موتٌ فی عزِّ خیرٌ من حیاه فی ذل

مشخصات بلاگ
مطالب پربحث‌تر

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شکاکیت» ثبت شده است

بسم الله الهادی


در نوشته ی قبل از دیدگاه پراگماتیستی یک تکامل گرا ، لیبرالیزم را نگاه کردیم. دیدیم که چگونه لیبرالیزم سعی دارد با نهادینه کردن نوعی از شکاکیت توده ها را منفعل کند تا ظلم پذیری به جای یک ضد ارزش به ارزش مبدل گردد و این گونه ظلم و استثمار نهادینه شود.

در این نوشته می خواهم رویکرد تکاملی را نقد کنم. و توضیح دهم که تکامل گرایی افرطی هم نوعی از شکاکیت هست و منجر به انفعال می شود.

تکامل گرایی افراطی یعنی سعی در بسط دادن مدل تکامل داروینی به همه شئون زندگی. در این نوشتار سعی شده این رویکرد نقد شود

1- این بسط دادن هیچ توجیه عقلانی ندارد. در واقع تکامل داروینی حتی بین موجودات زنده از لحاظ عقلی اثبات نشده چه رسد به اینکه به دیگر شئون زندگی بسط داده شود. تکامل مدلی است که در بهترین حالت می تواند تنوع زیستی و تاریخ حیات را تبیین کند و هیچ دلیلی ندارد این تبیین همان واقعیت باشد. ممکن است همه ی موجودات به صورت مستقل توسط القی خلق شده باشند اما خالق به صورتی خلق کرده باشد که تبیین تکاملی ممکن شود! این احتمال نشان می دهد تکامل در بین موجودات زنده در حد دیگر مدل های علمی معتبر است و یقین فلسفی نسبت به آن وجود ندارد. توانایی بسط دادن این مدل به دیگر ساحت های زندگی بشر دلیل بر صحت این کار نیست. و واقعا هیچ دلیلی وجود ندارد که اثبات کند تبیین تکاملی درست است و دیگر تبیین ها غلط است. البته شایان ذکر است گرایش به نگاه تکاملی به تمام ساحات زندگی یک دلیل درونی دارد. رویکرد تکاملی به زندگی و پدیده ها به ما کمک میکند نقش هر گونه واقعیت فرا مادی را راحت تر انکار کنیم. هر کسی نسبت به واقعیات فرا مادی و نسبت به مفاهیمی مثل خدا و آفرینش و ... بدبین باشد و آنها را نا معتبر بداند، به شدت به این رویکرد متمایل خواهد شد.

2- چنین تکامل گرایی به شکاکیت منتهی می شود. چرا که از نظر تکامل گرا هیچ ارزشی و هیچ ضد ارزشی وجود ندارد. خوب و بدی نیست. پرسش از واقعی بودن ارزش ها را به واقعی بودن آگاهی ها و معرفت ها هم تعمیم می دهیم. آگاهی های یک حیوان آیا لزوما با واقعیت ارتباط دارد؟ از نگاه تکاملی ارتباطی بین صحت و درستی یک گزاره و اهمیت تکامی آن وجود ندارد. هر آگاهی و معرفتی ممکن است در عین غلط بودن، برای معتقدینش سودمند باشد، پس از لحاظ تکاملی انتخاب می شود.

در واقع حقایق کشف نمی شوند بلکه معرفت و آگاهی فقط در صورتی ایجاد و انتخاب می شود که موفقیت تولید مثلی را افزایش دهد.

به دیگر سخن باید به تکامل گرا گفت مگر نه این است که مغز تو و ذهن تو ، قواعد منطقی که تو با آنها فکر میکنی و هر گونه آگاهی که تو داری در یک روند تکاملی ایجاد شده اند؟ اگر چنین است تنها تنیجه گیری درست این است که: همه ی آگاهی هایی که بدست می آوریم چون تضمین کننده ی تولید مثل بیشتر ما و اجداد ما بوده وجود دارند. و نه به خاطر اینکه واقعیت دارند. پس نمی توان به صحیح بودن هیچ معرفتی یقین داشت.

3- پارادوکسی که هر شکاک در افکارش دارد را در تکامل گرا هم می توان یافت. تکامل گرا همه چیز را غیر واقعی و صرفا حاصل یک روند تکاملی می داند. می توان از او پرسید این اعتقاد که تکامل در زندگی جاریست و تکامل است که همه چیز را ایجاد کرده، درست است یا نه؟ شما به این گزاره یقین داری یا نه؟  مگر نه این است اعتقادات و آگاهی ها و اصلا روش تفکر انسان در روندی تکاملی ایجاد شده اند؟ اگر یک انسان به درستی تکامل، معتقد باشد به خاطر منفعت های تکاملی این اعتقاد بوده و اگر انسان دیگری به بطلان مطلق تکامل معتقد باشد باز به خاطر منفعت های تکاملی این اعتقاد است. پس همان طور که نمی توان بین ارزش های مختلف قضاوت کرد بین اعتقاد به درستی و غلطی تکامل هم نمی توان قضاوت کرد. تناقض اینجاست که تکامل گرا با فرض جاری بودن تکامل در همه ی عرصه ها استدلال کردن را شروع می کند و نهایتا خودش به اصل و زیر بنای اسدلال هایش که اعتقاد به وجود یک روند تکاملی بوده شک میکند !!  در واقع او یقین دارد که باید به همه ی گزاره ها شک کرد !!

4- یک تکامل گرا فردی بدون آرمان است. هیچ هدفی برای زندگی خودش متصور نیست. برای هیچ ارزشی در زندگیش تلاش نمی کند. تکامل گرا در واقع زندگی را بسیار پوچ و بی معنا می بیند. از آنجایی که به درستی و غلطی هیچ گزاره ای یقین ندارد کاملا منفعل است


زندگی بسیار سختی دارد


خدا را به خاطر نعمت یقینش شکر




  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله الهادی


در این نوشته سعی کردم لیبرالیزم رو از منظر یک تکامل گرای افراطی بررسی کنم. در شماره ی بعد حرفهای تکامل گرا را نقد خواهیم کرد. با این حال نگاه از زاویه دید تکامل گرا هم نکات قابل تاملی به ما درباره لیبرالیزم می آموزد.


از ترجمه ی تکامل برای کلمه ی evolution بدم میاد! اصلا بهش نمیاد. چرا که تکامل ، کامل شدن و بهتر شدن و این چرت و پرتها رو به دهن تداعی میکنه در صورتی که در طبیعت چنین چیزهایی وجود نداره. البته این مفاهیم غیر واقعی و ذهن ساخته، خود در تکامل ایجاد شده اند و حالا که ما تکامل را دریافته ایم نباید فریفته ی آنها شویم. 

محور تکامل محدودیت منابع و در نتیجه رقابت موجودات بر سر بقا بین منابع است. تنازعی که طی آن قوی ترین ها انتخاب شده و بقیه از بین می روند. دقت کنید که قوی تر به معنی بهتر نیست. بهتری وجود ندارد بلکه قوی تر یعنی همان کس که احتمال زنده ماندن و تولید مثل کردنش بیشتر باشد. محوریت تکامل یک گزاره ی بدیهی و انکار ناپذیر است. محور تکامل این است که آنهایی که به احتمال بیشتری زنده می مانند، واقعا به احتمال بیشتر زنده میمانند و بقیه میمیرند !!

البته تکامل علاوه بر محور به بستر هم نیاز دارد. بستری که در آن تنوع بین موجودات و توارث صفات تضمین شود. بستری که در آن تغییرات بتوانند در طول زمان تجمع پیدا کنند. بستری که زیست شناسان تکامل را در آن می جویند، DNA است. توارث را انتقال نسل به نسل این ماده و تنوع را با جهش های تصادفی تضمین می کنند. بسیار ساده است ولی در کنار هم سیستم زیبایی می سازد که حیات را ایجاد میکند. البته باید عذرخواهی کنم که از عبارت بی معنایی مثل زیبایی استفاده کردم چرا که زیبایی وجود ندارد . این مفهوم ایجاد شده است چون احتمالا کسانی که طبیعت را زیبا می پنداشتند موفقیت تکاملی بیشتری داشته اند!

میخواهم از تغییر بستر تکامل حرف بزنم. وقتی که تکامل DNA در گونه ی انسان هر روز منجر به پیچیده تر شدن ساختار مغز او میشد تا بتواند در برابر محیط متغیر رفتار های پیچیده تری انجام دهد و قدرت حل مساله پیدا کند. افزایش قدرت مغز تا جایی پیش رفت که انسان توانست حجم زیادی از اطلاعات را در مغز خود ذخیره کند. هم چنین سیگنالینگ ساده ی بین موجودات در انسان روز به روز پیچیده تر شد و امکان انتقال اطلاعات پیچیده را فراهم کرد. این گونه بود که تکامل در بستر ژنوم، بستری جدید برای تکامل معرفی کرد. تکاملی که گاهی نامش را تکامل فرهنگی می گذاریم. بستری که در آن تنوع افکار و عقاید و روش ها حاصل تجربه های متفاوت است و توارث آنها حاصل فرایند انتقال اطلاعات در قالب تربیت در یک خانواده است. بستری که این امکان را فراهم میکند تا صفات جدید یا بهتر بگویم افکار جدید با افکار قبلی جمع شوند و محفوظات بشر روز به روز افزایش یابد. در این بستر کسانی انتخاب می شوند که باهوش تر باشند و قواعد طبیعت را بهتر دریابند در تنازع بقا بر دیگران پیروز شوند. و باز هم تاکید میکنم پیروزی مفهوم متعالی و دوست داشتنی نیست بلکه ترجمه همان اتفاق ملموسی است که طی رقابت می افتد که بعضی می روند و بعضی می مانند و بیشتر می شوند.

در بستر همین تکامل فرهنگی و ژنومی است که بسیاری از ویژگی های نوع انسان شکل می گیرد. ارزش های اخلاقی همه حاصل انتخاب گروه هایی است که با همکاری های درون گروهی و فداکاری متقابل بر گروه های دیگر چیره شده اند. آنچه باعث شده ما گاندی را خوب تر از هیتلر بدانیم همان ویژگی هایی است که برای ایجاد جوامع کارامد مورد نیاز بوده اند.

نه تنها ارزش های اخلاقی بلکه ضد ارزش ها هم واقعی نیستند. حرص و آز که ما آن را بد میدانیم ترجمه تلاش انسانها برای بقا بیشتر است. آنچه وجود دارد تکامل است و چیزهایی که بوجود آورده. بین ایثار و حرص تفاوتی نیست. حتی اعتقاد به وجود نیرویی ماورائی که ما نامش را خدا میگذاریم و اعتقاد به زندگی جاودانه، واقعیات تکاملی هوشمندانه ای هستند که موفقیت تولید مثلی معتقدین به خود را از طریق افزایش امید به زندگی بهبود می دهند.

و اینجا بود که انسانهایی از این ارزش های تکامل ساخته استفاده کردند و سعی کردند با یکپارچه کردن این ارزش های واهی و مکتب سازی و ایدئولوژی سازی توده های انسانی را کنترل کنند. و پدیده هایی مثل دین ساخته شد. دین سازان به سرعت در تکامل انتخاب شدند چرا که توانستند از انرژی توده ها برای اهداف خود استفاده کنند. مسیر هوشمندانه ای که بی بازگشت بود. چرا که آنها با کمک انرژی اکثریت همواره جهش یافته هایی که برای گریز از دین تلاش می کردند را از بین می بردند. و اینجا بود که تنازع بین ایدیولوژی ها زاده شد. 

ادیان و ایدیولوژی ها طی فرایندی خودخواهانه هر روز بیشتر از دیروز منابع را به تصرف خود در می آوردند و توده ها را محروم می ساختند. درست مثل ملکه زنبور عسل که به بهای افزایش تولید مثل خود موفق شده همه زنبور های کارگر را محروم از تولیدمثل کند. غافل از اینکه برعکس ملکه زنبور عسل یک سیستم تکاملی پایدار ایجاد نکرده اند. کار را به جایی رساندند که مقابله ی همکارانه ی توده ها علیه ایدئولوژی ها سود بیشتری داشت نسبت به قبول حاکمیت ایدئولوژی و سکوت. و این جا بود که انقلاب ها تکامل پیدا کردند.

خب بعد از انقلاب ایدئولوژی جایگزین چیست؟ خلا ذهنی انسان را چه چیز پر میکند؟ انسانی که تجربه ی تاریخی اش از خشونت بین افکار متضاد و نظام های فکری مختلف سرشار است. اینجا برتری تکاملی با کدام ایدئولوژِی است؟

لیرالیزم برنده ی این بازی بود. فکری که صاحبانش خیلی زود بر بقیه چیره شدند و تکامل آنها را برگزید. هر مکتب یک سری ارزشها را بهانه قرار میداد و نظامی می‌ساخت و بعد این نظام ها که هر کدامشان به مطلق بودن و کامل بودن خودشان معتقد بودند به جنگ با هم می‌پرداختند. به تنازع برای بقا پرداختند. سود بیشتر اعضای هر مکتب در گرو تقویت مکتب است و این یعنی عضو هر مکتب به حق بودن مکتبش یقین داشت و فعال بود. صاحبان مکاتب با استفاده از ارزشهای تکامل ساخته، انسانهای فعالی را به خدمت گرفته بودند که در راه مکتب جانشان را هم میدادند درست مانند آن زنبور کارگر . لیبرالیزم به عنوان یک ایدئولوژِی جدید و جایگزین بیش از هر چیز روی ارزش هایی تاکید میکرد که نادیده گرفته شده بود. صلح ، آزادی ، آرامش کلیدواژه های اساسی لیبرالیزم بود. لیبرالیزم با یک مکانیسم هوشمندانه کاملا متفاوت از بقیه مکتب ها اعضای خود را به انفعال دعوت میکند. اگر بقیه مکاتب اعضایشان را به جان فشانی برای مکتب دعوت میکردند در عوض لیبرالیزم شعار میدهد که هیچ مکتبی بر دیگر مکتب ها برتری ندارد. او با داعیه ی ایجاد صلح بین مکاتب وارد میدان می شود. ولی آیا واقعا این گونه است؟ لیبرالیزم در وهله ی اول هر کسی که هنوز به آموزه های مکتبش دلبستگی داشته باشد و در عین حال از جهاد و ایثار و سختی در راه اهداف مکتبش خسته شده باشد به خود جذب میکند. لیبرالیزم به شکل مضحکی مسلمان لیبرال می سازد. مسیحی لیبرال میسازد. در حالی که این مکتب ها با هم قابل جمع نیستند. مسلمان لیبرال یعنی مسلمان منفعل. لیبرالیزم با منفعل کردن دشمنانش با تکیه بر ارزشهایی چون صلح ، آزادی و آرامش وارد میدان شد.

واقعیت این است که لیبرالیزم در شرایط سختی که مکاتب فعال با جنگ های خود مردم را به ستوه آورده بودند توانست با استراتژی هوشمندانه ی خود، در تکامل مکاتب پیروز شود. او با دشمنانش نجنگید بلکه آنها را تو خالی کرد. لیبرالیزم می خواهد همه مردم منفعل شوند. هیچ ارزشی، ارزش جانفشانی نداشته باشد. در چنین دنیای منفعلی یکه تاز باشد و حاکمیت مطلقه داشته باشد. لیبرالیزم دو بال بسیار کلیدی دارد. دو بالی که هر دو از اومانیسم سرچشمه میگیرند. شعار لیبرال ها این است که انسان نباید برای هیچ واقعیتی فراتر از انسان جان فشانی کند. ارزشمند ترین واقعیت خود انسان است. خدای مسلمانان و مسیحیان وجود ندارد، ولی قابل احترام است! قابل احترام است چون انسانها دوستش دارند. در نگاه اومانیستی، خدا ارزش ندارد مگر انسان ها به او ارزش بدهند. این شعار برای هر کسی که راحتی و آرامش فردی را به ایثار و قبول سختی در راه آرمان ترجیح میداد، بسیار جذاب بود. هر کسی که راحتی انفعال را بیشتر از غرور فعال بودن دوست داشت. بال اول او ایندیویژوالیسم بود. بالی که می گفت خدای واقعی هر فرد فقط و فقط خود اوست. به همه می گفت بهترین چیز برای هر کس آن چیزی است که خودش انتخاب میکند و می‌پسندد و کسی حق ندارد برای دیگران نسخه بپیچد. اینگونه انفعال را محکم کرد چرا که دیگر گروه های همکارانه ایجاد نمی شد. این گونه از تجمع انرژی توده ها جلوگیری کرد و انرژی انسانها را به صورت جزیره های جداجدا از هم نگه داشت. بال دوم دموکراسی است که باز از انسان محوری سرچشمه می گرفت. و دموکراسی معنایش ایجاد حس کاذب تاثیر گذاری در بشر بود. دموکراسی کارش احیای غرور از دست رفته ی یک انسان منفعل است. ولی واقعیت این بود که لیبرالیزم هیچ اهمیتی به نظرات توده ها نمی داد بلکه از دموکراسی به خوبی استفاده کرد تا رضایت مضحکی برای بشر ایجاد کند و نگذارد بشر به انفعالش پی ببرد.

من تکامل دان هستم و در تخیلات زندگی نمی کنم بلکه واقعیت را جست و جو میکنم. لیبرالیزم هم مانند یک ایدئولوژی مثل دیگر ایدئولوژی هاست. فقط روشی متفاوت در پیش گرفته و در برهه از زمان بوی سبقت را در مسابقه ی تکاملی این دنیا از دیگر ایدئولوژی ها ربوده است. تلاش برای ترویج انفعال تنها فعالیتی است که مریدان لیبرالیزم انجام می دهند و به شکل مضحکی متوجه تناقض رفتارشان نیستند. نمی فهمند که ترویج دادن انفعال خود یک نوع فعالیت است که ایدئولوژی از آنها خواسته. آمریکا به عنوان بزرگترین داعیه‌دار لیبرال دموکراسی بیش از هر مکتب دیگری دست به تاراج منابع زمین زده. بیش از هر مکتب دیگری در طول تاریخ انسان کشته است و البته حواسمان هست که کشتن انسانها و نجات انسانها از مرگ از نظر من تفاوتی ندارد. همانطور که مسیحیت کلیسا مستکبر و اقتدارگرا بود لیبرالیزم هم هست. و اساسا متکبرها و قوی ترها در تکامل انتخاب می شوند و این قانون بدیهی طبیعت است.

آخرین مکتب جهانی مروج فعالیت کمونیسم بود که با ترویج انقلابی گری ، با ایجاد انسانهای فعال موجبات سرنگونی بسیاری از از دیگر نطام های ایدئولوژیک را فراهم آورد. ولی این لیبرالیزم بود که با نرمی، کمونیسم و دیگر مکاتب را از درون خالی کرد. حکومت لیبرال برای کنترل توده ها برنامه ی بسیار ساده ای دارد. برنامه ای که دو بخش دارد. بخش اول کنترل منفعل ها از طریق نیازهای اولیه آنهاست. از طریق تحریک امیالی که تکامل برای انسان به یادگار گذاشته. انسان منفعل را می شود با وعده ی غذا، با وعده ی دسترسی بیشتر به جنس مخالف، با وعده ی پول و مقام و شهرت و به طور کلی با یاری جستن از لذت گرایی ذاتی انسان کنترل کرد. درست مانند الاغی که هویجی را جلویش آویزان کرده اند تا راه برود!  بخش دوم هم سرکوب انسان های فعالی است که زیر چتر آرامش لیبرالیزم نرفته اند و هنوز اهل طغیان هستند. لیبرالیزم این موجودات را در راه حفط اصول ارزشمند لیبرالیزم از بین می برد تا دنیا از لوث وجود انسانهای متعصب و فعال پاک شود. و لیبرالیزم امیدوار است منفعلان متوجه این تناقض نشوند که لیبرالیزم هم به مانند دیگر مکاتب فعال قبلی، مخالفان خود را به خاک و خون می کشد.

ولی آیا این آخر راه است؟ آیا شاهد پایان تحول مکاتب در تاریخ هستیم؟ فوکویاما اندیشمند آمریکایی در کتاب پایان تاریخ این نظریه را مطرح می کند که لیبرال دموکراسی پایان تاریخ است و هیچ ایدئولوژی دیگری یارای مقاومت در برابر ساختار هوشمندانه آن را ندارد.

ولی من به عنوان یه تکاملدان با نظر او مخالفم. آیا برای همیشه منفعلان از تناقض رفتارشان ناآگاه می مانند؟ آیا در حالی که لیبرالیزم مخالفان فعال خود را نابود میکند، ارزشهای انسانی تکامل ساخته ی انسان ها آنها را علیه لیبرالیزم نمی شوراند؟ آیا لیبرالیزم برای همیشه می تواند چرخه ی انفعال را حفظ کند؟ چرخه ای که در آن انسانهای منفعل کار میکنند و پول درمی آورند بعد به دنبال ارضای قوای جنسی خود می‌روند و بعد به دنبال ارضای شکم خود به فست فودهای معروف میروند. سپس به دنبال به روزترین تکنولوژی ها می روند تا در کیفیت موبایل و لبتاپ و ... از دیگران عقب نیافتند و بعد برای تفریح ورزش می کنند و بعد برای رفع خستگی می خوابند و فردا دوباره سر کار میروند! آیا این چرخه ی انفعال تا ابد برای همه ی منفعل ها ادامه دارد؟

تجربه ی من به عنوان یک تکامل دان خلاف این را می رساند چرا که هیچ موجودی در تکامل شکست ناپذیر نیست و کامل مطلق وجود ندارد. من تکامل دان هستم و در تخیلات زندگی نمی کنم بلکه واقعیت را جست و جو میکنم. تجربه ی واقعی ما در دو دهه ی اخیر روند نرم تضعیف لیبرال دموکراسی و تقویت مکتبی فعال به عنوان شیعه را نشان می دهد. تجمع 20 میلیون نفر در جایی که هیچ زیبایی خاصی ندارد و سرشار از سختی و کمبود امکانات و خطر مرگ است نشان از فعال بودن اعضای این مکتب دارد. لیبرالیزم علی رغم تلاش هایش نتوانسته فعالیت مکتب شیعه را از بین ببرد و واقعیت این است که شیعه هر سال فعال تر می شود. فقط و فقط همین واقعه ی پیاده روی در عراق و مطالعه ی روند آن در سال های گذشته، انرژِی نهفته در توده های معتقدین به این مکتب را اثبات میکند.

تاریخ شاهد جنگ بزرگ لیبرابیزم و شیعه خواهد بود. اولی انفعال و کنترل پذیری همگان را میخواهد و دومی فعالیت همگان در راستای مکتب خودش را میخواهد.

و البته من قضاوت نمی کنم و ظرفدار هیچ کدام نیستم. من یاد گرفته ام که رفتار ایثارگرانه ی سنجاب ها در جانفشانی و رفتار خودخواهانه ی شیرها در کشتن بچه های همدیگر، هر دو در روند تنازع بقا و هر دو در بستر تکامل ایجاد شده اند. هیچ یک از دیگری زیباتر یا بهتر نیست. و قطعا لیبرالیزم و شیعه با هر شعاری که دارند از این قاعده مستثنی نیستند.

 

پی نوشت:

نوشته ی بعد رو که در نقد عقاید این دوست تکامل گراست حتما بخونید.

 

یاعلی

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


- تو حرفات مدام مثال دودوتا چهارتا میزنی ، خودت رو جای معلم میزاری و میگی بقیه دانش آموزا دارن اشتباه می کنن. اگر تو جامعه همه این جوری فکر کنن که فکر خودشون دودوتا چهارتاست ...

- بازم میخوای ریشه ی تفکر رو بزنی؟!

- نه ربطی به تفکر نداره. قضیه تناقض عملی حرف تو با نظم عمومی جامعه است.

-چه تناقضی؟

- تا جایی که فهمیدم شما تو نظام فکریت فقط به یقین و عقل خودت تکیه می کنی. خودت رو محور قرار میدی

- مگه شما به عقل دیگران تکیه می کنی؟ مگه میشه به عقل دیگران تکیه کرد؟! من عقلم رو قاضی میکنم بعد اون خدا رو محور قرار میده

- خلاصه شما فقط به تشخیص خودت عمل میکنی. خدا رو هم چون حق تشخیص دادی محور قرار میدی.

- مگه شما به تشخیص دیگران عمل میکنی؟!

- این رویکرد شما تو زندگی شخصی اشکال نداره ولی وقتی صحبت از زندگی اجتماعی میشه قضیه متفاوته. حاکم نمیتونه خودش طرفدار فکر خاصی باشه. باید نماینده ی همه ی مردم باشه. چون حاکم همه ی مردمه. مردم باید حاکم خودشون رو خودشون انتخاب کنن و حاکم همه مردم رو به یک چشم ببینه تا حق همه محفوظ بمونه. تا اقتدارگرایی و ظلم جریان نداشته باشه. حکومت مثل یک چتری باید باشه که همه مردم زیرش جا بشن

- خوب آقا حالا که از نظام فکری صحبت کردی بیا هر کدوم حرف اون یکی رو تو زمین بازی خودمون تحلیل کنیم.

- منظور؟

- یعنی اینکه تو نظام فکری شما فکر من مشکل داره. به نظر شما با طرز تفکر من نمیشه حکومت عادلانه برقرار کرد. خوب یک هیچ به نفع شما

- آفرین پسر خوب که حق رو می پذیری!

- نه تموم نشده، نوبت فکر شماست که بیاد تو نظام فکری من. طرز تفکر شما هم تو نظام فکری من غلط و اصلا مضحک به نظر میاد! یک یک مساوی

- خوب لااقل توضیح بده چرا گل خوردم!

- لازم نیست توضیح بدم چون شما میگی به نظرات همه مردم باید احترام گذاشت!! ولی خوب چون پرسیدی توضیح میدم. حاکم برای ایجاد نظم، در جان و مال انسانها دخل و تصرف میکنه. اصلا لازمه ی حکومت دخل و تصرف در جان و مال افراده. کسی حق داره تو چیزی دخل تصرف بکنه که صاحبش باشه. خدا صاحب ماست و اون حق حکومت داره و اون تعیین میکنه کی حاکم باشه. پس اکثریت مردم حق ندارند بر جان و مال جامعه دخل و تصرفی داشته باشند. پس یک یک مساوی

- خوب پس تو هم فهمیدی اگر هر کسی فکر خودش رو محور قرار بده همه با هم یک یک میشن و بعد اوضاع به هم میریزه

- آقا تقلب نکن. این جملات معنیش این بود که تو بردی ولی هنوز یک یک مساوی هستیم. بازی ادامه داره. شما هنوز گل به خودی نزدی

- چرا گل به خودی؟

- شما گفتی حاکم نباید خودش طرفدار عقیده ی خاصی باشه. آیا حاکم شما نباید معتقد باشه که باید همه رو به یک چشم ببینه؟ خود این یک نوع اعتقاد نیست؟ آیا همه مردم این طور فکر میکنن؟ حداقل میدونم مسلمونا و مسیحی ها و یهودیها و ... این جور فکر نمی کنن. فقط لیبرال دموکرات ها این جوری فکر می کنند. پس حاکم شما خودش طرفدار یک نظر خاصه! اینم گل به خودی . دو یک به نفع من. 

- گیر میدی ها

- گیر چیه؟ حاکم شما هم داره به تشخیص خودش عمل میکنه. مثل من که دارم به تشخیص خودم عمل میکنم. من حداقل گل به خودی نزدم. حاکم شما میگه من برای نظر همه مردم ارزش مساوی قائلم چون حاکم همه مردم هستم. پس همه به یک اندازه در انتخاب من سهیم هستند و باید رای بدهند. حاکم شما حق ندارد بین نظرات مختلف داوری کند پس می گوید مردم بیایند و رای بدهند و او را انتخاب کنند. حالا اگه یک نفر اصلا با مکانیسم رای گیری مخالف باشه شما به نظرش احترام میزارید یا نه؟ اگر رای گیری کنید یعنی بدون دلیل نظر خودتون رو بر یک نظر دیگه ترجیح دادید.حاکم شما به مخالف رای گیری و موافق رای گیری به یک چشم نگاه میکنه؟ چتر حکومت شما که قرار بود همه برن زیرش، آدم مخالف رای گیری رو چطور زیر خودش جا میده؟؟ سه یک به نفع من ! میخوای بازم گل به خودی ها رو بشمارم ...

- همون حرف قدیمی رو تکرار می کنی. حرفای من خود متناقضه

- بزار تکلیف یک گلی هم که خوردم رو مشخص کنم. من با عقلم به دنبال درست ترین راه برای حکومت می گردم. راه حق را می جویم. حق را که یافتم مطمئن باش برای مواجهه با افکار غلط و غیر مسلمان ها و غیره بهترین راه را جلوی پایم میگذارد. در احکام اسلامی اگر نگاه کنی می بینی بیش از بسیاری از نظام های فکری دیگر مدارا نسبت به فکر مخالف وجود دارد. البته با ضوابط خودش. که ضوابط حقه است.


  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


- دوست عزیز حرف من اینه که باید ریشه ی ظلم و تبعیض و جنگ رو بزنیم

- خوب ریشش چیه؟

- معلومه دیگه ریشه ی ظلم اینه که ظالم خودش رو معیار حق بدونه و به خودش اجازه هرکاری رو بده، اولین تبعیض اینه که آدم نظر خودش رو درست فرض کنه و به خودش اجازه بده نظر بقیه رو با نظر خودش بسنجه. ریشه ی جنگ احترام نگذاشتن به عقاید دیگرانه.

- دقیقا شما ریشه رو زدی. ولی دقت کن ریشه ی چی رو داری میزنی؟ داستان تو داستان کسیه که میخواست علف هرزای باغش رو از ریشه نابود کنه. همه و فکر و ذکرش شده بود نابودی علف هرزها، بعد یک سم قوی خرید و این قدر سم ریخت که مشکل ریشه ای حل شد. نه تنها ریشه علف هرزها خشکید بلکه ریشه درختای باغش هم خشکید !!

- این مثال چه ربطی به حرف من داره؟

- چون شما ریشه ی ظلم رو نزدی. بلکه خیلی عمیق تر ریشه ی دانش و آگاهی رو زدی. ریشه ی عقلانیت رو زدی. تو ریشه ی خودت رو هم زدی. وقتی میگی حق قضاوت نداری پس نباید با من مخالفت کنی. مخالفت با نظر من فقط یک معنی میده و اون اینه که نظر من رو غلط میدونی و نظر خودت رو درست. این یعنی قضاوت

- من نمیگم درست و غلط وجود نداره. حرف من اینه که نباید به جای دیگران تصمیم گرفت. هر کس به جای خودش نظرش محترمه. نظر و عقیده ی هر فرد نسبت به خودش میتونه درست باشه و قابل احترام

- این که میگی درست و غلط نسبی اند با این که بگی درست و غلطی نداریم فرقی نداره

- کجاش فرق نداره؟

- اگر درست و غلط نسبی باشن اصلا حرف زدن و بحث کردن درباره درست و غلط بودن یک گزاره بی معنا میشه. چون تو هر دلیلی بیاری که فلان حرف درسته تنها چیزی که اثبات میشه اینه که برا خودت درسته و ممکنه برای من غلط باشه. همه چیز میشه سلیقه ای. مثلا شده من و تو باهم سر خوش مزه بودن یا نبودن قرمه سبزی بحث کنیم؟

- نه !

- برای اینکه کاملا سلیقه ایه و بستگی به خودمون داره. خوش مزگی واقعیت بیرونی نداره هر چی هست درون ماست. ولی آیا علم از جنس سلیقه است؟ درست و غلط نداره؟ عقاید چی؟ عقیده درست و غلط نداره و سلیقه ایه؟ اگر من بگم قرمه سبزی خوش مزست و تو بگی بد مزست هیچ مشکلی پیش نمیاد ولی این معادله برای دودوتا چهارتا هم صادقه؟ میشه من بگم پنج تا تو بگی چهارتا و هیچ مشکلی هم نباشه؟

- منظورت اینه که چیزای نسبی درست و غلط بردار نیستند.

- دقیقا. یعنی اگر بگی درست و غلط نسبی اند به افراد احترام نگذاشتی بلکه بهشون توهین کردی. دوستان خواستن ریشه ای به هم احترام بگذارن و این حرفا رو زدن. مثلا مسیحیا میگن 3 تا خدا داریم و مسلمونا میگن یکی و یهودیا میگن دوتا. بعد خواستن ریشه ی بی احترامی رو بزنن، به این نتیجه رسیدن که بگیم واقعیت نسبیه. مثل مزه غذا. پس نظر همه محترمه!

- ولی ریشه ی احترام رو هم زدن این طوری. معنیش این میشه همه دانشمندان و همه نظریات علمیشون چیزی جز سلایقشون نیست.

- درسته. این که بگیم نمیتونیم درست و غلط حقیقی رو بفهمیم توهین به شعور انسانهاست. احترام به شعور انسان اینه که بگیم انسان میتواند در مواردی درست و غلط را تشخیص دهد ، یعنی می تواند درباره ی غلط بودن بعضی حرفا بدون اینکه به کسی که اون رو میگه ربطی داشته باشه قضاوت کنه. ریشه یابی غلط کار رو خراب میکنه

- خوب حالا چه طور ریشه ی بی احترامی رو بزنیم؟ هیچ جور دیگه ای نمیشه ریشه ی ظلم و جنایت و دیکتاتوری رو زد.

- چرا راه داره. راهش اینه که بگیم انسانها همه محترم هستند ولی عقاید و نظرات انسانها میتوانند محترم یا نامحترم باشند. عقاید درست محترمند و عقاید غلط نامحترم. و حالا ما باید سعی کنیم با عقلمون محترم ها رو از نامحترم ها جدا کنیم و بعد هم محترمانه با افراد محترمی که عقاید نامحترم دارند صحبت کنیم تا نظراتشون درست بشه. مثل معلمی که محترمانه اشتباهات دانش آموزش رو بهش میگه. همه باید سعی کنیم. هم من و هم شما و نظرات هم را بشنویم تا در تشخیص اشتباه نکنیم ولی هر کدام از ما باید به عقل خودمان احترام بگذاریم. من اگر تشخیص دادم دودوتا چهارتا اگر کل عالم هم بهم بگن دودوتا پنج تا من سر حرف خودم میمونم. این یعنی احترام به عقل و شعور نوع انسان

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


- سلام . متوجه شدی مشکل عقیدت چیه؟ واقعا ما حق داریم درباره ی عقیده ی دیگران قضاوت کنیم

- نه اینایی که گفتی بازی با کلمات بود

- بازی با کلمات کجا بود. برهان خلف رو بلدی؟

- آره

- خوب بگو بهم معنیش چیه

- یعنی یه چیزی رو فرض میگیری. بعد اگر تونستی نشون بدی اون فرض به یک تناقض میرسه خودش غلطه. پس نقیضش درسته

-آفرین حالا باز ازت می پرسم. ما می تونیم یقین پیدا کنیم که عقیدمون درسته؟ میتونیم به یک معرفت مطلق دست پیدا کنیم؟

- نه

- چرا؟

- دلیلش رو گفتم قبلا. چون اینجوری تو میشی یه آدم متعصب. عقیده ی خودت رو درست میدونی  وعقیده ی خلاف عقیده ی خوذت رو غلط میدونی. اونوقت این حق رو به خودت میدی تو کار بقیه دخالت کنی. حالا فکر کن همه مثل تو باشن. دیگه هیچ کسی رو نمیشه کنترل کرد. سنگ رو سنگ بند نمیشه . تازه اینها به کنار قبلا هم بهت گفتم عقل هیچ کس کامل نیست

- آقا باشه حرف شما درست. فرض می کنیم نتوانیم به هیچ حقیقت مطلق و کاملا درستی دست پیدا کنیم.

- خوب

- خوب به جمالت. ازت می پرسم که آیا مطمئنی هیچ حقیقت مطلقی قابل کشف نیست؟

- مطمئنم. اگر شک داشتم که وای نمیستادم با تو بحث کنم

- آفرین پسر خوب تو مطمئنی. اطمینان داری یعنی فکر می کنی عقیدت یک حقیقته. به خاطر همین به خودت اجازه میدی با من بحث کنی و با نظر من مخالف باشی. اصلا وقتی با من اختلاف نظر داری یعنی درباره ی عقیده ی من قضاوت کردی. تناقض رو گرفتی؟

- نه

- خنگ بازی در نیار دیگه. تو هم میگی نمی توان به حقیقت مطلق رسید و هم خود این گزاره(نمی توان به حقیقت مطلق رسید) رو به عنوان حقیقت مطلق قبول داری. میگی نباید قضاوت کرد در حالی که داری خودت هم قضاوت می کنی

- خوب فهمیدم. یعنی از لحاظ ریاضی اثبات شد نداشتن حق قضاوت، منجر به تناقض میشه. پس نقیضش که داشتن حق قضاوت باشه اثبات شد . پس حداقل میتونیم به یک گزاره یقین پیدا کنیم.

- آفرین . چرا حداقل یک گزاره؟

- چون نقیض گزاره ی (هیچ حقیقتی قابل کشف نیست) می شود (حداقل وجود دارد یک حقیقت مطلق که قابل کشف باشد)

- دقیقا

- ولی دنیا که ریاضی نیست رفیق. هیتلر هم مطمئن بود کاراش درسته و براش دلیل هم بیان می کرد

- چرا اتفاقا ریاضیه. تناقض تو نگاه ریاضیدان وقتی بیاد تو جامعه ده برابر مشکلات اجتماعی ایجاد میکنه

- مثلا؟

- بعدا میگم ولی فعلا دو چیز یادم نره . اولا دقت ریاضیت نحسین برانگیز بود، ولی این حرفت درباره ی هیتلر اصلا حرف دقیقی نبود که بعدا دربارش صحبت می کنیم. ثانیا یه مغالطه داشتی که حواست نبود. درسته که ما عقلمون و ابزارهای حسیمون کامل نیست ولی نتیجه ای که از این واقعیت میگیریم اینه که کل جهان رو به صورت مطلق نمی تونیم بشناسیم. ولی شما نتیجه گرفتی هیچ چیز مطلقی رو نمی تونیم بفهمیم. دو دوتا چهار تا رو که میتونیم با عقل ناقصمون بفهمیم

- درسته سوتی بود

- دقت کن اتفاقا اگر بخواهیم مثل شما فکر کنیم سنگ روی سنگ بند نمیشه

- چه جوری؟ اتفاقا این تعصب و خود حق انگاریه که منجر به دیکتاتوری و خشونت میشه.  همین عقاید شما که خودتون رو جای حق میزارید

- مثلا این طوری دیگه هیچ معلمی حق نداره به دانش آموزاش نمره بده، خودش رو جای حق نشونده نامرد!! قضاوت درباره ی عقیده و گفتار و رفتار دیگران جزیی از زندگی ماست. تو اگر حق قضاوت رو از خودت بگیری جلوی دیکتاتوری رو نگرفتی بلکه حتی راهش رو باز هم کردی

- چرا؟

- چون قبلا آدمایی پیدا می شدن که به خودشون حق قضاوت بدن و جلوی دیکتاتور بایستند ولی اینجوری که تو میگی ما حق نداریم درباره عقاید دیکتاتور ها قضاوت کنیم. پس حق نداریم علیه دیکتاتور ها شورش کنیم و حق مظلومان رو بگیریم و  ...

  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله


گفتم: آیا حق داریم درباره ی اعتقادات دیگران قضاوت کنیم؟

گفت: نه

- چرا؟

- چون این شروع دیکتاتوری است

- خوب از روی دلیل قضاوت می کنیم. نه این که عقلمون رو بزاریم کنار. عقلانی که میتونیم قضاوت کنیم

- همه دیکتاتورها فکر می کنند عاقلانه عمل می کنند. همین که این حق رو به خودت بدی که عقیده ی دیگران رو غلط بدونی شروع دیکتاتوریه

- بیشتر توضیح بده برام، من فکر میکنم اگر دلیل داشته باشیم اشکال نداره

- ببین دوست من عقل آدما که مثل هم نیست. تو از کجا میدونی اون هم مثل تو فکر میکنه؟ اصلا از کجا عقل تو داره درست میگه؟ چرا آزادی بقیه رو میخوای با نظر خودت محدود کنی؟

- خوب پس شما معتقدی که من نباید درباره ی عقاید دیگران قضاوت کنم. دلیلت هم اینه که من به جای اون نیستم. همه چیمون با هم فرق داره. درست فهمیدم منظورتو؟

- دقیقا

- پس دقیقا شما با دلایل خودت معتقدی من نباید قضاوت کنم. یا این طوری بگم تو با دلیل های خودت میگی اعتقاد به داشتن حق قضاوت درباره ی اعتقاد دیگران غلطه. برات متاسفم چون شما دیکتاتوری

شما همین الآن با عقل خودت درباره ی اعتقاد من قضاوت کردی

دیکتاتور



  • محمد حسین متالهی اردکانی

بسم الله الرحمن الرحیم

اندر احوالات طرح ولایت قسمت اول

"40 روز اردو ؟!!"

"کی حالشو داره"

"بیخیال بابا ، یه تابستون فقط وقت استراحت ماست"

"مبانی اندیشه اسلامی با رویکرد فلسفی ، اینا فقط مسخره بازی و لفاظیه "

اینها جملاتی است که پس از معرفی این طرح آموزشی از زبان دوستان میشنوی . تازه بچه حزب اللهی هاش اینجور میگن :

"مطمئنی این کار اولویت داره؟ تو این مدت خیلی کارای مفیدتر هم میشه انجام داد ، 40 روز کم نیست"

"وظیفه من الآن یه چیز دیگه است"

اما اینها حرف های قبل از طرح است. از آنهایی که اردو را شرکت کرده اند و برگشته اند اگر بپرسی، جواب هایی می شنوی که یک دنیا متفاوت است.

 از تفصیل محتوای کتاب اول طرح شروع کنیم . همه این جمله دکارت را شنیده اید: "من شک می کنم پس هستم"

این جمله یاد آور دعوای همیشگی شکاکان (سوفسطاییان) با فلاسفه بوده است. گرگیاس شکاک بزرگ یونانی معتقد است1:

1-    واقعیتی وجود ندارد

2-    اگر واقعیتی وجود داشته باشد، ما نمی توانیم آن را بشناسیم

3-    اگر به فرض واقعیتی را بشناسیم ، قطعا نمی توانیم آن را بشناسانیم و انتقال دهیم

اینجا محل شروع تفکر است . اینکه قبول کنیم شناختن ممکن است یا قبول نکنیم . موضوع کتاب اول طرح ولایت شناخت شناسی است . اگر شکاک باشیم هیچ حرفی را با اطمینان نمی گوییم . انگار هیچ معرفت و شناختی نداریم.

همیشه مخالف بودن لذت بخش است؛ از این رو بین بچه ها به امام الشکاکین شناخته می شدم . از ادعاهای معروف شکاکان این است که عالم چیزی نیست جز ذهن ما . یعنی لپتابی که هم اکنون در برابرش نشسته ام و با آن تایپ می کنم ساخته ی ذهن من است . درست مثل وقتی که خواب می بینم.

مشکل وقتی حادتر می شود که به یک انسان بگویی که تو چیزی جز خیالات من نیستی! به عبارت دقیق تر او را صورت ذهنی خود خطاب کنی.  آنوقت است که آن صورت ذهنی علیه تو میشورد و خود را مستقل از ذهن تو قلمداد می کند.

ابن سینا در شرایط مواجهه با شکاک بعد از توضیح روش بحث میگوید: اگر شکاک هیچ چیز را قبول نکرد او را کتک بزنید تا قبول کند درد وجود دارد و ذهنی نیست. آنقدر بزنید تا یقین پیدا کند که درد می کشد . شما که می زنید هستید و ...

صورت ذهنی انسان نمایی که در ذهن من بود نیز چنین عمل کرد. بعد از اینکه نتوانست با دلیل منطقی وجود خودش را اثبات کند، دست به خشونت برد.


صورت ذهنی: حالا من واقعی هستم یا نه؟ درد داری یا نه؟ بگو دیگه. اگر صورت ذهنی تو هستم ، من رو پرت کن اونور . یالا نابودم کن

من: زورت چقدره؟ اگر واقعا زورت زیاده تلاش نکنم باهات مقابله کنم.

صورت ذهنی: زیاد یا کم مگه تخیلات تو نیستم؟ تو هر کدومش رو دوست داری فرض کن!

من: نه حالا بی شوخی زورت ربطی به این کلاس کونگ فو که میری داره؟ قوی تر شدی؟

صورت ذهنی که هنوز در تب و تاب است: آره خیلی تاثیر داره. کلی فرق کردم

من:  مگه چی بهتون یاد میدن؟ حرکاتش چجوریه؟

صورت ذهنی هم پاشد و شروع کرد به حرف زدن. حرکات رو که نشون میداد به خودم غبطه می خوردم که چقدر ذهن خلاقی دارم. این همه حرکات ناموزون و ضایع رو فی البداهه از خودش تولید می کنه و ...


سرتون رو درد نیارم . نیم ساعتی درباره ی کونگ فو و مزایاش ، تفاوت هاش با بقیه رشته ها ، انواع سبک ها و خیلی چرت و پرتای دیگه صحبت کردیم. من بودم و صورت ذهنیم.

بعد از نیم ساعت به صورت ذهنیم که طغیان کرده بود با نیشخندی گفتم : دیدی که چقدر راحت صورت های ذهنیم رو کنترل می کنم! دیدی اصلا کار پیچیده ای نیست!

بیچاره صورت ذهنی2 ، تازه فهمیده بود نیم ساعتی است که سر کار رفته! عین لبو سرخ شده بود. اولش داشت اشکش در میومد ولی بعد با قضیه کنار اومد. فقط چند کلام گفت که حالا بعدا حالت رو میگیرم و از این حرفای صد من یه غاز

ادامه دارد ....

 

پی نوشت:

1-     شکاک حق ندارد معتقد باشد ، چون به همه چیز شک دارد . از گرگیاس می پرسیم آیا مطمئن هستی هیچ واقعیتی و هیچ شناخت کاملاً درستی وجود ندارد؟ اگر پاسخ بدهد که مطمئن نیستم پس قبول دارد شاید ما راست می گوییم و به چیزی معتقد نیست و اگر ادعا کند مطمئن هستم ، قبول کرده است حداقل نسبت به یک چیز معرفت یقینی دارد . این پارادوکس شکاکیت است.

2-    ولی خداییش صورت ذهنی نبود و واقعیت داشت. چون همه ی کارهای مربوط به جدید الورودهای دانشگاه رو خودم بهش سپردم و انجامشون داد!! 

  • محمد حسین متالهی اردکانی