موتٌ فی عزِّ خیرٌ من حیاه فی ذل

مشخصات بلاگ
مطالب پربحث‌تر

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم الله الهادی


مرتضی پاشایی را قبل از فوتش نمیشناختم. البته بعد از فوتش فهمیدم صدایش برایم آشنا بوده است. نمی خواهم درباره ی او صحبت کنم. شنیده ام پسر بسیار خوبی بوده، محب اهل بیت و اهل نماز اول وقت و ...

ایشالله همه هنرمندانمون این جوری باشن. ایشالله خدا رحمتش کنه


چیزی که برام جالب بود تفاوت برخورد مردم و حاکمیت با دو فوتی بود که پشت سر هم اتفاق افتاد. فوت آیت الله مهدوی کنی و فوت خواننده ی عزیز مرتضی پاشایی . اینجا نمی خواهم ارزش گذاری کنم و نمی خواهم بگویم کدام یک از این دو واقعه دردناک است. نمی خواهم مقایسه کنم جامعه ای که  برایش فوت یک عالم دردناک تر است جامعه ی بهتری است و یا جامعه ای که فوت یک هنرمند را دردناک می داند؟


احساسی که ذی این دو اتفاق به من منتقل شد را بازگو میکنم. احساسی که صرفا جرقه ای بود برای فکر روی موضوع رابطه ی حاکمیت و مردم. امام و امت

صحبت های مردم در کوچه و بازار و بی آر تی  و ... ، فضای فیسبوک و اینستاگرام و واتس آپ و غیره و فضای تلویزیون این احساس رو به بنده منتقل کرد که از دید حاکمیت ضایعه ی فوت عالم دینی بسیار دردناک فهمیده شد و وزن زیادی گرفت. هر نهادی که به نحوی به حاکمیت متصل یود به این ضایعه وزن داد در صورتی که در کف جامعه وزن زیادی نداشت. بالعکس از دید مردم فوت هنرمند دردناک تر بود. مردم برای او که صدایش در گوششان بود گریه میکردند. برایش از ته دل دعا میکردند. حتی مذهبی هایی که آن هنرمند را میشناختند  با وجود احترام زیادی که برای عالم قائل بودند قلبا برای هنرمند بیشتر ناراحت شدند. این گویای چه جیزی است؟

این بیش از یک حس نبود و و هیچ کار آماری و علمی خاصی هم پشتیبان آن نیست. حتی اگر اثبات هم شود یک مثال برای تبیین رابطه ی حاکمیت و مردم به طور کلی چیزی را اثبات نمی کند. ولی به هر حال من این حس را جرقه ذهن خودم و شما قرار میدهم تا به گسیختگی مردم و حاکمیت از یکدیگر فکر کنیم.

جدایی و گسیختگی مردم از حاکمیت به وجود اعتراض و نارضایتی در مردم نیست بلکه گسیختگی به معنای عدم اشتراک بین دغدغه های حاکمیت و دغدغه های مردم است. گسیختگی مردم و حکومت یعنی نداشتن زبان مشترک. بگذارید منظورم را دقیق تر بگویم. به نظر من وجود دعوا و اختلاف نظر بین مردم و حاکمیت در یک موضوع نشان از عدم جدایی حکومت و مردم دارد. در محل اختلاف نظر بین مردم و حاکمیت در یک موضوع اگر چه راه حل ها متفاوت است ولی هردو روی موضوع وحدت دارند. دو نفر وقتی با هم دعوا می کنند یعنی هر دو اهمیت موضوع مورد دعوا را تصدیق می کنند. و این خود از جنس وحدت است. 

گسیختگی یعنی حاکمیت دغدغه هایی داشته باشد که مردم اصلا نمی فهمند یعنی چه؟ برای چه؟ شاید در ابتدای امر ناراضی هم نباشند. شاید گسیختگی به این باشد که حاکمیت عزای عمومی اعلام کند ولی مردم احساس عزا نکنند. ناراضی نیستند ولی نمی فهمند چرا عزای عمومی شده؟ از خود می پرسند چجور عزای عمومی شده که ما احساس عزاداری نمی کنیم؟ والبته عکس ان هم هست. گسیختگی وقتی است که حاکمیت نفهمد دغدغه های مردم چیست؟

سوالات زیر سوالات مهمی هستند:

1- گسیختگی مردم و حاکمیت لزوما با نارضایتی مردم و حکومت همراه است یا نارضایتی صرفا یکی از نتایج ممکن گسیختگی است؟

2- حکومت ایدئولوژیکی که میخواهد مردمش را به سمت آرمانش هدایت کند چقدر به عدم گسیختگی با مردمش نیاز دارد؟

3- به فرض اینکه جلوگیری از گسیختگی برای هدایت لازم باشد، ملزومات حفظ این اتصال چیست؟

4- چه حدی از این اتصال لازم است؟ این اتصال را به چه قیمتی باید حفظ کرد؟ 

5- چگونه حکومتی هم مردمی میشود و هم آرمانگرا؟ اگر دغدغه های مردمی از دغدغه های آرمانی زاویه گرفت، رفتار ایده آل حکومت چیست؟ مصلحت یعنی چه؟

6- اگر حاکمیتی دچار مردمی است که توسط نیرو هایی بیرون از حاکمیت نیز راهبری می شوند، راهبرد حاکمیت چه باید باشد؟ حاکمیت چگونه در عین حفظ ارتباط با مردم نسبت به نیروهای بیرونی منفعل نشود؟

7-- رابطه ی بین مردم و حاکمیت در یک نظام لیبرال دموکراسی چیست؟ (نظام لیبرال دموکراسی حکومتی است که تنها آرمانش ، بی آرمان بودن جامعه است)

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله المتکبر


من از تو توقع دارم که ...

یعنی من از تو میخواهم برای من فلان کار را انجام بدهی. یعنی من به خودم اجازه میدهم از ناحیه خودم به تو دستور بدهم. توقع من از تو ، دستور دل من به توست گرچه آن را با نرمی و لطافت بگویم. گرچه با خواهش و التماس بگویم.

فقط اگر خود را مافوق دیگران ببینی به خودت اجازه می دهی از ناحیه خودت از آنها درخواست داشته باشی ، به سان آن مدیری که از زیردستان خود توقع اطاعت دارد. حتی آن گدایی که توقع دارد کمتر از هزار تومان به او ندهند و برای پول التماس میکند وقتی با کمتر از آن چیزی که توقع دارد مواجه می شود، عصبانی شده و اعتراض می کند. او متکبر است چون متوقع است ولی آن گدای متواضع اگر روزی هیچ بدست نیاورد از هیچ کس ناراضی نیست چرا که او متوقع نبوده است.

تکبر نیز نوعی توقع است. متکبرها خود را بزرگ نمیشمارند بلکه کوچکی و حقارت نفسشان آنها را به سمت بزرگ جلوه دادن خود می کشاند. انها بزرگ نیستند بلکه میخواهند در نظر دیگران بزرگ دیده شوند. آنها به بزرگ دیده شدن محتاجند و از همه توقع احترام دارند.

متکبران و متوقعان ، عاجزانند

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم رب الحسین


سلام بر تو ای پنجمین انسان برگزیده ی خدا

سلام بر تو یا امام حسین

سلام بر تو

بعد از رسول

بعد از فاطمه

بعد از علی

بعد از حسن

علیهم السلام


فقط یک سوال :

در این دنیا که ...

در اینجا که ...


یا امام مظلوم . توجیهمان کن چرا باید اینجا زندگی کنیم؟

یا حسین به جان عزیزانت، توجیهمان کن که چگونه اینجا زندگی میکنیم؟

اصلا چگونه در هوای اینجا نفس میکشیم؟


این الطالب بدم المقتول بکربلا


  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


من ازت توقع دارم که ...

یعنی من نیاز دارم فلان رفتار رو از ناحیه ی شما ببینم. توقع از جنس نیاز است. اگر توقعاتمان برآورده نشود ناراحت می شویم، دچار کمبود می شویم درست مثل وقتی نیازهایمان برآورده نمیشود. توقع ما عجز ماست. توقع ما درخواست عاجزانه ی ما از دیگران برای رفع نیاز ماست. ماهیتش همین است گرچه همراه با عصبیت و اعمال قدرت ما باشد.

توقع یعنی کمک خواستن و دست نیاز دراز کردن در برابر غیر خدا. یعنی دروغ می گوییم که ایاک نعبد و ایاک نستعین. ریشه ی توقع در این است که بعضی مخلوقان خدا را خدا می پنداریم و توهم داریم که آنها هم در این دنیا تاثیر گذارند. چون فکر میکنیم بر ما و محیط ما تاثیر گذارند از آنها متوقعیم.

توقع از جنس عجز و نیاز است. از جنس عجز در برابر غیر خدا. از جنس شرک



  • محمد حسین متالهی اردکانی