دنیا ابعاد حیوانی است. نیازهایی داریم. غذایی بخوریم ، لباسی بپوشیم و ...  وبرای رفع این نیاز ها بستری لازم است که همان بازار است. بازار محل تلاقی تقاضای ما برای رفع نیازمان و تقاضای ارائه دهندگان برای کسب روزی است.

از پدیده ی بازار گریزی نیست و هم چنین از مراجعه ی ما به بازار. اگر جنین است چرا بازار در ادبیات دینی ما مذموم است؟ چرا بازارگردی مکروه است؟ چرا ثواب نماز در مسجدی که در بازار باشد در بین مساجد مختلف کمترین است و ...

اگر داستان صرفا رفع نیاز باشد، رفع نیاز همه در بستر بازار ممکن است و رفع نیاز ضروری زندگی نه تنها مذموم نیست بلکه مقدس است. گرچه بازار نیازهای مادی ما را رفع میکند ولی رفع نیاز مقدمه ی بندگی در دنیاست و بندگی هدف زندگی ماست. پس بازار مسلمانان محل قرب الهی است.

برای اینکه متوجه داستان بشیم باید واقعیت پدیده ی بازار رو بیشتر بشناسیم. بازار صرفا محل رفع نیاز نیست. زیاده خواهی و بی نهایت طلبی انسانها باعث میشود بازار برای عده ای که ذی نفعند محل افزون طلبی باشد. بیایید بازار را از دید یک افزون طلب ببینیم. نیاز مردم و تقاضای آنها برای خرید و مصرف و دوباره خرید، به معنای ثروت برای اوست. او تشنه ی نیاز مردم است. او مخالف سرسختی است برای اینکه دور هم بنشینیم و نیازهای واقعی مان را تعیین کنیم. او می خواهد همه مثل خودش باشند. بی نهایت طلب . سیری ناپذیر . دارای عطش همیشگی . دارای نیاز بی‌نهایت. تا سود او محدود نشود. او آینده ی روشن خود را در زیاده خواهی مردم می بیند. کلماتی مثل نیاز واقعی و غیر واقعی ، قناعت ، ساده زیستی و ... برای او سم مهلک است. حد بالا برای سود خود را برنمی تابد. از نظر او هر آنچه مردم میخواهند و به آن میل دارند نیازشان است. او می خواهد میل و شهوت مردم را تا جای ممکن به سمت خودش برگرداند. میل مردم نشان از عطششان دارد و عطش یعنی نیاز، واقعی و غیر واقعی دیگه بازی با کلماته . زیاده خواه سعی میکند به هر وسیله ی ممکن شهوات مادی انسانها را بیشتر و بیشتر تحریک کند. ظاهر کالایش را تا میتواند زیبا میکند تا آب در دهان مشتریانش جاری شود. طعم غذایش را هرروز بهبود می دهد تا میل انسان ها را بیشتر تحریک کند، کاری به سالم بودن غذا هم ندارد. البته اگر توانست نیاز به سلامتی و میل به سلامتی را هم تحریک کند آن وقت سالم بودن غذایش یا حداقل ظاهرا سالم بودن غذایش هم مورد اهمیت خواهد بود. همه چیز را میل های مردم و قدرت او در تهییج میل ها تعیین میکند. آن لباس فروش که قبلا لباس هایش را می خریدند و سال ها استفاده میکردند میفهمد باید میل جدید ایجاد کند. میل به به روز بودن، مد بودن ، آن تقاضای جدید با مد جدید می آید و نه بعد از کهنه شدن لباس قدیمی و ...  کار به جایی می رسد که ایجاد نیاز در مردم و تهییج امیال مادی آنها می شود یک تخصص که برایش کتابها می نویسند و دوره ها می گذارنند . بازاریابی و تبلیغات و ...

تراژدی از جایی شروع میشود که متوجه شویم بازار عرصه ی رقابت است. یعنی اگر زیاده خواه نباشی محکوم به شکست هستی. پس اتفاقا این ها که گفتم سکه ی رایج بازار است و نه فقط برای آن فروشنده ی زیاده خواه. بازار می شود محل تهییج امیال مادی و حیوانی انسانها، از تهییج چشم و گوش و حس چشایی و بویایی و لامسه ی ما گرفته تا تحریک قوای جنسی و حس تفاخر و ... محل فراموش کردن دغدغه های بزرگ انسانی ، محل فراموش کردن دردهای بزرگ و لذت های بزرگ و غرق شدن در دردهای کوچک و لذت های کوچک. محل دور شدن از خدا. بازار محل تولید انسان های کوچک است. خود غرق شدن در بازار و لذت بردن و رنج بردن در این فضا تحقیر است و نیازی نیست که عنصر بیرونی عزت نفس انسان را خدشه دار کند. اگر بزرگوارانه خرید کنی یا فقیر باشی و افسوس چیزهایی که نمیتوانی را بخوری هیچ فرقی ندارد.

شاید برای همین است که انسان های بزرگ بعد از بازار گردی ها احساس کسالت میکنند. احساس خستگی مفرط. حس میکنند سرحال و شاداب نیستند. ما حتی اگر برای رفع نیاز های ضروری مان روانه ی بازار شویم وارد فضایی شدیم که همه حریصانه به امیال ما چشم دوخته اند تا بیشتر تهییجشان کنند. متاسفانه امیال مادی مان فقط

دنیای مدرن یک بازار بزرگ است. تمدن غرب یعنی بازار و مصرفگرایی. لیبرالیزم اقتصادی را اگر بخواهیم ترجمه کنیم اصلا یعنی همه از لحاظ اقتصادی کاملا آزاد باشند تا از مجرای زیاده خواهی شان اقتصاد رشد کند. 

دنیای مدرن با ماهیت بازاری خود روحیه های جدیدی در ما ایجاد میکند.

این که اطرافمان را نگاه کنیم مبادا از کسی عقب باشیم. یا حداقل تا جایی که میشه عقب نباشیم

این که در هر مجلسی باید لباس جدیدی بپوشیم. اگر یک لباس را سه بار در یک جمع پوشیدیم احساس نارضایتی کنیم

این که لباس قدیمی برادر بزرگ را پوشیدن ضد ارزش شود

این که با پوشیدن فلان چیز کلی کلاسمان بالا میرود

و ...


بیایید از بالا به رفتارهایمان نگاه کنیم. برگردیم یک مرحله عقب تر . بیرون بازار مدرنی که در آن زندگی میکنیم. این حرفها را نمیتوان با افرادی زد که کل زندگیشان را در بازار هستند. باید از بازار بیرون بیاییم و به اسلام و اهداف بزرگمان فکر کنیم و اینکه وظیفه ما چیست؟ ما که وسط تمدن غرب و وسط بازار غرب و در میان انسان های بازارزده زندگی میکنیم چه باید بکنیم؟


بیایید به اینترنتمان ، واتس آپمان و وایبرمان ، فیسبوک و پلاسمان ، اینستاگراممان ، به مهمونی هایمان نگاه کنیم. نمره بدهیم که چقدر در بازار زندگی میکنیم؟


دنیای غرب انسانهای بازاری میخواهد و انسان ها بازاری تولید میکند. بسیار هم موفق بوده. مردم خودش را که کاملا بازاری کرده است. زیرا انسانهای بازاری انسانهایی کوچک و قابل کنترل هستند. نگاهشان که کنی یاد آن الاغی می افتی که هویجی را جلویش آویزان کرده بودند که راه برود. یاد انفعال می افتی


اللهم عجل لولیک الفرج

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله الرحمن الرحیم

زیاده خواهی انسانها در همیشه ی تاریخ موجبات تعدی و ظلم آنها را فراهم کرده است. زیاده خواهی های سلاطین و پادشاهان صحنه های دلخراش زیادی در تاریخ به یادگار گذاشته اند! پادشاهانی که ثروت و قدرت را در قلمرو های بزرگ میدیدند و بهای رسیدن به امیالشان، خون صدها هزار انسان بی گناه بود.

اینجا میخواهم ابتدا از سیر تاریخی تعبیر انسان از قدرت و ثروت صحبت کنم. بعد بررسی کنیم که انسانهای امروز همان انسانهای خشن و ظالم دیروز هستند که در جنگهای پی در پی قدرت را می جستند؟ یا تغییری بنیادی کرده اند. ببینیم روشهایشان عوض شده یا خودشان عوض شدند. ببینیم انسانها پاک شده اند یا به همان اندازه گذشته کثیف هستند و فقط ظاهر زیبایی به خود گرفته اند.

تمدن ابتدایی مبتنی بر شکار بودند و پس از مدتی تمدن ها مبتنی بر کشاورزی شدند. ثروت و قدرت یک فرد متناسب بود با مقدار زمین . منابعی که دارد.زیاده خواهی انسانها کاملا در قلمروطلبی آنها تجلی می یافت. اربابان بر سر زمین و قلمرو نزاع داشتند. این نوع تعبیر انسان از قدرت و ثروت تا همین اواخر ادامه داشت. حتی پس از انقلاب صنعتی بود که نیاز به مواد اولیه و منابع زمین زیاد شد بسیاری از کشور ها با استفاده از همان ابزار جنگ دست به غارت و تصاحب دیگر کشور ها زدند. امروز هم نیاز به منابع انرژی و نفت باعث شده جنگ و خونریزی بر سر زمین را شاهد باشیم ولی انسان امروز با اقتصاد دانش بنیان تا حد زیادی اقتصاد را جدا از زمین می بیند. قدرت و ثروتش را جدا از زمین می جوید.

نخ تسبیح تجلی های متفاوت زیاده خواهی انسان در طول تاریخ را می‌توان ، میل او به ثروت بی نهایت دانست، ثروتی که قدرت را به همراه می آورد. میخواهم دقیق تر از سیر تحول نگاه انسان صحبت کنم. در تمدن های ابتدایی ثروت و زمین کاملا پیوسته بودند و زیاده خواهان جنگ طلب بودند. البته به زودی انسان فهمید هزینه ی جنگ بالاست و اگر به دنبال ثروت است باید دنبال راه های ساده تری باشد. ایجاد حکومت های وابسته با برنامه ریزی کودتاهای داخلی از ابزار های استعمارگران بود که در ایران و ترکیه مثال هایش را می بینیم. در مدل جدید استعمارگر زحمت جنگ را به خود نمی دهد. زحمت مدیریت یک قلمرو جدید را به خود نمی دهد بلکه با مدیریت یک دولت وابسته در هر سرزمین منافع اقتصادی خود را دنبال میکند. قطعا تسلط او بر منابع زمین مستعمره های نوینش مثل وقتی که با جنگ ، قلمرو ای را تصاحب میکرد ،  نیست. ولی در مجموع این مدل استعمار سود بیشتری برای استعمارگر دارد و میل ثروت اندوزی انسان را بیشتر ارضا خواهد کرد. آیا این ساده ترین راه بود؟ خیر . دولت های وابسته به علت وابستگی شدیدشان خیلی سریع با مخالفت های مردمی روبرو می شدند. مخالفت های مردمی دولت های وابسته را به دولت های ناکارامدی تبدیل میکرد که نه تنها سود استعمارگر را تضمین نمی کردند بلکه موجودیت خودشان در آینده زیر سوال می رفت و حاشیه ی امنی برای آینده استعمارگر باقی نمی گذاردند. در مدل قدیمی تر استعمار، با هزینه ی زیاد جنگ نه تنها دولت بلکه ملتها را شکست میدادند و بر آنها مسلط می شدند و برای حفظ تسلط خود متمل هزینه های سنگین میشدند. در مدل جدید استعمار اگرچه استعمار هزینه ی بسیار کمتری دارد، اگرچه خونریزی در حد ملت ها به کودتا و خونریزی در سطح حاکمیت تقلیل یافته ولی تسلط بر ملت عنصری است که در مدل جدید به آن دست نمی یابیم. آیا تنها راه تسلط بر ملت ها تسخیر قلمرو آنهاست؟ آیا اگر افزایش ثروت هدف باشد تسلط از طریق جنگ بهترین راه است؟

همان انسانهای کثیف زیاده خواه در دنیای اقتصادی جدید فهمیدند برای سود بیشتر نیاز به داشتن دولت های وابسته هم ندارند. سود بیشتر آنها در گرو تسلط بر بازارهاست. توضیح آنکه اقتصاد جدید مبتنی بر مصرف است. رشد بازار مصرف به معنی رشد اقتصادی است. رشد تقاضا و رشد عرضه(تامین تقاضا) با هم مفهوم مصرف را می سازند و مصرف بیشتر به معنی رشد اقتصاد است. شما اگر در یک روستا احساس نیاز به فلان چادر مشکی زیبا و با کیفیت را بالا ببرید، تقاضا ایجاد کنید و بعد تولید کنید و بفروشید اقتصاد روستا را رشد داده اید. اگر برای جوانان روستا احساس نیاز به فیلم های جنسی را ایجاد کنید و نیازشان را با تولید فیلم برطرف کنید اقتصاد را رشد داده اید. حتی اگر کاری کنید که در ذهن مردم همان نان سنگکی که میخوردند 3 برابر بیشتر ارزش پیدا کند و بیشتر حاضر باشند بابتش پول بدهند و تولید کنید اقتصاد را رشد داده اید. رشد ثروت و اقتصاد در اقتصاد پولی دنیای امروز با تسلط به بازار بدست می آید. بازار محل تلاقی تقاضای مردم و عرضه ی تولید کننده هاست. کسی که بر بازار مسلط است و می تواند تقاضا ها را به سمت خود بکشد ثروتش را افزوده و قدرتمند تر شده است.

اگر دیروز کشورهای وسیع و حاصلخیز برای کشاورزی بزرگشان دست برتر را داشتند، اگر دیروز کشور های صنعتی با منابع زیرزمینی بالا دست برتر را داشتند، امروز قدرت مند و ثروت مند کسی است که بر بازارهای بیشتری تسلط داشته باشد. همان زیاده خواهی کثیف انسانها امروز در علاقه بر تصاحب بازارها خودش را نشان میدهد. همان طور که دیروز آن انسانهای کثیف برای رسیدن به زمین، آن فجایع بزرگ انسانی را رقم زدند، زیاده خواهان امروز هم از هیچ تلاشی فروگذار نخواهند کرد. اگر دیروز استعمارگران منابع طبیعی کشور ها را به یغما میبردند امروز منابع طبیعی کم ارزششان (تقاضای کمی برای آنها وجود دارد) را می خرند و کالا و خدمات پر ارزش (تقاضای زیادی برای آنها هست) می فروشند. نیاز و تقاضا و کالا و تولید را مهندسی می کنند. بازار را به یغما می برند.

آیا این انتهای داستان است؟ تسلط بیگانه ی زیاده خواه بر بازار هر کشوری رفته رفته اقتصاد آن کشور را ضعیف تر میکند. مثل زالویی که خون می مکد. با این تفاوت که میزبان به زالو وابسته نمی شود ولی کشوری که بازارش در اختیار زیاده خواهان باشد رفته رفته به آنها وابسته می شود. بازار مجرای برآورده شدن نیازهای اساسی انسانها است. نیازهایی که به واسطه ی رفع شدن آنها زنده هستند. تسلط بر بازار، تسلط بر ملت ها و دولت هایشان را پس از مدتی به ارمغان می آورد. تسلط بر بازار پله ی اول است برای تسلط کامل بر تمام هویت یک ملت

دست و پای هویت از کجا پیدا شد؟ هویت امری فرهنگی است. به تاریخ تمدنی کشورها مرتبط است! این تسلط در هر صورت از جنس زور و تهدید است. بازار وابسته بستر را برای تهدید اقتصادی فراهم می کند و ناتوانی مقابله با تهدیدات اقتصادی ، وابستگی سیاسی را در بر دارد. ارتباط این ها با فرهنگ چیست؟

شاید زیرکانه ترین کارکرد تسلط بر بازار همین تسلط بر فرهنگ است. دو پاسخ وجود دارد. وابستگی سیاسی یعنی سیاست های فرهنگی حاکمیت هم میتواند متاثر از بیرون شود. پس تاثیر برفرهنگ ناگزیر است. این مسیر تاثیر وابستگی اقتصادی مسیری خصمانه است. پای زور در میان است. آیا راه نرم تری نیست؟ آیا حب و بغض را هم میتوان مستقیم با تسلط بر بازار دست کاری کرد؟

به نظرتان بغض آمریکا در سینه ی جوانی که دیروز دوستش توسط گلوله ی آمریکایی کشته شده بیشتر جای میگیرد یا جوانی که موبایل و لبتاپ apple  در دست دارد و زیباییش را به رخ می کشد و کاراییش را لمس میکند؟ آیا جوانی که هر روز کوکاکولای تحت لیسانس نیویورک می خورد و از طعمش لذت می برد، جوانی که جین می پوشد همانطور که آمریکایی ها می پوشند ، ماهواره نگاه می کند همانطور که آمریکایی ها نگاه می‌کنند و وقتش را با دیدن فیلم های هالیوودی پر میکند میتواند از عمق جانش مرگ بر آمریکا بگوید؟ مگر غیر از این است که بخش عمده ی زندگی ما در ارتباط به کالاها یا خدمات است. تسخیر بازار جا را برای تسخیر ذهن ها باز میکند. اینجاست که سلطه پایدار می شود. اگر استعمارگران قدیم برای ایجاد پایداری بر سلطه شان هزینه های بسیار متحمل می شدند امروز همانها با تسخیر ذهن ها کاری میکنند ملت ها احساس نکنند تحت سلطه هستند. کاری میکنند ایرانی بودن ، هندی بودن ، مسلمان بودن و هر عنصر هویت بخشی رنگ ببازد چون همه زیبایی سبک زندگی امریکایی را در عمل تصدیق می کنند. با عطششان برای خریدن بهترین برند ها و با کیفیت ترین اجناس و ...

ای کاش متوجه بودیم کشوری داریم که جای حق نشسته و مدعی است میخواهد پرچم اسلام را بلند کند

ای کاش متوجه بودیم دنیای امروز با تسلط بر بازارمان قصد تسلط بر ما را دارد

ای کاش می فهمیدیم از بین رفتن اقتصاد کشوری که پرچم دین خدا را بالا گرفته مثل از بین رفتن اقتصاد بقیه کشور ها نیست. دل امام زمان را به درد می آورد

ای کاش متوجه بودیم که جبهه عوض شده است. دیروز بر سر زمین با ما میجنگیدند و امروز بر سر بازار و فرهنگمان

ای کاش می فهمیدیم این جنگ ادامه ی همان جنگ است و ما باید ادامه دهنده ی راه آن شهیدان باشیم

ای کاش می فهمیدیم این جنگ ادامه ی همان جنگ است و اگر راهشان را ادامه نمی دهیم لااقل به خونشان پشت پا نزنیم

ای کاش می فهمیدیم جوانان ما دیروز در آن جنگ شهید می شدند ولی امروز در این جنگ جوانانمان غربی می شوند. دیروز کشته هایمان رستگار بودند و امروز کشته هایمان خودباخته

ای کاش میفهمیدیم کفش خارجی خریدیم و صنعت کفشمان را نابود کردیم چون بازارش را در اختیار بیگانه دادیم.

ای کاش بفهمیم که دیگر صنایع مان را هم داریم نابود میکنیم.

ای کاش می فهمیدیم که جنس خارجی که میخریم تقاضایمان و پولمان را دادیم دست دشمن یا حداقل بیگانه ای که نمیشناسیمش و در عوض کارگر ایرانی را بیکار کرده ایم

ای کاش می فهمیدیم که کارگر ایرانی مثل آن خارجی نیست. او حب اهل بیت دارد. او برای امام حسین گریه میکند. او منتظر مهدی است ...

ای کاش می فهمیدیم آن کارگر چقدر شبیه خودمان است. دوست دارد سر سفره ای عاشقانه با افتخار جلوی همسر و فرزندانش بنشیند. غذایی جلویشان بگذارد و لذت بردنشان را با غرور تماشا کند.

ای کاش ارزش غرور آن کارگر را می فهمیدیم و نابودش نمی کردیم. عزت نفسش را که له کردیم نوبت به فساد می رسد. نوبت به بدبینی او به کشورش و دینی که پرچمش را بلند کرده می افتد.

ای کاش می فهمیدیم جنس خارجی که می خریم از کشورمان ارز خارج کرده ایم. در شرایطی که تحریم هستیم مشکل ارزی داریم.

ای کاش می فهمیدیم با این کارمان دست دوستانمان را پای میز مذاکره می بندیم تا آنها از سر آن دستاوردهایی که احمدی روشن و علیمحمدی و شهریاری پایش خون داده اند کوتاه بیایند.

ای کاش می فهمیدیم دل آزادی خواهان جهان را که به ایران نگاه می کنند خون کرده ایم

ای کاش معنی چند سال پی در پی نامگذاری نام سالهایمان با عناوین اقتصادی را می فهمیدیم

ای کاش کمی حمایت از تولید ملی ، کار و سرمایه ی ایرانی را می فهمیدیم

ای کاش می فهمیدیم لزومی ندارد همه چیز را خودمان بفهمیم. وقتی رهبری فهمیده داریم نباید پشتش را خالی کنیم

ای کاش ...

 

پی نوشت :

1-    تاریخ استعمار انگلیس در هند ، ایران ، ترکیه و دیگر تجربیات استعمار را بخوانید. خیلی دستگیرتون میشه

2-    چند هفته پیش با خودم فکر میکردم امام جامعه رهبر عزیزمون به کیا امید بسته. از دانشجوهای جوان میخواد جریان سازی کنن تو جامعه. دانشگاه رو مبدا تحولات میدونه. دلشون خوشهها ، از امثال ماها اگر آتیشی گرم میشد اول باید دور بر خودمون، نزدیک ترین افرادی که باهاشون ارتباط داریم، رو گرم میکرد. جریان سازی در سطح جامعه. هه خنده دار بود. حس می کردم همه ما بسیج و بسیجی ها باید جمع کنیم بریم دنبال کارمون. ولی بعد نظرم برگشت. هنوز امیدوارم. امید امام جامعه رو نباید ناامید کرد. عواقب بدی داره

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله الجمیل


یکی از دوستام از بسیج دانشجویی پردیس هنرهای زیبا دانشگاه تهران

که میخواست اسمش فاش نشه

که رشتش موسیقیه


بهم خبر داد که که یک کار هنری تولید کرده

شاعرش خودشه

خواننده خودشه

آهنگساز خودشه

تدوین و تامین هزینه ها هم خودشه


http://bayanbox.ir/id/9216575779737805698?info


حتما گوش بدید

واقعا جالب بود و تاثیرگذار

دوست دارم نظراتتون رو بدونم.


خدا اجرش بده، کاشکی همه از تخصصمون تو راه خدا استفاده میکردیم

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


- به همه حرفات فکر کردم. شما یک دقت فلسفی داری ولی من یک ملاحظه ی عملی دارم. امروز فهمیدم چجوری شیرفهمت کنم.

- در خدمتم

- ببین این آدمایی که عملیات انتحاری می کنن چجوری فکر میکنن؟ به خودشون و به عقیده ی خودشون عمیقا معتقدند. سرشار از یقین اند.

- البته نه همشون. بعضیا رو تهدید کرده اند. مثلا خانواده شان را گرفته اند. بعضی ها هم بر مبنای عصبانیت و کینه خودشان را فدا می کنند.

- عصبانیت برای چه؟ حتما به اعتقاداتشون که بهش یقین داشتند توهین شده دیگه

- آره درسته. اصلا بعضی بدون اینکه  عصبی شده باشن، مبتنی بر اعتقاداتشون خودشون رو برای هدفشون فدا می کنند.

- نه فقط خودشون بلکه بسیاری دیگر از انسانها رو هم می کشند. سوال اینه که برای چی؟ معلومه چون متعصبند. چون یقین دارند به اعتقادات خودشون. عقیده شان از جانشان براشون مهمتره. اصلا این جور آدما رو نمیشه کنترل کرد. قابل کنترل نیستند. جامعه رو نمیشه این جوری اداره کرد.

- وای چه توصیف قشنگی. غیر قابل کنترل. من عاشق آدم های غیر قابل کنترل هستم.قطعا آدمی که برای عقیده اش جانش را هم می دهد را نمی توان کنترل کرد. اگر او را بکشی باز او را کنترل نکرده ای چرا که به اراده ی خودش کشته شده. انگار هیچ قدرتی بر آنها تسلط ندارد. قدرت محض یعنی این. آزادی محض یعنی این . انسان یعنی همین.

- یعنی تو، جامعه ای که توش همه آدما غیر قابل کنترل باشن رو می پسندی؟

- اینی که میگی آرزوی دست نیافتنی منه. جمله ی بالای وبلاگ رو بخون.

- خوندم

- از کیه به نظرت؟

- امام حسین فکر کنم

- درسته . امام حسین(ع) مصداق انسان غیر قابل کنترل به تمام معنا است. آزاد مطلق. دارای قدرت مطلق به این معنا که هر چه میخواهد میتواند. اطراف خودمون هم هستند. غیر قابل کنترل تر از جوان 13 ساله ای که رفت زیر تانک؟ اصلا مؤمن به نظرم یعنی غیر قابل کنترل.

- ولی آدم غیر قابل کنترل بد هم داریم.

- به فرض هم که داشته باشیم. پس فعلا شما قبول کردی غیر قابل کنترل بودن میتونه بعضی وقتا خوب هم باشه و لزوما بد نیست. ولی من میخوام بگم قابل کنترل بودن لزوما بده.

- چرا بده؟ آدم قابل کنترل آدمیه که میاد تو چارچوب قانون و میتونه متمدنانه زندگی کنه ولی آدم غیر قابل کنترل ...

- آدم غیر قابل کنترل چی؟ اون هم میتونه قانون مدار باشه. به شرطی که خودش اون قانون رو به رسمیت بشناسه و قبولش کنه. حالا بذار بریم سراغ آدمای قابل کنترل. آدم قابل کنترل یعنی آدمی که اون رو میشه مثل گاو با غذا جهت دهی کرد. آدم قابل کنترل کسی است که میشه با پول اون رو راهبری کرد. میشه با دادن و گرفتن شهرت و مقام اون رو مثل یک عروسک کنترل کرد. شاید بشه با وعده های جنسی کنترلش کرد یا با تهدید به ریختن آبروش. آدم قابل کنترل ذلیله. آدم قابل کنترل منفعله. میشه با بازی کردن با تعلقاتش اون رو به هر سمتی فرستاد. آدم قابل کنترل چندش آوره. شما چندشت نشد؟

- چرا ولی این آدم قابل کنترل مطلقه. یه حدیش لازمه برای اداره جامعه

- نه هر حدی از قابل کنترل بودن به اندازه ی خودش ذلته. قربان آدمای بزرگ که فقط خدا میتونه کنترلشون کنه. واین حاصل نمیشه مگر اینکه یقین داشته باشیم.

- آخرش این وهابی هایی که به خاطر عقیدشون شیعه ها رو می کشن و خودشونم به کشتن میدن رو دوست داری یا ازشون بدت میاد؟

- خیلی مشخصه. اگر از روی تهدید این کارو کرده باشن که چندشم میشه ازشون. چون معلوم میشه آدمای قابل کنترلی بودن. ولی اگر واقعا به کارشون یقین داشتند، اونوقت باید بگم ایراد از چیزی بوده که بهش یقین داشتند. عقلشون رو درست به کار نگرفته اند . اصل یقینشون ایراد نداره بلکه اون چیزی که بهش یقین داشتند ایراد داشته. در هر صورت در جبهه باطلند و ازشون بدم میاد.

- تهش بهشت میرن یا جهنم حالا رفقا؟

- خدا میدونه. اگر واقعا تمام تلاششون رو برای کشف حقیقت کرده باشن، شاید عذاب نشن ولی اگر عقلشون رو درست به کار ننداخته باشن و از ابزار هایی که خدا به ما داده برای کشف درست و غلط استفاده نکرده باشن حتما عذاب میشن.

- بحث با تو فایده نداره رفیق.

- خیلی مخلصیم. ته حرفم اینه که شما باید دنبال آدمای فعال خوب باشی نه آدمای منفعل. سعی کن حرفی بزنی که نتیجش تولید آدم غیر قابل کنترل خوب باشه. یک آدم خدایی که فقط خدا میتونه کنترلش کنه و اون هم با عقلش این واقعیت که فقط خدا میتونه کنترلش کنه رو یک افتخار بزرگ برای خودش میدونه.


  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الهادی


موتور احساس، فرمان اراده و چراغ عقل


در جاده زندگی هر کسی به سمتی می رود. عقل، چراغ ماشین من و شماست. مسیر پیش رو را روشن می کند. چراغ، قوه محرکه نیست. موتور نیست. پیشران نیست. فقط نشان می دهد. موتور ما احساسات ماست. عشق و نفرت ما، حب و بغض ما، میل ها و جذبه ها و کشش ها. موتور بعضی هامان قوی است و موتور بعضی ضعیف. داشتن موتور قوی احساس و چراغ پرنور عقل مشکل را حل نمیکند. ماشین سیستم هدایت نیرو می خواهد. فرمان و کلاچ و ترمز میخواهد. اگر اراده ات ضعیف باشد انرژِی موتور را نمی توانی در جهتی که عقل بهت نشان داده مصرف کنی و آن را هدر داده ای. موتور الگانس رو بزارن روی ژیان چی میشه؟! سیستم هدایتش کم میاره. طرف نمیتونه ماشین رو تو سرعت بالا کنترل کنه. همه داستان این نیست. در جاده فقط جلو پایمان را میبینیم. ولی محتاجیم کمی دورتر را هم ببینیم.

به دست انداز نزدیک می شوید.

جاده باریک می شود.

مسیر لغزنده است.

انتهای مسیر مسدود است.

قم سمت راست، تهران سمت چپ


ما نیاز به تابلو داریم. عقل نور میندازد تا جلویمان را ببینیم و از همه مهم تر تابلو ها را ببینیم. تابلو ها رو دانای کل داستان گذاشته. کسی که از همه چیز خبر داره ، از بالا ما رو نگاه میکنه و دوست داره ما به مقصد برسیم. اصلا خودش در مقصد نشسته منتظر ما!

خدایا نگذار موتور ماشینمان به صورت نامتناجس با چراغ و فرمانمان ارتقا یابد. سوء تفاهم نشود. از ارتقا موتورمان خوشحالیم حتی میخواهیم بیش از اینها موتورمان را قوی کنی. ولی خواسته ما این است که فرمان و چراغمان رو هم با همین سرعت بالا ارتقا بدی. همه چیز به دست توست و تو به همه چیز توانایی

خدایا همان اندازه که موتورمان را قوی می کنی نور چراغمان را هم زیاد کن. قبلا با سرعت کم اگر درفاصله 10 متری هم دیوار رو میدیدیم فرصت داشتیم بایستیم ولی امروز با سرعت بالایمان مجبوریم جلوتر ها را ببینیم. انک علی کل شی قدیر

خدایا اگر این کار را نکنی اسراف کار می شویم. بخشی از نیروی موتورمان را هدر میدهیم. دور خودمان میچرخیم، به در و دیوار میزنیم، چپ میکنیم و ...  کاری کن که حتی ذره ای از نیروی موتورمان در مسیر های بیهوده هدر نرود. کمکمان کن از تمام نیرویش برای انجام وظیفه استفاده کنیم.

الهی آمین

  • محمد حسین متالهی اردکانی