موتٌ فی عزِّ خیرٌ من حیاه فی ذل

مشخصات بلاگ
مطالب پربحث‌تر

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


برای اجرای کارهای بزرگ و سخت نیاز به اجرای مدل های کوچک و راحت داریم. قبل از ساختن آن ساختمان های عظیم، ماکت میسازیم. یا قبل از زلزله برای شبیه سازی زلزله، مانور زلزله برگزار میکنیم. شاخصه ی مانور ها این است که راحت تر قابل اجرا هستند. به ما کمک میکنند شرایط واقعی را تا حدودی حس کنیم. 

خدا هم برای ما مانورهایی قرار داده است. ماه رمضانش مانور سبک زندگی اسلامی است.زمان را کوتاه کرده و پاداش و عقابش را شدت بخشیده تا ما را برای خوب زندگی کردن حداقل برای یک ماه انگیزه بخشد. تا زیبایی زندگی خدایی را بچشیم. تا آن دنیا حجت بر ما تمام باشد که لذت عبادت را چشیده ایم و باز خدا را در تمام زندگیمان عبادت نکرده ایم.

نماز ، روضه ، اعیاد و مصائب اهل بیت  و ...  همه مانور هستند. برای بندگی در تمام زندگی ، برای شاد شدن با شادی اهل بیت و ناراحت شدن با نارحتی اهل بیت در هر لحظه از زندگیمان

ولی مقصود من هیچ کدام از این مانورها نیست. از عشق زمینی میخواهم بگویم. همان عشقی که دختر و پسرها گرفتارش می شوند. از آن رابطه ی هیجانی عاطفی خودخواهانه نیز نمی گویم. منظورم روابطی انسانی که حول معامله ی محبت ایجاد می شوند نیست. منظورم همان عشقی است که در آن بی دریغ و بدون توقع جبران، محبت می کنیم. همانی که معمولا پس از ازدواج ایجاد می شود.


ضَرَبَ‌ اللَّهُ‌ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ‌ شُرَکَاءُ مُتَشَاکِسُونَ‌ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ‌ هَلْ‌ یَسْتَوِیَانِ‌ مَثَلاً الْحَمْدُ لِلَّهِ‌ بَلْ‌ أَکْثَرُهُمْ‌ لاَ یَعْلَمُونَ‌
خداوند مثالی زده است: مردی را که مملوک شریکانی است که درباره او پیوسته با هم به مشاجره مشغولند، و مردی که تنها تسلیم یک نفر است؛ آیا این دو یکسانند؟! حمد، مخصوص خداست، ولی بیشتر آنان نمی‌دانند.

بیشتر ما درگیر خدایان متعددیم. خدایانی که اربابان دل ما هستند. هر کدام زنجیری دارند که ما را با آن به سمتی می کشند. هر کدام ما را از نور به سمت ظلمتی می کشانند. خدایان متعدد ما را از نور واحد به ظلمات متکثر وارد میکنند! والذین کفرو اولیاهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات
افسارمان به دست این اربابان متکثر است.
گاهی مقام و شهرت ما را می کشد گاهی مال و ثروت
گاهی تفاخر و تکبر ما را می کشد گاهی شهوت جنسی
گاهی شکم ما را می کشد گاهی ریا و تظاهر
گاهی حب نزدیکان ما را می کشد گاهی حسادت
گاهی بتی که از خداباوری خود ساخته ایم ما را میکشاند
و ...
و این اربابان گاهی با هم دعوا هم میکنند. در مورد دعوایشان بعدا صحبت میکنم. اینجا تمرکزم روی تکثرشان است. اربابان متعدد و ضعیف. مرکبی را به ذهن متبادر می کند که هزاران تسمه ی کوچک و بزرگ به افسارش بسته اند و هر کسی او را به سمتی میکشاند. این حالت را خیلی هامان تجربه کرده ایم. میتوانیم یک صبح تا شبمان را تحلیل کنیم و ببینیم در هر لحظه تحت فرمان کدام ارباب بودیم.
و خدا قطعا بین این خدایان نیست که اگر باشد آنقدر قدرتمند است که جایی برای دیگر اربابان نمی گذارد. و ما در دنیای تکثرها گرفتار شده ایم. جایی که همه دست به دست هم داده اند تا غفلت کنیم. تا خدا را فراموش کنیم. انسان باشیم و فراموشکار. تا خودمان را از بند یکی از این خداها آزاد میکنبم دیگری افسارش را دور گردن ما میاندازد. آنقدر زیادند که جلوی تفکر ما را میگیرند. جلوی تمرکز ما را میگیرند. و خاصیت این دنیای مدرن هجوم حداکثری این اربابان ضعیف ولی بسیار متعدد است.
ظلم بود در حق ما اگر خدا لذت داشتن دلی که یک ارباب را بیشتر ندارد را به ما نمی چشاند. برای زندگی توحیدی ، برای جدا شدن از تکثر و رسیدن به وحدت نیاز به مانور داشتیم. و مانور رمانتیک خدا همان عشق و محبتی است که بین زن و مرد جعل میکند.
وقتی هیچ چیز به نظرت خوش مزه نمی آید مگر همراه با لبخند او باشد
وقتی زیبایی به تو نفوذ نمی کند چون حس میکنی به سرچشمه ی زیبایی رسیده ای
وقتی شامه ات کور شده و فقط با بوی او بیدار می شود
وقتی تعریف و تمجید دیگران برایت رنگ می بازد و رضایت او تنها معیار رضایت تو است
وقتی تحقیر دیگران ناراحتت نمیکند چرا که او برای تو ارزش قائل است
وقتی هیچ سلیقه و تدبیری برایت نمی ماند و همان می خواهی که او بخواهد
وقتی بیماری اش بیمارت میکند و شادی اش شادت میکند
وقتی بیماری اش در کنار عجزت، تو را شرمنده میکند. شرمنده از این که وجود داری
وقتی عذرخواهی میکنی که وجود داری

در این هنگام است که می فهمی داشتن دلی که تنها یک صاحب دارد چقدر لذت بخش است. و تازه می فهمی که چقدر بدبختی که ارباب ارباب دلت را تا به حال نیافته ای.
و خدا اینگونه با مانور عشق، زندگی توحیدی را تبلیغ می کند. عشق زمینی کوچک لقمه ایست از آن سفره ی دل انگیز عبودیت و بندگی خدا. و لابد برای همین است که خدا مزدوجین را بیشتر از مجردین دوست دارد

و تازه زمان شرمنده شدن است.

پی نوشت:
1- با جرقه ی نظرات شهید مطهری درباره ی عشق



  • محمد حسین متالهی اردکانی
بسم الله الواحد

درباره واژه ی من میخواهم حرف بزنم. من همان حس مبهم و غیرقابل تعریفی است که هر کدام از ما از خودمان داریم. معمولا نوع نگاهمان به خودمان با نوع نگاهمان به دیگران متفاوت است. من، تشکیل یافته از مجموعه خصوصیاتیست که ما را از دیگران متمایز می کند. ما را متمایز میکند، یعنی به ما یک هویت منحصر به فرد می دهد. همین متمایز بودن و منحصر به فرد بودن را دوست داریم. من همان چیزهایی است که ما بواسطه ی آنها به خودمان افتخار میکنیم.

لازم نیست من امر مقدس و قابل افتخاری برای جامعه باشد. مساله ی پیچیده ایست. فکر میکنم مهم ترین قسمتش این است که ما را ویژه کند. ما را تعریف کتد و خاص کند. همه ما حب نفس داریم. خودمان را دوست داریم. هر آنچه ما را تعریف کند و از یکنواختی با بقیه انسانها خارج کند برای ما مقدس است و من وجودمان را شکل میدهد.

یکی به پولش ، زندگی مرفهانه اش ، غلامان و کنیزانش و جلال و جبروت ظاهری اش افتخار می کند. با فخرخروشی من وجودش را بزرگ میکند
دیگری داشتن یک صندوق پر از طلا در گوشه ی خانه ی حقیرانه اش را اتفاقی بس عجیب و بزرگ تلقی میکند و اصلا تعریف و تمجید مردم برایش مهم نیست.
دیگری تنها دانش آموز کلاس است که سیگار میکشد. خیلی ها او را مذمت میکنند و دیگران او را با تعجب به نظاره می نشینند. انگشتنماست و عاشق انگشت هایست که او را نشانه رفته اند. کاری ندارد دیگران درباره اش چه میگویند. سیگار روی لبش او را خاص کرده است.
دیگری زنی است که جذب نگاه مردان به سمت خود را معیار ارزش خود میداند. تعداد زیاد لایک هایی که عکسهایش در صفحه ی فیسبوکش میخورند به او اعتماد به نفس میدهد. وقتی از خودش راضیست که بیشتر زیبایی بدنش تصدیق شود. زیبایی بدنش برای او هویت ساز و من ساز است.
اما دیگری افتخار میکند که هیچ مرد نامحرمی صورت او را ندیده و در مجالس زنانه به این آن این نکته ی مهم را گوش زد میکند.
یکی دیگر میگوید شیطان پرستم. شیطان پرستی را من انتخاب کرده ام. شیطان پرستی را دوست دارم چون من آن را انتخاب کرده ام. چون من مهم هستم. تنها چیزی که مهم هست من هستم و انتخاب من
و دیگری مردی است که به زور بازویش می نازد. نیاز به وجود چشمهای دیگران نیست. کافیست خودش جلوی آیینه بایستد و به خودش نگاه کند. مست میشود از خطوط برجسته ی روی بدنش و سفتی ماهیچه هایش. من وجودش را این گونه تقدیس میکند و میپرستد.

این ها چندی از من های درون من و شماست. همه از اینها را داریم. مسلمان و غیر مسلمان هم ندارد. این من هایی که آنها را به عنوان بت درونمان می پرستیم حتی با خداباوری ضعیفمان هم قابل جمع است.

حال آن را مرد قوی هیکل را در نظر بگیرید که تنها در خانه نشسته و از باز کردن درب شیشه مربای آلبالویی که تازه خریده عاجز شده است. آن بتی که برای آن زندگی میکند. برای آن غذا می خورد و برای آن کار میکند و برای آن تمرین میکند را در حال تضعیف میبیند. مرد آن بتی که هر شب جلوی آیینه به عبادتش می نشیند را در حال تضعیف میبیند. از خودش بدش می آید. اول خدا رو شکر میکند که بتش لااقل جلوی دیگران ضایع نشده و تنها بوده است. ولی مشکل تمام نشده. بت درونش در حال ریزش است. حداقل برای خودش. خب چاره چیست؟ مرد دست به دعا بر میدارد و از خدا می خواهد که درب شیشه باز شود. خنده دار است ولی واقعیت دارد. همه ی ما گاهی برای رضایت بت هایی که جای خدا در وجودمان نشانده ایم دست به دعا برمیداریم.

این من هایی که شمردم من های ساده ای هستند. رو بازی میکنند و اهل نفاق نیستند. این من ها گاهی جلوی خدا مینشینند. شریکان خدا هستند. جلوی خدا می نشینند و معامله می کنند. من یکی و خدا یکی. دو نفر کنار هم. مرد را می بینی که برای باز شدن شیشه مربا نذر هم میکند. من درونش دارد با خدا چانه زنی میکند.

آزاد شدن از دست این من ها راحت است. همان شیشه مربا نعمت خداست برای آن مرد که به خودش بیاید و من درونش را خورد و له شده بیابد و بعد از شکستن بت درونش تازه خدا را ببیند. این من ها به راحتی می شکنند. به راحتی بت هایی که ابراهیم علیه السلام با تبر شکست. و البته صاحبان بت ها رنجی بزرگ را متحمل میشوند. حتی اشک میریزند. حتما مردم شهر ابراهیم هم از دیدن بت های شکسته شان غمگین شدند و اشک ریختند. ولی این اشک ، این درد و این غم نعمت خداست برای دیدن حقیقت. شکستن بتهای درون دلمان نیاز به جراحی دارد و جراحی یعنی تیغ. یعنی درد. یعنی زخم. یعنی خونریزی

از این من های ساده و پیش پا افتاده بگذریم. میخواهم از بت هایی بگویم که اهل نفاقند. گرگ هایی هستند در لباس میش. بیچاره انسانهایی که درگیر این بت ها هستند. بت های منعطفی که با هیچ تبری نمی شکنند. بت های لیزی که از دست ابراهیم هایی که خدا میفرستد لیز میخورند و فرار  میکنند.

آن مرد بی نیاز وقتی در برابر آن گدای کهنه پوش تواضع کرد و با او مصاحبت کرد، به خودش مینازد. بتش چاق میشود. از شدت تواضع خودش مست میشود. تا چند روز با یادآوری آن خاطره شادی وجودش را فرا میگیرد.
و یا آن مردی که صدها یتیم را تحت پوشش خودش گرفته بدون این که کسی بداند. به خودش افتخار میکند. برای خدا چنین کرده؟ خیر. این کار به او هویت داده و او را ویژه کرده است. او این گونه برای خودش قابل افتخار است و برای دل خودش این کار را میکند.
و یا آن دانشجو که شب ها تا به صبح در بسیج دانشگاه میماند و کار میکند. فعالیتش در بسیج برای خداست؟ لزوما نه.شاید بسیج به او هویت داده و او خواستار تقویت بت درونش است. او در حال عبادت بت درونش است.شاید اگر در بسیج کار نکند، اگر بتش را عبادت نکند احساس رضایت از خودش را از دست میدهد.
و اگر میبینی کسی بعد از قضا شدن نماز صبح خودش و عزیزانش، های های گریه میکند به او غبطه نخور، شاید احساس میکند تکه ای از هویتش ، تکه ای از من درونش ، تکه ای از آرزویهایی که برای رضایت بت ساخته بود جدا شده است.
برای آن روحانی شاید پوشیدن لباس پیغمبر و انتسابش به دین بت شده است. برای اعتلای جایگاه این لباس در جامعه تلاش میکند. خواستار تقویت من است.
و یا آن جوانی که استدلال ها و برهان هایش را دوست دارد. تشنه ی این است که افکار مخالف را بشنود و با استدلال هایش آنها را خورد کند. منطقی بودن و عقلانی فکرکردنش او را تعریف کرده. دوست دارد که انساهای منطقی حرفش را بشنوند و حق بودنش را تصدیق کنند. او از منتسب کردن خود به اسلام ، خدا ، عقلانیت و منطق هویت میگیرد. اصلا وبلاگ تاسیس میکند تا برهان هایش و افکار زیبایش را به انتشار بگذارد!

امان از دست این من های پیچیده. من هایی که مالامال از تکبر و خودبرتربینی هستند. تکبر در برابر خدا هستند در لباس عبودیت خدا. و بیچاره صاجبان این من های کثیف. چرا که ظاهری مومنانه دارند و باطنی سراسر شرک و بت پرستی. و بدبختی اینجاست که این دورویی و نفاق را سخت میتوان تشخیص داد و بعد از تشخیص سخت میتوان درمان کرد. اول از تشخیصش بگویم و بعد از درمانش و بعد شکر و بعد دعا

تشخیص اولین گام است. تشخیص هم یک فرایند دفعه ای نیست بلکه استمرار میخواهد. مادامی که بیماری هست باید آن را تشخیص داد. خاصیت بیماری های خطرناک این است که درد ندارند و بیمار را از وجودشان مطلع نمی کنند. مثل سرطان. دل آلوده به این بت های اخیر مصداق مریضی است که درد ندارد و به بیماری خود آگاه نیست. مادامی که بیماری را تشخیص دهیم به فکر درمان هستیم و برایش تلاش میکنیم. مادامی که درد باشد، حرکت هم هست.

اگر از کارهای خوبت خیلی ذوق زده می شوی، ذوقی که حس بندگی ات را کم کند من وجودت را می پرستی و نه خدا را.
اگر وسط نماز که زمان ارتباط با خداست به فکر برنامه ریزی برای کارهای بسیج و تاثیرگذاری فرهنگی عمیق تر بودی ، اگر به فکر استدلال هایت در بحث با فلان شخص بودی مریض هستی
اگر وسط نمازت در فکر مطلبی بودی که درباره بندگی و بت پرستی قصد داری در وبلاگت بنویسی ، بدان که مریض مریضی!
اگر به جای آرزوی انفعال محض در برابر خدا ، آرزو داشتی فعال باشی و منشا اثر، بدان به دنبال بت درونت حرکت میکنی و نه خدا. تمایل ما به نسبت دادن حق به خودمان ناشی از بت درون وجودمان است. میخواهیم خودمان حق را در جامعه جاری و ساری کنیم. پس خودمان باید برنامه ریزی کنیم. باید خودمان بلند شویم و کار فرهنگی کنیم و ...   ولی بنده ی واقعی این گونه نیست. یعنی اگر میزان برنامه ریزی و تلاشت برای رسیدن به نتیجه ای خاص نسبت به میزان دعا کردن و خواستنت از خدا عددی بزرگ بود، بدان بت بزرگی درونت پرورش داده ای.
اگر قدرتت کم بود بدان مریضی. انسان به گونه ای آفریده شده که انرژی و توانش فقط در برابر پرستش خدا تا انتها آزاد می شود. اگر بت درونت را می پرستی نشانه اش این است که کسالت و تنبلی راحت بر تو چیره می شود. چون قلبت هیچوقت نمیتواند عاشق بتی شود که از خودت ساخته ای. بت پرستی، موقع عمل، وقتی کار سخت می شود خودش را نشان میدهد. آنجا که باید هزینه ای بدهی که برایت گران می آید. هیچ بت پرستی به خاطر بتهایش جانش را به خطر نمی اندازد ولی چه بسیار انسانها که به خاطر خدایشان جانشان را فدا کرده اند. پس جدیت و عزم راسخ و خستگی ناپذیری نشان از بندگی دارد و کسالت و تنبلی و سختی گریزی و قدرت کم نشان از بت پرستی. نشان از بت و معشوقی دروغین که همه انرژی ات را تخلیه نمی کند.
اگر خوبی هایت را فراموش نمیکنی و ساعت ها با یادآوری خوبی هایت لذت میبری بدان درست مثل آن مرد قوی هیکلی هستی که جلوی آیینه ماهیچه هایش را می پرستید.
اگر خدایی ناکرده حتی خیلی کوتاه و گذرا به ذهنت خطور کرد که : امام زمان بیایند خیلی خوبه ولی اگر امام زمان اومدند و همه چیز عالی شد اونوقت من چیکار کنم؟ مگه قرار نبود من یک تحول بزرگ ایجاد کنم و جامعه رو رشد بدم؟
اگر چنین گفتی بدان بت پرست قهاری هستی!

برای درمانش هم چیزهایی به ذهنم می رسد.
باید همواره توجه داشته باشیم که بیماریم. همواره افعال و رفتارمان و نیت هایمان را به نقد بگذاریم و این بت پرستی و تکبر پنهان شده زیر ظاهر بندگی را رسوا کنیم.
باید بفهمیم که در برابر خدا منفعلیم. برای کوچک ترین خواسته هایمان که به راحتی با کوچکترین فعالیتی بدست می آیند نیز دعا کنیم تا بفهمیم نتیجه دست خداست و هیچ ارتباط قطعی بین تلاش و برنامه ریزی ما و تحقق نتایج مورد نظرمان وجود ندارد. مثلا دعا کنیم کفشمان راحت درون پایمان برود. دعا کنیم غذایمان خوشمزه شود و ...
خوبی هایمان را تحلیل کنیم و از خودمان جدایشان کنیم. سعی کنیم بفهمیم خوبی هایمان ناشی از خانواده ی خوبمان ، دوستان خوبمان و به طور کلی محیط اطرافمان بوده. بفهمیم خدا خواسته خوبی از ما سر بزند وگرنه ما چه کاره ایم؟!
بدی ها و گناه ها رو مدام یادآوری کنیم. این گناهانمان که مرتکب شده ایم و باید جوابشان را بدهیم را لااقل نگذاریم هدر برود. به وسیله ی یادآوری آنها بت های وجودمان را تحقیر کنیم و پرده ی عبودیت را از چهره ی کثیفشان برداریم.
باید به اهل بیت توسل کنبم. گریه برای اهل بیت ، گریه برای امام حسین وسط روضه از این بت ها آزادمان میکند، گرچه اگر حواسمان را جمع نکنیم بعد از گریه بت ها گریه هایمان را به نفع خودشان مصادره خواهند کرد و با آن گریه ها خودشان را چاق میکنند.
باید برای درمان حواسمان باشد که ساده ترین کارها را نمی توانیم بدون خدا انجام دهیم چه رسد به مبارزه با این بت های قدرتمند.پس بنشینیم و دعا کنیم که خدا به ما رحم کند و خودش ما را از این بت ها رهایی بخشد. و البته باید آماده ی تحمل فشار و درد ناشی از خورد شدن بت هایمان هم باشیم. باید از خدا بخواهیم بت شکن هایی چون ابراهیم بر ما نازل کند. بت شکن هایی که قلبهایمان را جراحی کنند و بتهایش را بشکنند. و وای از این بتهای سخت که مثل قارچ می رویند پس همواره باید دعا کنیم. پیوسته و بدون انقطاع

آری این خداست که باید بیاید و بت هایمان را خورد کند.
اوست که باید عجز و ناتوانی بت ها را به رخمان بکشد.
اوست که باید ما را از محیطی شنوا که تشنه ی نوشیدن حرفهای بت های ما بود ، به محیطی منتقل کند که خودمان به سانسور خودمان دست بزنیم.
اوست که باید ما را از محیطی که در آن حس میکردیم منشا تغییریم و عنصر فعال جامعه ایم به جایی ببرد که بفهمیم منشا تغییر که هیچ بلکه نسبت به تدابیر خدا منفعل محضیم.
اوست که باید با تحقیرهای شدید و متوالی بت هایمان فرصت بازسازی به آنها ندهد.
اوست که باید آرزوهای بت ساخته و صحنه های بت پسند ما را جلوی چشممان و با دست خودمان به آتش بکشد تا بفهمیم منی وجود ندارد و هر چه هست از اوست
اوست که باید به ما نشان دهد موقع عمل چقدر در اجرای افکارمان ضعیف و بیچاره ایم
اوست که باید توهم داشتن ذهنی فعال را هم از ما بگیرد وقتی فشارهای روانی را طوری مهندسی می کند که در دنیای ذهن خودت هم اختیار نداشته باشی. ذهنت را هم نتوانی کنترل کنی و با چشمان خودت ببینی چگونه ذهنت همراه با افکار مهاجم به این طرف و آن طرف میرود.
و ...

و خدا را شکر میکنم که به من آیینه ای داده است که امراضم را تشخیص دهم. خدا رو شکر میکنم که انفعال محضم را نسبت به خودش به رخم میکشد. وقتی تقریبا هر آنچه از خوبی ها که بت درونم برایش برنامه ریزی کرده و تلاش کرده به ثمر نمی نشیند و و خوبی هایی که هیچ برنامه ای برایش نداشت اتفاق می افتد. و خدا را شکر میکنم که ابراهیمی بس قدرتمند به من عطا کرد. و چقدر تدبیر خدا زیباست که نابودی بت های قدرتمند درونم را به عزیزترینم واگذار کرد چرا که اگر چنین نبود نمی توانستم درد تیغ و تبرش را تحمل کنم.

و از خدا میخواهم ابراهیمم را حفظ کند
و هر روز قدرتش را افزون کند
الهی آمین




  • محمد حسین متالهی اردکانی