موتٌ فی عزِّ خیرٌ من حیاه فی ذل

مشخصات بلاگ
مطالب پربحث‌تر

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


برای اجرای کارهای بزرگ و سخت نیاز به اجرای مدل های کوچک و راحت داریم. قبل از ساختن آن ساختمان های عظیم، ماکت میسازیم. یا قبل از زلزله برای شبیه سازی زلزله، مانور زلزله برگزار میکنیم. شاخصه ی مانور ها این است که راحت تر قابل اجرا هستند. به ما کمک میکنند شرایط واقعی را تا حدودی حس کنیم. 

خدا هم برای ما مانورهایی قرار داده است. ماه رمضانش مانور سبک زندگی اسلامی است.زمان را کوتاه کرده و پاداش و عقابش را شدت بخشیده تا ما را برای خوب زندگی کردن حداقل برای یک ماه انگیزه بخشد. تا زیبایی زندگی خدایی را بچشیم. تا آن دنیا حجت بر ما تمام باشد که لذت عبادت را چشیده ایم و باز خدا را در تمام زندگیمان عبادت نکرده ایم.

نماز ، روضه ، اعیاد و مصائب اهل بیت  و ...  همه مانور هستند. برای بندگی در تمام زندگی ، برای شاد شدن با شادی اهل بیت و ناراحت شدن با نارحتی اهل بیت در هر لحظه از زندگیمان

ولی مقصود من هیچ کدام از این مانورها نیست. از عشق زمینی میخواهم بگویم. همان عشقی که دختر و پسرها گرفتارش می شوند. از آن رابطه ی هیجانی عاطفی خودخواهانه نیز نمی گویم. منظورم روابطی انسانی که حول معامله ی محبت ایجاد می شوند نیست. منظورم همان عشقی است که در آن بی دریغ و بدون توقع جبران، محبت می کنیم. همانی که معمولا پس از ازدواج ایجاد می شود.


ضَرَبَ‌ اللَّهُ‌ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ‌ شُرَکَاءُ مُتَشَاکِسُونَ‌ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ‌ هَلْ‌ یَسْتَوِیَانِ‌ مَثَلاً الْحَمْدُ لِلَّهِ‌ بَلْ‌ أَکْثَرُهُمْ‌ لاَ یَعْلَمُونَ‌
خداوند مثالی زده است: مردی را که مملوک شریکانی است که درباره او پیوسته با هم به مشاجره مشغولند، و مردی که تنها تسلیم یک نفر است؛ آیا این دو یکسانند؟! حمد، مخصوص خداست، ولی بیشتر آنان نمی‌دانند.

بیشتر ما درگیر خدایان متعددیم. خدایانی که اربابان دل ما هستند. هر کدام زنجیری دارند که ما را با آن به سمتی می کشند. هر کدام ما را از نور به سمت ظلمتی می کشانند. خدایان متعدد ما را از نور واحد به ظلمات متکثر وارد میکنند! والذین کفرو اولیاهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات
افسارمان به دست این اربابان متکثر است.
گاهی مقام و شهرت ما را می کشد گاهی مال و ثروت
گاهی تفاخر و تکبر ما را می کشد گاهی شهوت جنسی
گاهی شکم ما را می کشد گاهی ریا و تظاهر
گاهی حب نزدیکان ما را می کشد گاهی حسادت
گاهی بتی که از خداباوری خود ساخته ایم ما را میکشاند
و ...
و این اربابان گاهی با هم دعوا هم میکنند. در مورد دعوایشان بعدا صحبت میکنم. اینجا تمرکزم روی تکثرشان است. اربابان متعدد و ضعیف. مرکبی را به ذهن متبادر می کند که هزاران تسمه ی کوچک و بزرگ به افسارش بسته اند و هر کسی او را به سمتی میکشاند. این حالت را خیلی هامان تجربه کرده ایم. میتوانیم یک صبح تا شبمان را تحلیل کنیم و ببینیم در هر لحظه تحت فرمان کدام ارباب بودیم.
و خدا قطعا بین این خدایان نیست که اگر باشد آنقدر قدرتمند است که جایی برای دیگر اربابان نمی گذارد. و ما در دنیای تکثرها گرفتار شده ایم. جایی که همه دست به دست هم داده اند تا غفلت کنیم. تا خدا را فراموش کنیم. انسان باشیم و فراموشکار. تا خودمان را از بند یکی از این خداها آزاد میکنبم دیگری افسارش را دور گردن ما میاندازد. آنقدر زیادند که جلوی تفکر ما را میگیرند. جلوی تمرکز ما را میگیرند. و خاصیت این دنیای مدرن هجوم حداکثری این اربابان ضعیف ولی بسیار متعدد است.
ظلم بود در حق ما اگر خدا لذت داشتن دلی که یک ارباب را بیشتر ندارد را به ما نمی چشاند. برای زندگی توحیدی ، برای جدا شدن از تکثر و رسیدن به وحدت نیاز به مانور داشتیم. و مانور رمانتیک خدا همان عشق و محبتی است که بین زن و مرد جعل میکند.
وقتی هیچ چیز به نظرت خوش مزه نمی آید مگر همراه با لبخند او باشد
وقتی زیبایی به تو نفوذ نمی کند چون حس میکنی به سرچشمه ی زیبایی رسیده ای
وقتی شامه ات کور شده و فقط با بوی او بیدار می شود
وقتی تعریف و تمجید دیگران برایت رنگ می بازد و رضایت او تنها معیار رضایت تو است
وقتی تحقیر دیگران ناراحتت نمیکند چرا که او برای تو ارزش قائل است
وقتی هیچ سلیقه و تدبیری برایت نمی ماند و همان می خواهی که او بخواهد
وقتی بیماری اش بیمارت میکند و شادی اش شادت میکند
وقتی بیماری اش در کنار عجزت، تو را شرمنده میکند. شرمنده از این که وجود داری
وقتی عذرخواهی میکنی که وجود داری

در این هنگام است که می فهمی داشتن دلی که تنها یک صاحب دارد چقدر لذت بخش است. و تازه می فهمی که چقدر بدبختی که ارباب ارباب دلت را تا به حال نیافته ای.
و خدا اینگونه با مانور عشق، زندگی توحیدی را تبلیغ می کند. عشق زمینی کوچک لقمه ایست از آن سفره ی دل انگیز عبودیت و بندگی خدا. و لابد برای همین است که خدا مزدوجین را بیشتر از مجردین دوست دارد

و تازه زمان شرمنده شدن است.

پی نوشت:
1- با جرقه ی نظرات شهید مطهری درباره ی عشق



  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


امروز میخواهم درباره ی کلماتی مثل نصیحت پذیری، انتقاد پذیری، موعظه، واعظ و ناصح صحبت کنم. ببینیم نصیحت پذیری چه چیزهایی نیست!

نصیحت پذیری کنترل خشم پس از شنیدن نصیحت نیست.

نصیحت پذیری لبخند ملیح هنگام شنیدن نصیحت نیست.

نصیحت پذیری نشویق ناصح هنگام موعظه کردنش نیست.

نصیحت پذیری بحث منطقی و آرام برای توجیه اشتباه واعظ نیست

نصیحت پذیری حتی ایجاد رضایت در موعظه کننده و موثر نشان دادن موعظه ی او نیست.


نصیحت پذیری سعه ی صدر ما برای شنیدن انتقاد ها نیست بلکه از جنس تسلیم است. از جنس کرنش و خشوع است.نصیحت پذیری نگاه از موضع پایین به بالاست. کرنش دربرابر چه؟ چه چیزی در موضع بالا قرار گرفته که از پایین به او باید نگاه کرد؟
آیا این نقش را واعظ بازی میکند؟

واعظ کیست؟ یا چیست؟

واعظ نه تنها آن عالم ربانی است بلکه گاهی آن کودک خردسال که هنوز درست حرف نمی زند هم هست.
واعظ نه تنها آن انسان دلسوز و مهربان بلکه گاهی انسانی مغرور ، از خود راضی و بدخواه است.
واعظ نه تنها بشر که گاهی نوشته ی روی دیوار یا رفتار سگ انتهای کوچه است.
واعظ نه تنها دوست بلکه گاهی دشمن است.

آیا نصیحت پذیری یعنی کرنش و تسلیم در برابر واعظان؟! قطعا نه! نصیحت پذیری تسلیم در برابر حق است و واعظ چیزی نیست جز حامل حق. اصل آن حقیقت است که واعظ حمل میکند و نه واعظ.

نصیحت پذیری یعنی آمادگی قلب برای تسلیم شدن و کرنش کردن در برابر حرف حق، حاملش هر چه میخواهد باشد. نصیحت پذیری تسلیم بعد از تشخیص است. تشخیص حق. انسانی که نقیض کلام واعظ را به عنوان حق تشخیص می دهد و تسلیم می شود نصیحت پذیر است. لزومی ندارد واعظ همان حقی را که حمل میکند را حقیقت بداند بلکه ممکن است آن را باطل بداند.

آیا نصیحت پذیری فقط تسلیم است؟ نصیحت پذیری واقعی فراتر از تسلیم اعضا و جوارح است. نصیحت پذیری واقعی تسلیم عقل و ذهن ماست. نصیحت پذیر درست بودن حق را با عقلش تصدیق و دست های عقلش را بالا می برد. نصیحت پذیری از این هم فراتر است. چه بسا عقلی که تسلیم شده و قلبی که هنوز یاغی است. نصیحت پذیری تسلیم قلب ماست. نصیحت پذیر کرنش می کند ولی با رغبت و با رضایت. تسلیم شدن اعضا و جوارح و یا حتی تسلیم شدن عقل برای هر انسانی دردناک است. ما انسان های خودخواه که قلب هایی یاغی داریم همیشه از کرنش و تسلیم بیزاری می جوییم. رضایت و کرنش در وجود آدمی جمع نمی شود مگر آنکه قلبش تسلیم شده باشد.

نصیحت پذیری از جنس عشق است. یکای شان یکی است. قلب تسلیم شده  را فقط در سینه ی عاشقان می یابیک؛ چرا که عاشق خود را ارزشمند میداند فقط و فقط برای تسلیم بودنش در برابر معشوق. تنها افتخارش بی اختیاری و کرنش اوست.

نصیحت پذیری عشق عاشق است. قلب بشر رضایت واقعی را فقط به ازای معشوق=خدا تجربه میکند. خدا او را این طور آفریده. ولی خب قلب هر انسانی در هر لحظه صاحبی دارد و این صاحب اگر خدا نباشد رضایت واقعی حاصل نمی شود. صاحب هایی که خدا نیستند به جای رضایت، سرخوشی و هیجان و بعد سرخوردگی به او هدیه میدهند. و همه ما این لحظات تلخ را تجریه کرده ایم.


برمی گردم و حرفم را اصلاح میکنم. نصیحت پذیری همان کرنش ما در برابر واعظ است. واعظ واقعی آن حامل نیست بلکه صاحب قلبمان است. همه انسانها در همه لحظات نصیحت پذیر هستند.

اما نصیحت پذیر واقعی که طعم رضایت واقعی را می چشد فقط عاشقان خدا هستند


پی نوشت:


خدایا آن زمانهایی را که نصیحت پذیر نفسمان بودیم را ببخش

خدایا همه زندگیمان را ببخش !

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الهادی


موتور احساس، فرمان اراده و چراغ عقل


در جاده زندگی هر کسی به سمتی می رود. عقل، چراغ ماشین من و شماست. مسیر پیش رو را روشن می کند. چراغ، قوه محرکه نیست. موتور نیست. پیشران نیست. فقط نشان می دهد. موتور ما احساسات ماست. عشق و نفرت ما، حب و بغض ما، میل ها و جذبه ها و کشش ها. موتور بعضی هامان قوی است و موتور بعضی ضعیف. داشتن موتور قوی احساس و چراغ پرنور عقل مشکل را حل نمیکند. ماشین سیستم هدایت نیرو می خواهد. فرمان و کلاچ و ترمز میخواهد. اگر اراده ات ضعیف باشد انرژِی موتور را نمی توانی در جهتی که عقل بهت نشان داده مصرف کنی و آن را هدر داده ای. موتور الگانس رو بزارن روی ژیان چی میشه؟! سیستم هدایتش کم میاره. طرف نمیتونه ماشین رو تو سرعت بالا کنترل کنه. همه داستان این نیست. در جاده فقط جلو پایمان را میبینیم. ولی محتاجیم کمی دورتر را هم ببینیم.

به دست انداز نزدیک می شوید.

جاده باریک می شود.

مسیر لغزنده است.

انتهای مسیر مسدود است.

قم سمت راست، تهران سمت چپ


ما نیاز به تابلو داریم. عقل نور میندازد تا جلویمان را ببینیم و از همه مهم تر تابلو ها را ببینیم. تابلو ها رو دانای کل داستان گذاشته. کسی که از همه چیز خبر داره ، از بالا ما رو نگاه میکنه و دوست داره ما به مقصد برسیم. اصلا خودش در مقصد نشسته منتظر ما!

خدایا نگذار موتور ماشینمان به صورت نامتناجس با چراغ و فرمانمان ارتقا یابد. سوء تفاهم نشود. از ارتقا موتورمان خوشحالیم حتی میخواهیم بیش از اینها موتورمان را قوی کنی. ولی خواسته ما این است که فرمان و چراغمان رو هم با همین سرعت بالا ارتقا بدی. همه چیز به دست توست و تو به همه چیز توانایی

خدایا همان اندازه که موتورمان را قوی می کنی نور چراغمان را هم زیاد کن. قبلا با سرعت کم اگر درفاصله 10 متری هم دیوار رو میدیدیم فرصت داشتیم بایستیم ولی امروز با سرعت بالایمان مجبوریم جلوتر ها را ببینیم. انک علی کل شی قدیر

خدایا اگر این کار را نکنی اسراف کار می شویم. بخشی از نیروی موتورمان را هدر میدهیم. دور خودمان میچرخیم، به در و دیوار میزنیم، چپ میکنیم و ...  کاری کن که حتی ذره ای از نیروی موتورمان در مسیر های بیهوده هدر نرود. کمکمان کن از تمام نیرویش برای انجام وظیفه استفاده کنیم.

الهی آمین

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الهادی


زندگی چقدر شبیه به یک تئاتر است. من و شما هم بازیگرانی هستیم که در صحنه بازی می کنیم.

قرآن هم همین رو میگه : انما الحیاة الدنیا لعب و لهو   ، دنیا چیزی جز بازی یک سری بازیگر نیست


در صحنه نمایش مهم ترین دغدغه یا شاید تنهای دغدغه ی بازیگر این است که زیبا بازی کند. همانطور که از او خواسته اند.

بازیگر بیش از همه ی تماشاگر ها میداند که همه چیز خیالی است و وقایعی که در صحنه رخ می دهد واقعی نیستند،

به همین خاطر او از هیچ اتفاقی در صحنه ی نمایش نه ناراحت می شود و نه خوشحال. تنها چیزی که میتواند او را خوشحال کند بازی خوب خودش است و فقط بازی بد اوست که ناراحتش می کند. بازی دیگران تاثیری در او ندارد

او هیچ وقت به دیگر بازیگران حسودی نمی کند چون میداند جایگاه هر بازیگر را کارگردان تعیین کرده و بازی که تمام شد همه پشت صحنه مثل هم هستند، پس دلیلی برای حسودی وجود ندارد.

او از بازیگری که نقش خیانتکار را بازی می کند دلگیر نمی شود و کینه نمی گیرد. هم چنین از دزد، از قاتل، از ظالم و ...  اصلا کینه معنایی ندارد. شاید این بازیگران را هم برای اجرای خوب نقششان تحسین کند!

یک بازیگر متعهد اصلا ذهن خود را درگیر دیگران نمی کند. تمام فکر و ذهنش این است که طوری بازی کند که کارگردان تحسینش کند.

نه تنها کینه به یک بازیگر راه ندارد بلکه عاشق دیگران هم نمی شود. بازیگری که عاشقانه ترین نقش ها را برای معشوقش در صحنه بازی می کند، خوب میداند که عشق را بازی می کند و واقعا عاشق نیست. شاید تماشاگران در بازی او محو شوند و او را عاشق بپندارند ولی او فقط عاشق این است که خوب بازی کند.

بازیگری که از مرگ نزدیکانش در صحنه گریه می کند، از اینکه خوب بازی می کند چقدر شاد است!

بازیگر بازی بودن بازیگریش را چقدر خوب می فهمد!


پی نوشت :


اگر کارگردان از بازیگر بخواهد که برای طبیعی شدن بازیش واقعا از ظالم کینه به دل بگیرد قطعا بازیگر سعی میکند کینه به دل بگیرد تا طبیعی تر بازی کند. ولی این کینه را برای ظالم بدست نیاورده بلکه برای کارگردان نفرت را درخودش ایجاد کرده. نه برای کارگردان هم نیست . نفرت را برای خودش ایجاد کرده تا بازیش دلنشین تر شود. شاید هم گاهی عشق را در خود ایجاد کند تا بازیش زیباتر شود.

خلاصه نه نفرتش ربطی به ظالم دارد و نه عشقش ربطی به معشوق
همه چیز برای خودش است.



  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم رب الحسین

 

هنوز پدر نشده ام (حتی همسر هم !) و ارتباطات پدر و پسری را خوب نمی فهمم

ولی دست و پا شکسته چیزهایی دیده‌ام

 

هنگام خداحافظی به سمت تهران حسرت را در نگاه پدرم به وضوح دیده ام

در حالی که میدانند به زودی، سالم و سرحال، باز خواهم گشت

 

هنگام هر وصل بعد از فراق های کوتاه، گرمی و فشار آغوش او را دیده ام

در حالی که این وصل ها بارها تکرار می شوند

 

هنگام خداحافظی نگاه ممتد او به من تا مرز محو شدنم را دیده ام

در حالی که میدانند این آخرین باری نیست که قد و بالایم را می‌بینند

 

هنگام فراق، اگر کمی طولانی شود، زبان سردشان را که نشان از دلتنگی و اعتراض دارد را دیده ام

در حالی که من پسری نیستم که دوری اش سخت باشد

 

هنگام سفر اصرار همیشگی شان برای خرید بلیط سریع‌السیر  جهت دیداری سریع تر، هر چند ساعتی بیش نباشد، را دیده ام

درحالی که من همیشه فراموش می کنم و همیشه بلیط عادی میگیرم

 

هنگام صحبت صلابت پدرانه اجازه نمی دهد، ولی احساسات لطیف و عریان‌ترشان را در توصیفات واسطه ها به وضوح دیده ام

درحالی که من علی اکبر نیستم

درحالی که پدر، حسین(ع) نیست

 

یا حسین

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


برادر کوچکترم محمدحسن کلاس پنجم بود . یک بار دسته جمعی با هم رفتیم استخر و خیلی بهش خوش گذشت. وقتی اومدیم بیرون یکدفعه با حسرت گفت خیلی حیف شد. اصلا به یاد خدا نبودیم.

گفتم حالا اگه مسجد رفته بودیم اینقدر حسرت خوردن داشت. اومدیم استخرا !

گفت : تو مسجد که همه به یاد خدا هستن. اگر وقتی بهت خوش میگذره به یاد خدا باشی هنر کردی.

اندر کف بصیرتش مبهوت شدم !


حالا از حریم مسجد خارج شدم تا امورات زندان دنیا را پیگیری کنم. امیدوارم اینجا به یاد خدا باشم. اینجا اگر به یاد خدا باشم هنر کرده ام . وسط خوشی ها و سختی ها . وسط کثرت ها


الهی و ربی والجعل قلبی بحبک متیما

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


سال 88 بعد از این که معلوم شد طلا شدم و از کنکور آزاد ، رمان من او ی امیرخانی را خواندم . بسیار زیبا و تاثیر گذار بود . مدتی بعد مقاله ای نوشتم . بیشتر به بهانه ی رمان بود ولی نظرات من در باب منزلت عشق و عقل را بازتاب میداد .


مقاله ای  که در گذشته نوشتم را بدون تغییر می توانید از اینجا دانلود کنید .




  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله الرحمن الرحیم


قربان جلوه گاه تعبد است و آن را به اوج می رساند . تعبدی که فلسفه  خلقت ماست . و ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون .

هضم این آیه  گاهی سخت است. یعنی غایت ما این است که خدا را عبادت کنیم ! نماز بخوانیم و شب ها را با راز و نیاز به صبح کنیم؟ معنایش را وقتی میفهمی که عشق را فهمیده باشی . خدایی بود و مخلوقاتی مجبور که جز راه حق و راه خدا راه دیگری را نمی پیمودند . خدا موجودی آفرید که اختیار داشت! سوالی برای فرشتگان پیش آمد . اگر خدا سرچشمه هر خیر است چرا موجودی بیافرینیم که بتواند از بهترین فاصله بگیرد؟ چرا موجودی بیافرینیم که می تواند خون بریزد و فساد کند؟ از خدا پرسیدند و خدا چه خوب پاسخ آنها را داد . گفت من چیزی می دانم که شما نمی دانید و شاید بیش از این نمی توانستند بفهمند . به نظر حقیر آنچه خدا می دانست و آنها نمی دانستند این است که جز بر بستر اختیار، عشق بنا نمی شود . مگر موجود مجبور اصلا عشق را می فهمد؟ عشق یعنی خود را باختن برای معشوق، عاشق یعنی بی هویتی که تنها هویتش عشق معشوق است ، یعنی عنان خود را به دست معشوق دادن و برای رسیدن به این باید انتخاب کنی. اگر مجبور باشی که عاشق نیستی. باید در جنگ درونی خود بر سر دوراهی ها گداخته شوی، داغ شوی تا شکل بگیری . شکلی که معشوق می خواهد . عشق یعنی بندگی . این آن چیزی است که فرشتگان نمی دانستند .

آمده ایم برای بندگی . برای این که هر لحظه از زندگیمان در راه او باشد . هر چه او می خواهد بخواهیم و هر چه او می گوید انجام دهیم . سوال اینجاست که چگونه بفهمیم معشوق چه می خواهد ؟

اولا اگر عاشق شدی راه را نشانت می دهند . الذین جاهدو فینا لنهدینهم سبلنا

ثانیا ابزار هایی داریم برای کشف مطلوب معشوق تا به آن دل سپاریم . وحی از طریق انسان های برگزیده مجرای اطلاعاتی معشوق با بشر است. فطرت و وجدانی داده که ما را به سوی خوبیها می کشاند و از بدی ها نهی می نماید . عقلی به ما داده که حجت را بر ما تمام کرده و پیامبر درونی ماست. مهم این است که بفهمیم این ها ابزار هستند . نکند زمانی این ابزار ها برای ما خدایی کنند!

و عهدی بسته شده است از روز نخست که مفاد آن تلاش برای اغوای انسان است تا روز قیامت و باید هشیار بود .

قربان سخت ترین امتحان بود و هست . ابراهیم قطعا در برابر کفر و شرک شکست نمی خورد . اینها امتحانات ساده ای هستند و مبارزه با آنها هم خیلی ساده است . آزمون سخت آزمونی است که به صورت ظاهری حرف خدا را در برابر همان ابزار های خداداد قرار می دهد . اسمش را میگذارم تناقض بین خواست خدا و تعقل و اخلاق حداقلی . عقل و وجدان همه انسانها آنها را از کشتن فرزند نهی می کنند . ابراهیم سربلند شد زیرا یقین داشت که غایتش تعبد است . تناقض بین قول خدا و عقلی که خود خدا به او داده بود او را گیج نساخت . عاشقانه عمل کرد . عقلش برایش بت نشده بود . وای اگر این عقل و این وجدان حداقلی برای ما بت شوند . چرا می گویم حداقلی؟ چون عقل جامع و حداکثری ، حدود خود را می شناسد ، خدایی خودش را نفی می کند ، متواضع است و به خطاپذیریش معترف.

و چند مثال میزنم از افرادی که در همین جنگ شکست خورده اند . چه بسیار بودند افرادی که پس از جمل و صفین و نهروان ، امیر المومنین را مورد عتاب قرار میدادند که چقدر خون ریخته شد و تو مسئولی! با اخلاق حداقلی به جنگ حق می رفتند . همه انسان ها از خونریزی نفرت دارند و این یک مسئله فطری است ولی وقتی بصیرت نباشد همین احساس درونی که باید منشا تعالی انسان باشد دست آویز جبهه باطل می شود برای سرکوب حق .

بعد از یکی از غزوات، غنایم نامساوی توزیع شد و به تازه مسلمان ها غنیمت بیشتری رسید . یکی آمد و متعرض پیامبر شد که چرا عدالت را رعایت نمی کنی ؟! این یعنی بت شدن عقل حداقلی . عقلی که نمی فهمد فعل پیامبر مطابق خواسته خداست ، به خود این اجازه را می دهد که به خدا متعرض شود . عقلش خدا شده است برایش ( البته پرسش برای آگاهی ایرادی ندارد و این فرد متعرض می شود و نه اینکه پرسشی کند تا ایراد استدلال خود را بفهمد )

و چه زیبا در مکتب ما این عاشقانه عمل کردن موج می زند . آمده ایم که بنده باشیم . اختیاری که خدا به ما داده را با دست خود به دور اندازیم و افسار به دست معشوق دهیم و محدود به او شویم . آمده ایم تا آزاد شویم ، محدود به بی نهایت مطلق

الهی اغننی بتدبیرک لی عن تدبیری و باختیارک عن اختیاری

خدای من ! مرا با تدبیرت ، از تدبیر خودم بی نیاز کن و با اختیار خودت از اختیار خودم بی نیاز کن !

فرازی از دعای امام حسین در روز عرفه

حتما داستان یار امام صادق را شنیده اید که به محض ورود به محضر امام ، دستوری می گیرد از ولی که وارد تنور شود و بدون سوال وارد تنور سوزان می شود ! در وهله اول باید تلاش کنیم به قول معشوق واقف شویم . این وعده خداست که اگر مجاهدت کنیم طریق خدا را می یابیم . بعد از این دیگر فقط عاشقانه عمل کردن است و بس . و عقل تنها یکی از ابزار های ماست برای کشف مطلوب معشوق .

نفهمیدن این مسائل سبب می شود در مواجهه با احکامی چون حکم مرتد ، ارث زن و سنگسار و غیره ، نسبت به دین بدبین شویم . به جای آنکه بررسی کنیم کجای استدلال هایمان غلط است به قرآن شک می کنیم! رد پای شیطان را میتوان حس کرد وقتی با همان روح لطیف خدادادی که تحمل دیدن سنگسار را ندارد به جنگ حق می رویم .  

قطعا مخاطب مقاله این حقیر کسانی هستند که ایمان دارند خدایی جز الله نیست و  قرآن کتابش و محمد (ص) آخرین پیامبر اوست . اگر این اعتقادات نباشد بحث ها را باید از جایی دیگر شروع کرد. انشاا... ادامه دارد.

 یا رب یارب یارب اسئلک بحقک و قدسک و اعظم صفاتک و اسمائک ان تجعل اوقاتی من الیل و النهار بذکرک معموره و بخدمتک موصوله و اعمالی عندک مقبوله حتی تکون اعمالی و اورادی کلها وردا واحدا و حالی فی خدمتک سرمدا

الهی آمین


  • محمد حسین متالهی اردکانی