موتٌ فی عزِّ خیرٌ من حیاه فی ذل

مشخصات بلاگ
مطالب پربحث‌تر

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

هفته خوبی بود . واقعا هیچی مثل خستگی و کوفتگی همراه با احساس رضایت لذت بخش نیست . اینکه  آخر شب به روزت نگاه کنی ببینی بیکار نبودی و کارایی خوبی داشتی.

نمایشگاه 16 آذر و کارای همایش نقد فیلم آرگو هفته آینده و کارای مربوط به هفته پژوهش این تراکم کار را سبب شده بود . معاونین علمی می خواستند برای هفته ی پژوهش یه نمایشگاه برگزار کنن. واحد خواهران برای فضاسازی و ایجاد غرفه ها نیاز به مقدار زیادی کارتون داشتند. پنج شنبه صبح قرار بود خواهران بیان و تا عصر نمایشگاه رو بزنن . از قضا من پنج شنبه صبح کلاس جبرانی داشتم . فکر می کردیم بسیج مرکز کارتون داره ولی نداشت . صبح قبل از کلاس از سوپری های کوی هر چی میتونستم کارتون جمع کردم و با دوچرخه بردم دانشکده. کلاس شروع شد و میدانستم که کارتون کافی نیست. خدا رو شکر یکی دیگه ار بچه ها هم رفته بود دنبال کارتون.اول از یک سری تایپ و تکثیری ها کارتون گرفته بود. بازم کافی نبود. یه سری به سطل آشغالای سطح شهر زده بود !! کلاسم تموم شد.به همت رفیقمون کار روی زمین نمونده بود. قرار شد رفیقمون بره دنبال پوسترای آرگو و من بازم کارتون گیر بیارم. رفتم مرکز و با موتور دور شهر دنبال کارتون می گشتیم. می گفتن برای کارتون که الآن نمیان باید صبح بیای! خلاصه بعد از کلی تلاش از یه سوپری مقداری گرفتم. کارتونا رو بردم. مشکل این بود که کارتونا خیلی تبلیغات داشت و کثیف بود. بعد از تقسیم وظیفه قرار شد بنده کارتون ها را باز و سپس برعکسشون کنم و دوباره منگنه بزنم و ببندمشون. کلی با کارتونا مانوس شده بودم! باز هم کم بود . رفتم بوفه ی عمو ایرج (بوفه ی پزشکی)دوباره یه سری کارتون گرفتم ولی گفت اگر باز هم میخوای باید یه ساعت دیگه بیای . ساعتی بعد برگشتم تا بقیه رو هم جمع کنم. (شاید خیلی آشنا نباشید ولی من خیلی وارد شده ام . باید یک سری فرایند ها انجام بشه تا کارتون ها قابل حمل بشن). بعد از اینکه کارم تموم شد کارتون جمع کن اصلی اومد. گفت کجا می بری کارتونا رو . اینا رو همیشه من میبرم . گفتم با مغازه دار هماهنگ کردم. کم مونده بود دعوامون بشه . کارتونا رو که میبردم گفت راضی نیست لااقل نصفش رو بذار. یکیش رو گذاشتم و گفتم اگه اضافه اومد اضافیش رو برات میارم. خلاصه کار نمایشگاه تا  8:30 شب طول کشید . آخرش هم کلی کارتون اضافه اومد. طبق قول قبلیم همش رو تا کردم و تا بوفه پزشکی بردم. خلاصه زندگی کارتون جمع کن ها رو از نزدیک لمس کرده بودم . تجربه ی با حالی بود.

گاهی اوقات فکر میکنم کار اجرایی این طوری چقدر راحت تره از مثلا مدیریت کردن یه مجموعه متشکل از یه سری انسان که باید عمیقا معتقد باشی همه اونها از تو خیلی بهترند و باهات فاصله ی زیادی دارند . هم مدیر باشی و هم خاضع . هم ایراد بگیری و مطالبه کنی و هم احساس برتری نکنی. البته برای یه روز و یه هفته راحت تره و احتمالا نفسم بیشتر از این رو نمیتونه تحمل کنه.

خدا هممون رو هدایت کنه
اللهم عجل لولیک الفرج
  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


سال 88 بعد از این که معلوم شد طلا شدم و از کنکور آزاد ، رمان من او ی امیرخانی را خواندم . بسیار زیبا و تاثیر گذار بود . مدتی بعد مقاله ای نوشتم . بیشتر به بهانه ی رمان بود ولی نظرات من در باب منزلت عشق و عقل را بازتاب میداد .


مقاله ای  که در گذشته نوشتم را بدون تغییر می توانید از اینجا دانلود کنید .




  • محمد حسین متالهی اردکانی