موتٌ فی عزِّ خیرٌ من حیاه فی ذل

مشخصات بلاگ
مطالب پربحث‌تر

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله


شنیده بودیم که انسانها می میرند . روحشان جاودان است.اما اینجا قرار است روح هم کشته شود.

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کی نبود. یه روستای کوچیک بود با چندتا خانوار. صبح ها مردا و پسراشون میرفتن سر زمین های کشاورزی و بعضی هاشون دام ها رو می بردن چرا. زنا هم کارای خونه رو جلو می بردند، آشپزی میکردن برا شوهر بچه هاشون، خونه رو زیبا نگه میداشتند، تو اعیاد کیک و شیرینی درست میکردند و روز تولد بچه هاشون لباسهایی که با دست خودشون دوخته بودند رو بهشون هدیه میدادند. گاهی هم دور هم جمع میشدند و از همنشینی هم لذت می بردند.

تو یکی از این هم نشینی ها خانم1 فهمید چقدر خیاطی خانم2 خوبه و چقدر عاشق خیاطیه، خانم2 هم فهمید خانم1 چه آشپز حرفه ای و خوبی هست. با هم قرار گذاشتند از این به بعد خانم1 آشپزی کنه برای هر دو خانواده و خانم2 خیاطی. این جوری شد که هر کدوم کارمورد علاقه خودشون رو می کردند. خانم1 کیک ها و شیرینی هایی رو به 2 میفروخت که قبل از این به هیچ وجه گیرش نمی اومد و با پولش لباس های زیبایی میخرید. اصلا مهم نبود که دیگر بچه ها لباسی که تار و پودش آغشته به عشق مادر است نمی پوشند و یا کیک مادرشان را نمی خورند و اصلا مهم نبود که مادران موقع آشپزی در خیال پول آشپزی می کنند یا در خیال دیدن لبخند فرزند و شوهرشان. مهم این بود که کار دست کاردان افتاده بود. هر کسی کاری را که تخصص داشت انجام میداد. سطح کیفیت غذا و لباس هر دو بالا رفته بود. تازه تخصصی شدن کارها باعث شده بود خیاط روز به روز ماهر تر شود و آشپز نیز هم. 

و این چنین بود که اقتصاد پیشرفت کرد. قبل از این نه تولیدی بود و نه مصرفی. اقتصادی نبود و پولی نبود و معامله ای نبود. اقتصاد اما اینجا متوقف نشد. اگر دیروز خانم خیاط با دیدن لباس زیبایی که دوخته بود، به کارش می بالید و خانم آشپز هم از بوی خوب غذایش لذت می برد، امروز اما در این روستا چنین خبری نیست. چند نسل بعد جمعیت روستا خیلی زیاد شده بود. نوادگان خانم خیاطه نیاز به تولید انبوه داشتند تا نیاز روستا را تامین کنند و اقتصاد را به پیش ببرند. دیگر کسی خیاط نبود. عده ای زن را استخدام کرده بودند که اولی پارچه ها رو دوردوزی میکرد، دومی از روی یک الگوی تکراری و همیشگی پارچه را می برید و سومی همیشه 10 سانت زیر فاق را زیر ماشین می دوخت و ... . کارها تخصصی تر شده بود و البته قطعا کیفیت و سرعت بالاتر رفته بود. نوادگان خانم آشپزه هم فست فودی زده بودند و زنانی را استخدام کرده بودند که اولی فقط پوست مرغ را جدا می کرد و دومی فقط پودر سوخاری را می ساخت و سومی فقط مرغ را در پودر می غلطاند و ...

و این ماهیت اقتصاد است که با تخصص گرایی افراطی و ایجاد وابستگی متقابل بین اقشار، و با واسطه گری پول برای ایجاد ارتباط بین این وابستگی ها ی متقابل رشد میکند. ارتباط مساله با زن و خانواده از این جا شروع می شود که ظاهرا باید این دنیای خشک و زمخت اقتصادی، که در آن هیچ چیزی روح ندارد، بگذاریم برای مردان بماند. مردان این دنیای بی روح را راحت تر تحمل می کنند ولی زنان شخصیت های لطیفی هستند که پشت هر کارشان عاطفه و احساس موج می زند. آیا انداختن زن در این ورطه ی بی روح اقتصادی ظلم به زن نیست؟ من نامش را میگذارم ظلم روانشناختی، چرا که روان زن با چنین دنیای بی روحی سازگار نیست. مساله بدین جا ختم نمی شود. همان مردان هم وقتی می توانند آن دنیای بی روح اقتصاد را تحمل کنند و پا  از جاده ی تعالی خود بیرون نگذارند که پناهگاهی امن، پر معنا و روح دار به نام خانواده داشته باشند.

چه تقسیم کار قشنگی کرده اند پدر و مادر دینی ما و اسوه های تمام زنان و مردان عالم وقتی قرار گذاشتند کارهای خانه را زن خانه عهده دار شود و کارهای بیرون از خانه را مرد خانه. این گونه دنیای زیبای کوچک و پرمعنا و پرعشق را زن می سازد و آن دنیای زمخت و بی روح و بزرگ که گریزی از آن نیست را مرد می سازد. اما اقتصاد، این تقسیم کار را نمی پسندد. اقتصاد و هر آنکس برای اقتصاد اصالت قائل است، همه ی دنیا را زمخت و بی روح می خواهد. چرا عنصری به نام خانواده وجود داشته باشد که در پرتو آن نصف نیروی کار جامعه که زنان هستند از چرخه ی اقتصاد حذف شوند. زنان باید مثل مردان شوند، با روان خود بجنگند و متخصص شوند. زنانی که از هر انگشتشان یک هنر غیر تخصصی می بارید تا دنیایی کوچک اما کامل و روح دار را بسازند باید تبدیل شوند به زنانی که فقط یک هنر خاص حرفه دارند. زن خوب اقتصاد، زنی است که آن قدر مصرف کند که نیاز به پول پیدا کند و پولش را با کار تخصصی که برای دیگران انجام می دهد بدست آورد. 

زن خوب اقتصاد، مرد است. و جامعه ای که واحدش خانواده باشد ضداقتصادی است. جامعه ی اقتصادی متشکل از افراد است و نه خانواده ها.


اگر دیدید در شهری زن و مرد هر دو باید کار کنند تا هزینه های خانواده تامین شود، بدانید وارد یک شهر مدرن شده اید.

  • محمد حسین متالهی اردکانی